تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید 43

ملک جمشید 43

تاریخ:چهارشنبه 12 آبان 1389-06:16 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

نمی

داند از فراق او بمن چه می گذرد  که شب و روز خواب و  آرام ندرم و اشک می ریزم چیزی نمانده بود

که از غصه هلاک شوم که خدا ترا رساند ه  و مرا آسوده ساخت.

 اکنون تو را از جلد آهو بدر  اوردم باید در حق من مردانگی  کنی و مرا به ملک فریدون برسانی که

دیگر طاقت دوری او را ندارم .

 ملک جمشید که این سخنان را شنید خیلی خوشحال شد و گفت :  ای نازنین تو  از خودت خبر دری و

نمی دانی که ملک فریدون در فراق روی تو  چه حالی دارد.

وقتی تو بصورت کبوتر در آمدی و پرواز کنان از نظر پنان شدی گریبان دریده صورت خود را خراشید

و بیهوش گردید و بحالی افتاد که من گمان کردمجان از تنش بدر رفته است.

بعد از مدتی که بزحمت زیاد  بهوش اوردیم دامان مرا گرفته گفت : من عاشق جمال جهان ارای پری

شده ام  و از خجالت بتو چیزی نگفتم  اکنون که رفته اگر دستم بدامانش نرسد از غصه هلاک خواهم شد.

هر قدر من او را نصیحت کردم و گفتم : این  دختر پریزاد است و هیچکس از ولایت او خبر ندارد و

نمی داند کجا است چطور  ممکنست او را پیدا کرد.

او آنقدر گریه و زاری کرد و بر خاک غلتید که دلم بحالش سوخت و مصمم گشتم هر طوری شده تو را

پیدا کنم و برای بدست آوردن ماه عالمگیر و تو براه افتادم که گرفتار سوسن جلدو شدم و قسمت بود که

قبل از بدست آوردن ماه عالمگیر تو را زیارت کنم و بدانکه تا تو را با خود نبرم از اینجا نمی روم.

 دختر از شنیدن این مطلب  بسیار خوشحال شد و دست بدمان ملک جمشید زد و گفت : باید هر چه زودتر حر کت  کنیم.

ملک جمشیدگفت : تو  بایدچند روزی بمن مهلت دهی تا بیاری خدا طلسم  آصف را نیز بشکنم و اکوان دیو را هم از میان بردارم و ماه عالمگیر را نجات داده  آنگاه با تو بشهر اگره رویم و تو  را بدست ملک فریدون بسپارم.

 دختر قاه قاه خندید و گفت : ای جوان عجب خیال خامی در سر داری من یقین دارم که نه تو ماه عالمگیر را بدست خواهی اوردو نه من بار دیگر  ملک فریدون را خواهم دید و هر دو هلاک  می شویم .

  ملک جمشید پرسید: بچه سبب چنین فکری می کنی ؟

 چرا نامید هستی ؟

 پریزاد  گفت : بسبب آنکه تا سوسن جادو زنده است کسی نمی تواند بطلسم اصف وزیر قدم بگذارد و هر

 گاه تمام خلق عالم جمع شوند  قادر نیستند یک مو  از سر سوسن جادو کم کنند  چون سرا پا  آن

حرمزاده طلسم است و هیچ اسلحه ای  ببدن او کار گر نمی شود و اگر هزاران شمشیر بر نده

و خنجر تیز بر بدن ا بزنند نمی توانند خراشی ایجاد کند پس تو نیز هر گز نمی توانی محبوب خود را از

طلسم اصف رها سازی .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo