تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 70

ملک جمشید قسمت 70

تاریخ:پنجشنبه 11 آذر 1389-05:51 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

قسمت 70

 طوفان انگشت قبول بر دیده نهاد و ملک جمشید نشانی های صحیح ملک فریدون را داد و طوفان باد تنوره انداخته بر هوا بلند شد و همه جا

بار گاه و حرم ایستاد و نگاه کرد تا افتاب از افق سر زد و ملک فریدون بر خاست و بحمام  رفت و سر و کله را صفا داده از حمام بیرون آمد

تا بدر بار گاه رسید خواستداخل شود که چشم  طوفان دیو بر او افتاد و از روی نشانی ملک جمشید او را شناخت و سر ازیر شده و نا غافل

دست انداخته گریبانش را گرفته با یک  حر کت از زمین کند و بفلک برد .

غلامان که این وضع را دیدند صدای شیون و فریادشان بلند شد و بر سر و سینه زنان باینطرف و ان طرف می دویدند .

 وقتی این سر و صدا ها در حر مسرا بگوش نعمان رسیده سراسیمه از عمارت حرم بیرون آمد  و پرسید .

چه خبر است ؟

 غلامان عرض کردند : ملک بسلامت باشد دست مهیبی از آسمان  پیدا شده گریبان ملک فریدون را گرفت  تا رفتیم  کسی را خبر کنیم او را بهوا

بلند کرد و از نظر نا پدید گردید.

 چون ملک نعمان این خبر را شنید گریبان چاک  داد و اشک ریزان گفت : دیگر زندگانی بر من حرام است که در  ایام پیری پسر و دختر خود

را بوضع عجیبی از دست دادهام .

 پس گریه کنان قدم بحرمسرا نهاد و این خبر را بحرمسرا دادو  صدای شیون زنان حرم بلند  گردید .

 اما طوفان دیو ملک فریدون را تا ظهر در آ سمان  می برد و ان  جوان  از ترس چشمان خود را بهم نهاده بود  وقتی طوفان دیو او را در باغ

قصر بر زمین نهاد .

 ملک زاده چشم گشود و خود را در باغی چون بهشت برین ایستاده دید و تعجب کنان باطراف نگریست که این باغ کجاست  و چه کسی او را

آورده و حیرت زده بیحرکت ایستاد بود که سر و صدای زیادی شنید و بطرف صدا بر گشت و ن گهان چشمش بملک جمشید افتاد که از وسط

باغ پیش می آمد .

 ملک فریدون چشم های ود را مالید  و تصور کرد وهم و خیال  است  یا اینکه  خواب می بیند و چون دوباره چشم گشود دید واقعا ملک جمشید

است و  همراه با خواهرش ماه عالمگیر  لباس های بسیار فاخر و جواهر نشان پوشیده با آغوش باز بطرف او می ایند .

 وقتی نزدیک رسیدند بغل باز کرد و ملک فریدون را در آغوش کشید و گفت : حالا وقت این حرف ها نیست اکنون خواهر عزیزت را بغل

بگیر و ببوس.

 خواهر و برادر یکدیگر  را تنگ  در آغوش کشیدند و صد ها بوسه بر سر و روی  یکدیگر  زدند و از شدت خوشحالی اشک از چشمانشان

سرازیر بود .

 ملک فریدون گفت :  ای خواهر عزیز نمی دانی در این مدت چه  حالی داشتم و پدر و مادرت شب و روز در گریه و زاری هستند .

 دختر گفت :  بزرودی برادر جان همه چیز را خواهی فهمید .

 در این بین یک پسر و یک دختر آفتاب روی نمایان شدند .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo