تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید 42

ملک جمشید 42

تاریخ:سه شنبه 11 آبان 1389-06:15 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

 جهان آرای پری که چنین دید :  خود  را بقدم های ملک جمشید انداخته پاهایش را بوسید و گفت :

 قربانت شوم نمی دانم چطور از خجالت بصورتت نگاه کنم که این دو روزه هر شکلی دلت خواست با

من رفتار کردی ،و من احمق ندانستم  که تو آدمیزاد و مرد هستی و اگر  دایه تو را نمی شناخت باز هم

غافل بودم .

 ملکزاد قاه قاه خندید گفت :  ای نازنین خاطرت جمع باشد که من  تو را مثل خواهر خود دوست دارم و

ابدا با چشم ناپاک بتو نگاه  نکردم و اینکار ها را می کردم برای آن بود که شما متوجه شوی من آهو

نیستم و فکری بحال من کنی و نجاتم دهی و هر گاه این کار ها را نمی کردم شاید دایه خاتون هم نمی

فهمید که من آدمیزاد هستم و تا دامنه قیامت بصورت اهو باقی می ماندم و رنج می کشیدم.

دختر  پریزاد به کنیزکان دستور داد تا مجلس بزم فراهم سازند و بشادی و نشاط مشغول شوند.

 چون ساعتی گذشت  دختر از ملک جمشید خواست تا سر گذشت خود را بیانکند و ملکزاده  نیز همه

چیز را برای دختر پریزاد حکایت کرد و در پایان گفت :

فقط می خواهم چیزی را از تو بپرسم و تمنا دارم که راستش را بگوئی.

دختر گفت : هر چه می خواهی بپرس قول می دهم که بتو راست بگویم .

ملک جمشیدگفت : بمن بگو عاشق کیستی و مرغ دلت اسیر دام کدام صیاد شده است که شب و روز گریه

می کردی و اشعار عاشقانه ای می خواندی؟

دختر گفت : چرا مرا خجا لت می دهی ، من عاشق کسی نیستم .

ملکزاد خنده ای کرد و گفت :   دیدی باز نمی خواهی بمن حقیقت را بگوئی من تا صبح بیدار بودم و

اشعاری را که  زمزمه می کردی می شنیدم و اشکهای که می ریختی می دیدم . بگو کدام بی وفای

سنگدل دلت را برده و تو را گرفتار کرده ؟

ایا محبوبت پریزاد است یا آدمیزاد  و این  ملک جمشید را که نام می بردی کیست و کجا مسکن دارد بمن

بگو تا  بدنبالش رفته او را بیاورم.....(( والا این ملک جمشید چقدر خنگهههههههههه))

دختر آهی  کشید و اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد . گفت : ای  جوان حال که همه چیز را می دانی

بگذار بگویم ملک جمشید تو هستی و من جز تو ملک جمشید دیگری  را نمی شناسم و تنها توئی که در دم را دوا می کنی.

 اکنون شکر خدا را که تو را بدست آوردم و دیگر آرزوئی ندارم وقتی تو مرا از طلسم حمام بلور رها

ساختی اول ملک  فریدون را دیدم و دلبسته او گردیدم ولی وقتی چشمم بتو افتاد چنان از خود بیخود شدم

که خجالت  کشیدم اظهار  عشق بکنم نا چار بصورت کبوتری در آمدم و به ولایت خود پرواز کردم

 

 ولی  از آن زمان تا بحال در آتش عشق ملک فریدونمی سوزم و آن بی وفا از حال من خبر ندارد و نمی





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo