تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت50

ملک جمشید قسمت50

تاریخ:چهارشنبه 19 آبان 1389-10:54 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

ناگهان چشمش بخنجر طلسم بند افتاد و بدنش بلرزه در آمد و گفت :  ای جوان  دستم بدامنت مرا مکش

که بد کردم و خواست که از تخت بزیر آمده  فرار کند که ملک جمشید امانش  نداد و خدا را یاد کرده

چنان  خنجر را بسینه آن ناپاک زد که نیش خنجر از پشتش  بدر  امد و آنعفریت نعره ای کشید و بر

زمین غلتید و جان از بدن کثیفش بدر رفت  که ناگهان هوا تیره و تار گردید و صدای رعد و صاعقه بر

خاست و باد های سرخ و سیاه وزیدن گرفت  گویا قیامت  بپاشده و عالم بهم خورده ملکزاده از وحشت

بیهوش گردید و پس از ساعتی که چشم باز کرد خود را در میان بیابان بی  آب و علفی دید از جای بر

خاست و اثری از آن باغ و قصر ندید و تا چشم کار  می کرد بیابان  و ریگزار بود که از حرارت آفتاب

خاک بیابان چون قیر سیاه شد و پرنده  پر نمی زد .

از تشنگی زبان در  دهان ملک جمشید خشکیده و از شدت گرما  عرق از سر و صورت و بدنش جاری

بود  سپس سر بسوی آسمان کرد و گفت :  خداوندا این فلک کجرفتار از جانم چه می خواهد مرا بازیچه

 خود قرار داده است و نمی دانم این چه بخت و اقبال است که من دارم ،  تا می خواهم قدری آسوده شوم

که  آسمان مرا ببلای دیگری  گرفتار می کند و مرا  سر گردان می سازد .

 پروردگارا یا خودت وسیله نجات مرا فراهم ساز یا مرگم بده که دیگر بیش از این طاقت رنج ئ محنت

ندارم و جانم بلب رسیده و نمی دانم گرسنه و تشنه در این بیابان سوزان بکجا روی آورم.

 لحظهای بفکر  فرو رفت و با خود گفت ک بهتر  انستکه یک طرف بیابان  را گرفته پیش  روم و ببینم

عاقبت بکجا می رسم شاید  نان و آبی پیدا کنم  که از گرسنگی و تشنگی هلاک نشوم .

 ملکزاده  همچنان تا غروب آفتاب راه  می رفت و دیگر زانو هایش از رفتن  باز مانده بود که نا گهان از

دور چمنزاری سبز و خرم بنظرش جلوه گر شد.

 بهر  زحمتی بود  خود را بان مکان رسانید و دیوار باغی را دید  چون بدر باغ رسید و دست بدر

گذاشت  در باز شد و ملک زاده  داخل  باغ  گردید .

 بوی  گل معطر و هوای  خنک  و دلپذیر باغ روح  تازه ای بر  بدنش دمید ولی هر چه جستجو کرد

اثری از صاحب باغ ندید.

 کنار چشمه نشست و دست و صورت خود را شست و چند مشت آب  نوشید و بر خاست و براه  افتاد  تا

کنار دریاچه ای رسید و در  یکطرف دریاچه قصر بسیار باشکوهی دید.

ملکزاده  از پله های قصر بالا رفت و چون داخل  طالار قصر شد دید چهل صندلی دور تا دور نهاده

وتختی مرصع نیز در باای اطاق گذاشته اند و بوی  عطر  عبیر فضا را پر  کرده  و انواع  خوردنی و

نوشیدنی در سر تا سر  اطاق چیده اند.

 ملکزاده قدری از آن خوراکی ها  خورد  و چند جامی از تنگ های  رنگارنگ نوشید و قدری حالش بجا

امده  وکلاه از سرش بر داشت و تکیه بر  متکای مروارید دوزی نمود و پا را روی  پا انداخته  بتماشای

اثاثیه قیمتی  و بی نظیر آن قصر مشغول شد و با  خود  می گفت آیا این باغ بکدام یک از سلاطین روی زمین  تعلق دارد ؟

 اکنون اگر از راه برسند  و مرا باینحال  ببینند نمی دانم چه بر سرم خواهند آورد .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo