تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 58

ملک جمشید قسمت 58

تاریخ:جمعه 28 آبان 1389-08:41 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

ملک زاده  گفت :  صدائی شنیدم  که  مرا  از خوردن  این جام  منع  کرد ...............

  دختر  قاه قاه   خندید و دست برد و جام را گرفت و خود نوشید و جام دیگر پر کرده و بدست ملک

زاده داد و گفت :  دردت بجانم فکرش را نکن  بگیر و بنوش و گوش باین صدا ها مده زیرا من دشمنان

زیادی  دارم ،  همه زنان حرم دشمن  منند و از راه دشمنی این حرف  هائی که بگوش تو رسیده  می

زنند.

 ملک زاده برای بار دوم جام را بلب خود  برد که باز همان  صدا  به  گوشش رسید :

 (( ای جوان  خیره سر لب باین جام مزن و بی تامل این دختر را که در کنارت نشسته  بکش که اگر  

تاخیر کنی تا ابد  در این طلسم خواهی ماند....

 باز ملک زاده لب  از جام بر داشت  و نظر بجمال  ان دختر  کرده با خود گفت :   چطور  چنین دختر

نازنینی را بکشم .

  نمی دانم این چه صدائیست که بگوش من  می رسد و صاحب ان پیدا  نیست .

 باز  دختر پرسید چرا نمی خوری ؟

 ملکجمشید  گفت :  باز  همان صدا را شنیدم .

  دختر  خندید و گفت :  من که  بتو  گفتم  من خیلی  دشمن  درم  که بمن  حسادت می کنند و این حرف

ها را  می زنند که   از من  دست برداری و بایشان روی آوری ولی من فریفته  جمال  تو شده ام .  بهتر 

است  این جام را بخوری و اگر دلت نخواست  با من ازدواج کنی با هر کدام از انها خواستی بعد از 

خوردن این جام  ازدواج کن .

  تا ملک  جمشید جام را نزدیک  دهان  برد   باز همان  صدا  بلند شد و با  خشونت  تمام  گفت :  ای

جوان   خیره سر  چقدر  چشم سفید  هستی   بتو  گفتم : این جام  را مخور و بی تامل  خنجر  بکش  و

دختر  را بکش و دلت  بجمال زیبای او نسوزد .

 ملک جمشید بی تامل جام را بر زمین نهاد  و خنجر  از کمر کشید و با یکدست گریبان دختر را گرفت و

تا دختر  خواست بر خاسته فرار کند که ملک زاده چنان با خنجر بر سینه دختر  زد که نیش خنجر از

مهر پشتشبیرون آمد و دختر نعرهای زده بر زمین افتاد.

 ناگهان رعد و برق و صاعقه و طوفان بر خاست و ملک زاده سر به زانو نهاد و چشم های  خود را

بست و بعد  از مدتیکه  چشم باز  کرد خود را در بیابانی دید و گفت :  سبحان الله این بیابان دست از سر

من بیچاره بر نمی دارد و نمی دانم چقدر باید در این بیابان ها  سر گردان باشم . پس از جای بر خاسته

روانه شد و پس از ساعتی دیوار باغی را بنظر در آورد و بر سرعت قد م های خود افزود و نا گهان

خود را در مقابل همان باغ که شب گذشته در ان  بسر برده بو د دید خیلی خوشحال شده   شکز خدا یر

ا بجای آورد و داخل باغ  گردید و با خود  گفت :

  از خجالت ان دختر  چکنم که اینهمه  شب گذشته بمن التماس کرد و حرف او را گوش  نکردم حالا باز

مرا ملامت خواهد کرد .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo