تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید 47

ملک جمشید 47

تاریخ:یکشنبه 16 آبان 1389-10:50 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

و هر گاه بیاری خداوند موفق بکشتن اکوان دیو و سوسن  جادو شدم و طلسم را شکستم و محبوبم  را

نجات  دادم باز هم خدمت شما خواهم  رسید و اگر خدای نخواسته بدست آن ناکس گرفتار شدم و بر

نگشتم  بدنبال ملک فریدون پسر ملک نعمان  فرمانروای اگره بفرستید و او را بیاورید و دخترت جهان

ارای پری را بهمسری او در آورید و دلش را شادمان کنید و همچنین پدرم ملک  زیر باد را از گرفتاری

من خبر دار کنید تا  پدر و مادرم بدانند چه بر سرم امده است .

ملک شهبال گفت : ای فرزند نمی دانم این چه خیال خام است که بر سرت افتاده مگر نمی دانی که هیچ 

اسلحه ای بر بدن سوسن جادو کلر گر نیست و سر تا پای او طلسم شده و هر گاه تمام پهلوانان عالم جمع

شوند از عهده کشتن اکوان دیو بر نمی ایند و مدت یکسال است که بنوی حرم من ومادر جهان ارای پری

را اکئاندیو از قصر و باغش ربوده و بطلسم آصف  انداخته و من  دو مرتبه بجنگ او رفته ولی شکست 

خورده ام  و موفق بر ها ساختن  همسرم نشدهام و چون دیدم نمی توانم چاره آن ناپاک را بکنم چشم از

همسرم پوشیدم و دیگر بسر وقت آن دیو ا خدا بیخبر نرفتم.

اکنون رفتن تو  بباغ سوسن جادو دور از عقل است و تقریبا نوعی خودکشی می باشد ، بهتر است ای

فرزند از خیال در گذری .

 ملکزاده گفت : انچه فر مودی همه را شنیدم ولی از روزیکه  پا باین سر زمین نهادم از  جان خود دست

شستم وامیدوارم که خداوند وسیله ای بسازد  که موفق بشکستن طلسم اصف و کشتن سوسن جادو و اکوان

دیو بشوم و تمام اسیران را نجات دهم .

 هر قدر ملک و امیران بار گاه او را منع و ملامت کردند بگوشش فرو نرفت و گفت : چون عاقبت  هر

موجودد زندهای مر گ است  من  بمردن اهمیتی نمی دهم شاید موفق بشکستن طلسم شوم .

 ملک شهبال از غیرت و جرات و مردانگی ملکزاده حیرت کرده دانست هیچکس حریف ملک جمشید

نخواهد شد بدختر  خود گفت : ای فرزند عزیزم این جوان می خواهد بطلسم اصف رفته و مادرت را

نجات دهد  من هر چه او را نصیحت کردم که از این تصمیم باز گردد  ممکن نشد حالا تو قدری با وی

صحبت کن شاید  بتوانی او را از این فکر  منصرف کنی .

 جهان ارا گفت : پدر جان نصیحت فایده ندارد زیرا طوری عشق ماه عالمگیر بر او مسلط  شده که دست

بر نخواهد داشت چه من هر چه از پیر استاد آموخته  بودم بکار بردم ولی در او اثر ی نکرد ناچار  او

رابحال خود رها کردم.

  ملک شهبال گفت  ای جوان اکنون که می خواهی بجنگ اکوان دیو و سوسن جادو بروی و بحرف

هیچکس گوش نمی دهی هر گاه موفق بشکستن طلسم شدی بدانکه من دست دخترم را بدست تو می دهم و

تو می خواهی او را برای خود نگاهدار و یا اگر مایل بودی او را بملک فریدون واگذار کن اختیار با

خودت است .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo