تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید 48

ملک جمشید 48

تاریخ:دوشنبه 17 آبان 1389-09:51 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

اکنون بگو بدانم  چند نفر می خواهی همراه  خود بطلسم اصف بری

ملک جمشید گفت :  دایه خاتون باغ سوسن جادو را بلد است و  بمن قول داده  که مرا بانجا بر ساند .

 

 ملک شهبال بدنبال دایه فرستاد و چون حاضرشد  گفت : ای دایه میل دارم کهملک جمشید را بباغ سوسن

جادو برده و بسلامت باز گردانی و اگر اینکار را کردی هر چه بخواهی بتو  خواهم  بخشید .

  دایه  عرض کرد ،  قربانت گردم من این  جوان را می برم و هر چه از دستم بر اید کوتاهی نمی کنم و

هر گاه  بخت  با ما  یاری کند و سوسن جادو در خواب باشد امیدوارم کار بکنم که با موفقیت و بسلامت

باز گردیم و در صورتیکه ان ناکس بیدار باشد اگر هزار جان داشته باشیم  یکی را  بدر نخواهیم  برد و

هر دو کشته خواهیم شد  تا بخت  و اقبال این جوان  چه کند.

 ملکزاده گفت : ای دایه خاتون همینقدر تو مرا بباغ برسان و دیگر با تو کاری ندارم.

 دایه خندید و گفت : ای جوان اگر من داخل باغ نشوم و خنجر طلسم بند را پیدا نکنم هر گز  نمی توانی او را از میان برداری.

ملکزاد ه گفت :  خدا کریم است .

 باری آن شب را  بسر اوردند و صبح روز دیگر ملک جمشید از  ملک شهبال و جهان ارای پری  وداع

کرد و با دایه از بار گاه بیرون آمدند و در حیاط  قصر  دایه وردی خواند و بر خود دمید و بصورت

عقابی در امد و دست انداخت و گریبان  ملکزاده را گرفت و بر اسمان بلند شد و انروز تا غروب افتاب

همچنان پرواز می کردند و چون هوا تاریک شد  در حوالی باغی فرود امد و چرخی خورد و از جلد

عقاب بدر آمد و بملک  جمشید گفت :  این باغ را که می بینی به سوسن جادو تعلق دارد.

 حالا تو  اینجا باش تا  من بروم ببینم سوسن جادو در چه کار است ؟

 ملکزاده گفت : بسیار خوب من اینجا منتظر می مانم .

 دایه  رفت و پس  از کمی باز گشت و گفت:  ای  جوان مژده بدهم که سوسن جادو بخواب رفته و فردا

یک ساعت از روز بالا آمده بیدار می شود ،  اگر بخت با ما یاری کند و امشب  بتوانم خنجر را پیدا کنم

که مرگ سوسن جادو حتمی خواهد  بود  و اگر پیدا نشد من و تو فردا کشته خوهیم شد ،  حالا نباید وقت

را تلف کنیم ، بر خیز و تا زود است بجستجوی خنجر بر آئیم .

 ملک زاده همراه دایه روانه گردید و در باغ چشم ملک جمشید به آهو ئیکه او را شاخ  می زد افتاد که

همگی زیر در ختها خفته بودند.

 دیه خیلی آهسته به ملکزاده گفت : ای جوان تو برو و پنهان شو و من می روم شاید بتوانم  خنجر را پیدا

کنم .

ملک زاده گفت : من از این اهو ها وحشت دارم .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo