تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید39

ملک جمشید39

تاریخ:شنبه 8 آبان 1389-07:12 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

پس  بااین  فکر نزد دختر رفت و پوزه خودش را به لباسش کشید و چون کباب اوردن از دست دختر 

گرفته و خورد و چون قلیان آوردند کشید .

پیر زن از جای بر خاست به آهو نزدیک شد و در  چشما نش  خیرهگردیدو سر برداشت و نگاه

غضبناکی به دختر کرده  گفت : آفرین به حیای تو ای دختر که این  جوان آدمزاد را پهلو ی خود جا داده

و شب  هم  در کاخ خود جای دادی  میدانی اگر باد این خبر را بگوش پدرت ملک شهبال برساند  بند بد

من و تو را از هم جدا خواهد ساخت .

 دختر که اینحرف را از دایه  شنید سخت مظطرب گردید و گفت : دایه  جان جوان آدمیزاد که می گویی

کجا است ؟

منکه   معنی  ر فهای تو را نمی فهمم .

دایه گفت : همین اهوئی که دو روز است با تو بسر می برد  ادمیزاد است که سوسن جادو او را بصورت

آهو در آورده  و حال هر کار کرد که تو او را باز شناسی .

 دختر بر اشفت گفت : دایه چرا نامربوط می گویی با این همه که از  عمرت می رود هنوز میان ادمیان

و آهو فرق نداده ای .

من آدمیزاد را درطلسم حمام بلور  دیده ام نه مثل این آهو  دم دارد و نه شاخ ، این آهو دست آموز است 

منتها او را خوب تربیت کرده اند  تا  این بازی ا در آورد.

 دایه گفت : باز هم می گویم این آهو نیست بلکه ادمیزاد است که جادوگر او را شبیه اهو کرده  اگر باور

نداری همین الا من بتو نشان می دهم .

 دختر گفت : اگر بمن نشان دادی و ثابت کردی که این اهو  نیست و آدمیزاد است هر چه از من بخواهی

بتو  می دهم .

 دایه رو بجانب ملکزاد کرده گفت :  ای جوان من تو را از جلد آهو بیرون می آورم اگر راستی تو

آدمیزاد و تو را  باینصورت در آورده اند حقیقت را بمن بگو.

ملکزاد که این سخنان را شنید گفتی  دنیا را به او بخشیده اند و از خوشحالی نردیک بود هلاک شود پس

از دامن دختر پائین جست و نزدیک دایه آمد و چشم در چشم پیر زن دوخت و اشک از دیدگانش سرازیر

شد دایه که دید آن زبان بسته گریه می کند دلش سوخت و او را در بغل گرفت و بوسید و گفت :

 

غصه مخور من ترا شناختم و بیاری خداوند بزودی تو را از  این جلد خلاص خواهم کرد بشرط اینکه

بدختر م ثابت کنی که تو آدمیزاد هستی .

 





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo