تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 60

ملک جمشید قسمت 60

تاریخ:دوشنبه 1 آذر 1389-07:46 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

 دختر گفت: حالا  چه وقت خوردن است  تو باید بفکر  جان  خود باشی .

 ملک زاده  گفت :  تو بهیچوجه نگران نباش  که نگهدار من دیگری  است .

  ناگاه  از روی  آسمان نره دیوی در مقابل قصر  پای بر زمین نهاد که زمین  زیر پایش بلرزه در امد و

دو گورخر را که شکار کرده بود باطراف سر خود بگردش در آورده از روی غضب چنان بر زمین 

کوبید که استخوان های انها  خرد شد و چنان نعره ای کشید که باغ و قصر بهم لرزید و گفت :  ای

آدمیزاد  سر سیاه  ، دندان سپید  چگونه جرات کردی که در باغ من قدم گذاری!! بروح ابلیس  قسم 

گوشت بدنت را خام خام  می خورم .

  ملک زاده  نامدار  چون  شیر نره غرید و از جای خود  پرید .  دختر  آهسته به او گفت :  خیلی 

مواظب خودت باش که این حرامزاده خیلی دلیر  و شجاع است مبادا ترا نابود  کند .

  ملک زاده گفت :  من  خود را  بخدا  می سپارم  ولی اگر بدست این ناپاک کشته شدم سلام مرا

بماهعالمگیر رسان و بگو ملک  جمشید بعد از رنج  های بسیار عاقبت در راه نجات تو  کشته شد و 

جانش را فدای تو کرد  و در حسرت دیدار  روی  تو  بگور رفت .

   نا گهان  صدای عربده ان نا پاک چون غرش  رعد  بلند  گردید  که ای آدمیزاد حالا مادرت را 

بعزایت می نشانم .

 ملک جمشید که صدای  اکوان  را  شنید از پله های  قصر سر  ازیر  گردیده خود را در برابر  آن 

هیولا رسانده  فریاد زده و گفت :  من تو را در آسمان می جستم در زمین یافتم .

 اکوان  دیو نعره  کشید  که : ای بیخرد مادرم را با سه برادرم  کشته  ای  و حالا  بمنزل من قدم  نهاده 

و در کنار  یارم نشسته با او جام  می خوری   اگر  تو را  نکشم دشمنی بروح ابلیس کرده ام و دست

بدسته دار شمشاد رسانیده در اطراف سر بگردش  در اورده و نهیب زد (( بگیر از دست من )) که ملک

جمشید سپر  بر  سر کشید و خود را زیر سپر  پنهان  گردانید که صدای  عربده آن   ناپاک بلند شده  دار

شمشاد را چنان بر قبه  سپر  ملک   جمشید نواخت که رگ و استخوانش بلرزه در آمد و از روی  غیرت

و مردانگی طاقت آورد که با صدای نعره آن   نره دیوبلند شد.

 (( ای آدمیزاد مادرت  کجاست که بیاید خاکاین باغ را غربال کند تا استخوان ریزه های تو  را بدست 

بیاورد .))

 ملک  زاده  گفت :  ای بدبخت مگر  چکار کردی  که اینهمه  تندی می کنی و بخود می نازی ؟

 اکوان  دیو  بر گشته  نگاه کرد  که چون رستم دستان ایستاده  بغیرتش بر خورده و چنان نعره ای کشید

که زمین و درختان باغ با  هم بلرزه در آمد و برای بار دوم چوبدستی را بدور سرش  بگردش در اورد 

که  دختر و کنیزکان دست بدعا بر  داشته و  از خدا خواستند که ملکزاده را از شر آن نا پاک حفظ فر

ماید .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo