تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 65

ملک جمشید قسمت 65

تاریخ:شنبه 6 آذر 1389-08:03 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

بطوریکه قدرت حر کت ندارد و مرتبا ناله می کند .

 ملک جمشید بالای سر آن شخص  رفت و درست نگاه کرد بعد از مدتی چشمش بجمال دلارای ماه

عالمگیر افتاد  یک مرتبه از شدت ناراحتی نعره ای کشید و بر زمین افتاد و از هوش رفت و مدتی

بیهوش بود و چون   بهوش آمد  و چشم باز کرد از جای بر خاسته  پیش رفتدید که آن نازنین هم از حال

رفته پس  با چشم گریان زانو  بر زمین زد و با یک حرکت سنگ را از سینه اش بلند  کرد و بگوشه ای

انداخت .

 سپس  دست ها و پا هایش را از چهار  میخ باز  کرده سرش را در دامن  گرفت .

 و گرد و خاک از روی و موی او پاک  کرد و زار زار بگریه در آمد و چون قطرات اشک بر صورت

آن ماهپاره چکید بحال آمد و دید دست و پایش باز شده و سنگ را از سینه اش بر داشته اند و می تواند

براحتی تنفس کند و شخصی سرش را بدامن گرفته  است .

  اول خیال کرد اکوان دیو آمده و می خواهد آب و نان بدهد  همانطور که چشمش بهم بود فریاد کرد :

 (( ای دیو نا بکار تا کی مرا اذیت و آزار می کنی یا مرا بکش یا آزادم  کن که دیگر طاقت ندارم .))

ملک جمشید که این سخنان را از دهان محبوب  خود شنید آه دردناک از جگر کشیده گفت :

 دردت بجانم ای کاش کور می شدم و تو را باین حال و روز  نمی دیدم .

 قربان مهر و وفایت چشم باز کن و بروی من نگاه  کن تا بدانی  که من  بیوفا نیستم .

 اگر تو با اینهمه آزار کشیدن در فکر  من بودی باز  نام مرا بزبان می آوری ؟  ای محبوب من منهم

بخاطر تو خیلی زجر کشیدم .

 چشم هایت را باز کن ببین کیست که بر بالینت نشسته و سرت را بدامان  گرفته .

 چون دختر صدای  ملکزاده را شنید  چشم باز کرد و از جای بر خاست و درست  نگاه کرد بعد از این

مدت مدید چشمش بقد و بالای یار وفادارش ملک جمشید  افتاد و نعرهای کشید و از هوش رفت ،مدتی

گذشت تا دختر بهوش  بیاید  و دختر خیره خیره  بصورتش نگاه کرد و دوباره او را در آغوش کشید و

گفت : آیا واقعا تو ملک جمشید هستی یا  آنکه من خواب می بینم ؟

 ملک  زاده  گفت : ای یار  وفادار تو خواب  نمی بینی بلکه  من خودم هستم و خدا را شکر اگر چه

زحمت بسیار کشیده و بلا های گوناگون  بسرم آمد لکن  عاقبت بمراد  خود  رسیدم و بار دیگر جمال

چون آفتاب تو را دیدم .

 ماه عالمگیر  گفت : ای یار  وفادار سر گذشت خود را برای من  بگو تا بدانم چه بر سرت آمده است .

 ملک زاده سر گذشت خود را  از اول  تا آخر  بتفضیل برای آن ماهرو تعریف کرد و دختر گریه بسیار

 ی کرده گفت :  ای جوان هر روز که تو یکی از برادران اکوان دیو را می کشتی آن حرمزاده می آمد و

مرا تازیانه می زد و آزار می کرد و می گفت : امروز ملک  جمشید یک برادر مرا کشته و من  هم باید

در عوض  ترا شکنجه  کنم .

  اینک شکر  خدا را   که باز  چشمم  بجمال نو  روشن  شد  و بارزوی دلم  رسیدم و حالا اگر بمیرم

آرزوئی در دل ندارم ، اما خیلی مایلم که جهان آرای پری که تو را از  جلد آهو نجات  داده و برای

خلاصی من فرستاده ببینم و تلافی خدمت های او را بنمایم .

 ملک زاده  گفت :  ای نازنین گویا روزگار سختی و زحمت ما سر امده و اگر خدا بخواهد بکام دل

رسیدهایم و جهان آرای پری را خواهی  دید.

  همانطور یکه با یکدیگر  راز  دل می گفتند صدای غوغائی بلند شد و ملک زاده گفت :  دیگر نمی دانم

باز چه خبر شده و آسمان کبود دیگر چه بازی کرده است که صدا های عجیب و غریب میاید




داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo