تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 72

ملک جمشید قسمت 72

تاریخ:شنبه 13 آذر 1389-06:57 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی


ملک شهبال بغل گشود و او را در آغوش کشید و رویش ر بوسید و گفت : خیلی خوش آمدی ای فرزند .

 ملک فریدون نیز دست ملک شهبالشاه را بوشید و گفت : شکر خدای را که باستانت مشرف شده و آرزویم بر آورده گردید .

  شهبالشاه فر مان دهد تا صندلی مرصعی نهادند و ملک  فریدون اشاره کرد که روی صندلی بنشیند .

اما جهان آرای پری چنان بیتاب شده بود که می خواست بر خیزد و وارد مجلس شودولی  دایه او را نگهداشت و گفت : دخترم بیتابی مکن و

صبر داشته باش و بگذار تا پدرت تو را احضار کند.

 ملک فریدون نیز که همهاش منتظر دیدار محبوبش بود،  هر چه در میان حاضرین نظر  انداخت او را ندید و عالم در برابر نظرش تاریک

گردید و نزدیک بود بزبان آید و بپرسد که ملک جمشید

 بیتابی او را دریافته دانست که نزدیکست دیوانه شود ،  از جای بر خاسته در برابر ملک سر فرود

آورده  دست ادب بر سینه نهاده ایستاد و عرض کرد:  قربانت گردم ، اینمجلس را صاحبی است که بی وجود او صفای آن از دست رفته تمنا

دارم اجازه فرمایند جهان آرا  که صاحب این جشن و سرور است   مجلس را بقدوم  خود مزین  فرماید.

 شهبالشاه که منظور  ملک جمشید را فهمید خندید و گفت:

 من  که او را  از مجلس  بیرون نکردهام او خودش بر خاست و بیرون  رفت ............

 ملک جمشید گفت : بخاطر  مبارک هست که قبل از رفتنمن بطلسم آصف جهانآرای پری را بمن  بخشیدید و من عرض کردم که او صاحب

دارد، حالا تمنا  دارم پرده از روی کار برداشته شود

 و مرا نزد حاضرین سر افراز  کرده و ملک فریدون را بچاکری خود قبول  فر مودهدست جهان آرا

 را بدست او بگذارید تا از مرحمت و احسان شما  خشنود و پدرش ملک نعمان  نیز مرهون الطاف شما باشد.

 ملک شهبال خندهای کرد  و گفت :  ای جان فرزند آسوده خاطر باش اختیار جان و مال و عیال و فرزندم همه در دست تو می باشد  و هر چه

تو  بخواهی من هم  حرفی ندارم،  پس رو بکنیزان کرده فر مود:  جهان آرا را بیاورید .

 جمعی از کنیزان با شتاب  تمام نزد  جهان  آرا رفتند و گفتند : ای بانوی  ما مژدگانی بده که شهبال شاه تو را طلبیده است آنگاه تمام  گفتگوی

بین ملک جمشید و پدرش را بیان کردند .

 دختر با شنیدن این خبر رنگ از رویش پریده از خوشحالی دست و پایش ارزید و دستدایه را گرفته روانه شد و چون  وارد طالار شد  در

برابر  پدر تعظیم  کرده سر بزیر  انداخته ایستاد .

 شهبال شاه او را نزدیک  طلبید در کنار خود نشانید و دست بسر و مویش کشیده نوازش کرد و رو بملک  جمشید  نمود  و گفت :

 ای فرزند ، ملک فریدون را پیش بیاور.

 ملکزاده دست ملک فریدون را گرفته نزدیک  تخت برد و شهبالشاه دست جهان آرا را بدست ملک فریدون نهاده گفت :

دخترم  جهان آرا را بتو بخشیدم .

 ملک فریدوندست شهبال شاه را بوسیده تعظیم  کنان  گفت : من کجا و این لطف بی پایان  کجا !!!

 ملک شهبال از جای بر خاسته رو بملک  جمشید کرد و گفت :  ای فرزند من دیگر ببارگاه می روم،

 شما مشغول باشید و  روزی دو ساعت ببارگاه بیائید تا امرا ء و بزرگان شما را ببینند .






داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo