تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید 45

ملک جمشید 45

تاریخ:جمعه 14 آبان 1389-09:46 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

این بگفت و اشک از  چشمانش جاری شد . جهان ارای پری و کنیزکان بگریه در امدند و دل دایه بحال

ملکزاده خیلی سوخت و دستش را گرفته اشک از چشمش پاک کرد و گفت : ای جوان گریه مکن که من

بتو کمک کرده و نخواهم گذاشت سر  گردان  بیابان ها شوی بلکه تو را بباغ سوسن جادو می برم و هر

چه از دستم براید در حقت انجام می دهم و از کشته شدن هم باکی ندارم زیرا عمر خود را کرده و پیر

شدهام لکن تو نوجوانی و بهره ای از دنیا  نبرده ای حیفست که کشته شوی .

 ملکزاد از شنیدن سخنان دایه  خوشحال گشته  دامان دایه را  گرفت و گفت ک دایه جان همینقدر از تو

خواهش دارم که مرا بباغ سوسن جادو برسانی و دیگر ارزوئی در دل ندارم .

 دایه گفت ک خیالت اسوده باشد و بدان که من و سوسن  جادو پیش یک استاد درس خواندهایم و سوسن

جادو بدنش را با خنجری طلسم کردف ولی نمی دانم آن  خنجر را کجا پنهان کرده و اگر بخت و اقبال

یاری کند و سوسن جادو خوابیده باشد امیداوارم  بتوانم خنجر را پیدا کنم و سوسن جادو رابکشم ولی اگر

آن حرمزاده  بیدار  باشد هردوی ما کشته خواهیم شد و از دست او جان بدر نخواهیم برد.

 حالا خاطر مع باش تو را همراه خود م ی برم تا ببینم  که خدا چه می خواهد .

 ملکزاده پرسید : چه وقت حرکت می کنیم ؟

 دایه گفت ک بهتر آنستکه اول ملکه بشهر رفته و ملک را از امدن تو اگاه سازد و تو بحضور ملک

شهبال شرفیاب شوی پس از ان هر وقت خواسته باشی حرکت م یکنم .

 جهان ارای پری بر خاست و بصورت کبوتری در امد و بسوی قصر پدر  پرواز کرد و پشت در بارگاه

از جلد کبوتر بیرون امد و برابر تخت پدر ایستاد و مراسم احترام بجای اور.

 ملک شهبال گفت ک ای فرزندکجا بودی و احوالت چونست .

 جهان ارایعرض کرد :  پدر جان در باغ بودم و مژده ای برای شما اوردم .

 ملک پرسید:  چه مژده ای داری ؟

  دختر عرض کرد : پدر جان ملک جمشید که طلسم  حمام  بلور  را شکسته وافغان دیو را کشته و مرا

از طلسم نجات داده باین سر زمین امده  و در باغ من منزل دارد و می خواهد بطلسم اصف رفته  و

سوسن جادو و اکوان دیو را هم بکشد و ماه عالمگیر دختر ملک نعمان و ملک داراب پسر سلطان سر

اندیب را نجات دهد.

 چون ملک  شهبال این  سخن را شنید از شادی سه مرتبه از روی تخت بر خاسته نشست و گفت :

 

ای  امیران من ارزوی داشتم این جوان ادمیزاد را دیده و خدمتی که بمن کرده را تلافی نمایم .

 شکر خدا یرا که این ارزوی من بر اورده شد. سپس رو بوزیر کرده و گفت :  ای وزیر دستور  بده





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo