تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 38

ملک جمشید قسمت 38

تاریخ:جمعه 7 آبان 1389-04:37 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

 دختر گفت : پس چرا تا این اهو تو را دید بمن  پناه آورد و بنای  لرزیدن را گذاشت و زیر دمن من

مخفی شد.

 دایه  گفت : ممکن است این اهو را بمن نشان دهید تا او  را تماشا کنم.

 دختر دامن خود را بر چید و آهو را به پیر زن نشان داد.

 دایه  بره آهو ی خوش خط و خالی دید که مثل بید می لرزد، و از دختر پرسید : این حیوان را از کجا

آورده اید که اینقدر او را دوست دارید؟

 دختر گفت : ای دایه جان اگر این آهو نبود تا حال من  از غصه هلاک شده بودم  این آهو جان مرا خرید

ه است  بسکه حر کات شیرین کرده و  مرا  از خنده روده بر ساخته ، دایه جان تو را بجان  من  قسم ت

حالا  دیده  یا شنیده  ای آهو بیابان کباب و  نوشیدنی بخورد و قلیان بکشد و  گاهی گریه کرده و بخندد.

 

 دایه تعجب کنان گفت : ای نازنین منکه چنین چیزی ندیده و نشنیده ام. خوب بفرما ببینم این آهو را از

کجا پیدا کرده اید؟

 دختر گفت ک دیروز جند  تن از  کنیزکان من بشکار رفته بودند و این  اهو را  در کنار چشمه ابی دیدند

و چون نزدیک رفتند  این حیوان از آنها فرار نکرد و قبل از اینکه او را با کمند  بگیرند خودش را در

بغل  یکی از آنها  انداخت انها هم او را با خودشان اوردند و چون  از قصر داخل شد یکسر بالا تخت آمد

و کنار من نشست و از خوردنی ها و نوشیدنی ها خورد وقلیلن کشید و من حر کاتی از این حیوان دیدم

که تا کنون ندیده و نشنیده ام و از دیروز تا حالا من از دست او بقدری خندیده ام که غصه ام را ز یاد

برده ام ولی اکنون که جشمش بتو افتاد بلرزه در آمد  و زیر دامن  من پنهان  گردید.

 دایه گفت : ای نازنین بجان خودت قسم که من اولین باری است که او را می بینم و تا بچشم خودم نبینم

حرف های شما را باور نمی  کنم.

 دختر گفت  اگر خیال  می کنی که من دروغ می گویم الساعه دستور می دهم  تا مجلس بزمی فراهم سازند و آنگاه تماشا کنی .

 چون بفرمان دختر مجلس  آراسته شد  دختر جامی پر کرد و جلو دهان آهو گرفت . ملکزاد ه که فهمید آن پیر زن  دایه دختر است غریبه نیست

جام را نوشید.

 دایه خیره خیره به او نگاه می کرد و بفکر فرو رفته بود.

 ملکزاده با خود گفت : از دیروز تا کنون هر کاری کردم بلکه  جهان ارا مرا بشناسد و شاید از جلد آهو بدر  آورد ، فایده نداشت حالا باید کاری

بکنم که شاید این پیر ز که تجربه اش زیادتر است . بفهمد که من ادمیزادم و از لثر جادو ی  عفریته باینصورت در آمده ام مرا از جلد اهو بدر

آور.





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo