تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید 62

ملک جمشید 62

تاریخ:چهارشنبه 3 آذر 1389-07:52 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

ناگهان هوا تیره و تار شد و جهان چون شب تاریک  گشت و رعد و برق و صاعقه بر خاست  و چنان

طوفانی بپا گردید که ملک  جمشید نتوانست خوداری کند و از هوش رفت .

 وقتی بهوش آمد خود را در میان قلعه ای دید که  از سنگ ساخته شده و چهل  برج دارد و دور تا

دورش اطاق  است و در اطاق ها بسته و بر در هر یک قفل بزرگی زده اند.

  ملک زاده  از جا بر خاست  و سر و صدای  عجیبی بگوشش رسید چون نظر  کرد همان  دختر

صاحب  جمال را دید که از روبرو نمودر شد در حالی که دست در دست جوان سرو قامت و ماهروئی

داشت و از عقب سرشان هزار جوان سرو بالا  با دختران شوخ  چشم پدیدار  گشتند ،  چون نزدیک

ملک جمشید رسیدند بقدم هایش افتادند و پایش را بوسیده در حق او دعا کرده  گفتند :

 ای جوان دلیر  ما همه آزاد  کرده  تو هستیم و دست از بندگی تو بر نمی داریم .

 ملک زاده پرسید: شما کیستید و کجا  بوده اید ؟

 گفتند : ما  همان آهو ها هستیم  که در باغ سوسن جادو دیدی که ترا هم شبیه آهو کردو ما ترا گرفته بتو

شاخ می زدیم تا فرار  کرده و رفتی بعد آمدی و سوسن جادو را کشتی .

 ما هر کدام ملک زاده و امیر زاده و بزرگزاده سر زمینی هستیم که ما  را سوسن جادو و اکوان دیو

دزدیده  در این مکان آورده و همه را بصورت آهو در آورده و مدتها گرفتار بودیم تا امروز که اکوان

  دیو را کشتی و طلسم آصف را شکستی و ما را نجات دادی .

 چون ملک زاده  خبر شکستن طلسم آصف را شنید بسیار خوشحال شد و سجده شکر بجای آورد بعد رو

بجانب  دختر  کرده گفت : ای نازنین حالا بگو  بدانم تو کیستی و چکاره ای  و این جوان که دستش را

بدست گرفتهای کیست ؟

  آن دختر  و جوان هر دو  دستهای ملک جمشید را بوسیدند و دختر گفت : نام آذرچهر  است و

 دخترسلطان  حیدر آباد هندوستان هستم و اکوان دیو مرا از بام قصر  پدرم دزدید و باین مکان آورده و

چون عاشق من بوده مرا زندانی نکرد و در این قصر مرا منزل داد و آن چهل  تن کنیز را برای من

آورد که تنها نباشم و هر وقت می خواست نزد من بنشیند و من را راضی به ازدواج با خود کند  می گفتم

:

 اگر بخواهی بمن دست  درازی کنی  سوده الماس زیر نگین  انگشترم دارم  آن را می خورم و خودم را

می کشم و از دستت خلاص می شوم ،  چون او حقیقتا  عاشق من بود و نمی خواست بمیرم جرئت نمی

کرد بمن دست  درازی کند .

  لکن  هر شب سه جام از من می گرفت و می رفت .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo