تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 71

ملک جمشید قسمت 71

تاریخ:جمعه 12 آذر 1389-06:55 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی


از ملک جمشید پرسید : این باغ کجاست و شما  اینجا  چه می کنید  و این پسر و دختر نیکو صورت کیستند ؟

 ملک جمشید خندید و گفت : این پسر ملک داراب پسر  ملک بهمن شاه  است و این دختر شاهزاده خانم حیدر  آباد  و نامش  آذر چهر می باشد

که در طلسم آصف گرفتار بودند و من آنها را نجات دادهام و اینجا هم باغ ارم و متعلق به شهبالشاه  پری است که در شهر پریزاد واقع است .

  ملک  فریدون که نام شهر پریزاد را شنید آه سردی از دل کشیده  اشک از گوشه چشمش سرازیر شد .

 ملک جمشید گفت : برادر گریه مکن  که محبوبه ات جهان آرای پری اینجاست و از فراق تو شب و روز ندارد و من الان دست او را در دست

تو می گذارم .

 از شنیدن این سخن ملک فریدون دست ملک جمشید را بوسید ه از او تشکر کرد و گفت :

 اگر چنین  کاری بکنی تا قیامت حلقه غلامی تو را بگوش خواهم کشید ......

 ملک جمشید  دست او را گرفته براه افتاد و در بین راه گفت : وقتی خدمت شهبالشاه رسیدی مراسم ادب و احترام را بجای آورد و چون

 محبوبت را دیدی متوجه باش خودت را نبازی که رسوا می شوی .

 اما  جهان آرای پری که شنید  ملک فریدون آمده است اندامش بلرزه در آمدو نتوانست طاقت بیاورد و دید که اگر در آن مجلس بماند رسوا

خواهد شد ف  نا چار  بر خاست  و از اطاق  بیرون  رفت و در گوشه ایوان قصر ایستاد و مشغول تماشا شد  که نا گاه در وسط باغ چشمش

بملک جمشید افتاد که دست در دست ملک فریدون دارد خرامان خرامان پیش می آید.

 چون پس از این  مدت طولانی جمال محبوبش را دید رنگ از صورتش پرید و سراپایش چون بید بلرزه افتاد و دلش سخت شروع به طپیدن

کرد و هر چه سعی کرد که خود را سر پا نگهدارد ممکن نشد پس ناله ای کشید ه بر زمین افتاد .

 دایه خاتون که چنین دید پیش دوید و زیر بازویش را گرفته او را بکنری برد و بدنش  را مالید تا چشم گشود . دختر بر خاست و دامان دایه را

گرفته گفت : دایه جان او کجا رفت ؟

 دایه گفت : دخترم چرا اینطور کردی نزدیک بود همه را رسوا کنی ، پس دایه و دختر بگوشه ای  آمدند که  از آنجا می توانستند ملک فریدون

را ببینند .

 دختر گفت : دایه جان درست بصورت یار من نگاه کن ببین من حق دارم یا نه .

 دایه بدقت  بقد و بالا و صورت ملک فریدون نگاه کرد و گفت :  ای نازنین  من بتو حق می دهم که بی تابی کنی و اگر تو را ملامت کردم بیجا

بود . در این گفتگو بودند که ملک فریدون از در قصر داخل شد و مجلسی دید که هوش از سرش پرید .

 د بالای مجلس ملک شهبال با وقار تمام برروی تخت جلوس کرده و از برق جواهراتش چشم ها خیره می شد .

 ملک فریدون بنا بر سفارش ملک جمشید دست ادب بر سینه  نهاد و سر فرود آورد و مودب ایستاد .

 ملک شهبال نظر کرد و جوان برازنده و زیبائی را دید که  چون  سرو آزاد در برابرش دست بسینه ایستاده بمحض دیدن او محبت ملک فریدون

در قلب شهبالشاه اثر کرد و از ملک جمشید پرسید : ای فرزند این جوان نکو روی و خوش قامت کیست ؟

 ملک جمشید عرض کرد : قربان این جوان همان ملک فریدون  ملک زاده شهر اگره است  که بعرض رساندم .






داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo