تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 73

ملک جمشید قسمت 73

تاریخ:یکشنبه 14 آذر 1389-05:59 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

ملک  فریدون و جهان آرا و ملک داراب و آذر چهر و ملک جمشید و ماه عالمگیر هر دو تن بر بالای یک تخت مرصع قرار گرفتند .

 ملک جمشید یر گذشت خود را  از ابتدا تا انتها بیان  کرد و ملک  فریدون هم شرح فراق و اشتیاق خود را نقل  کرد و آن روز و آنشب را با ین

ترتیب بسر رسانیدند.

 چون روز دیگر خورشید سر از خانه مشرق بدر آورد شهزادگان بحمام رفتند و سر و تن را صفا دادند و بیرون آمده قدم ببارگاه نهادند و هر

یک در محل  مخصوص  بخود قرار گرفتند و مدت  دو ساعت بزرگان و سایر طبقات دسته دسته به تماشای آنها می آمدند ، چون نزدیک ظهر

شد همه بر خاسته روانه باغ شدند و بجائی که محبوبه هایشان  در انتظارشان  بودند زفتند.

 باری یک هفته باین  ترتیب منقضی شد و چون روز هشتم  فرا رسید و ملک جمشید ببارگاه رفته با تواضع بسیار برابر تخت ملک شهبال

  ایستاده و عرض کرد:

 مدت یکسال است که دور از وطن و پدر و مادرم بسر می برم و از ایشان خبری ندارم و همواره گرفتار دیوان و جادوگران بودهام وانها  نمی 

دانند که من زنده ام یا مرده ، اکنون از حضور

 مبارک استدعا دارم مرخص فرمائید رفته از ایشان دیدن کنم چه می ترسم که بمیرم و آرزوی دیدارشان بر دلم بماند.

شهبال شاه  گفت : من دلم  می خواهد که چهل شبانه روز برای شما  جشن عروسی بر پا کنم و در پایان

 مدت  هر گاه مایل برفتن باشی تو را با عزت و احترام روانه سازم.

 اشک از گوشه  چشم ملک جمشید سرازیر شده گفت : شوق دیدار پدر و مادر چنان بیتابم  ساخته  که اگر بخواهید مرا نگاه دارید یقین بدانید که

هلاک می شوم،  پس استدعا دارم که مرخصم فرمائید تا بروم و آنها را ببینم و هر قت  که مرا بخواهید احضارم کنید فورا خدمت خواهم رسید

و هر قدر بخواهید نزد شما می مانم .

 شهبالشاه چون گریه  و بیقراری ملکزاده را دید گفت :

 ای فرزند آیا  اجازه می دهی که بجهت ملک فریدون عروسی کنم ؟

 ملک زاده گفت : هر گاه او را هم مرخص فرمائید خیلی بهتر خواهد بود تا نزد  پدر و مادرش رفته و آنجا  عروسی کند  چه آنها  خیلی ارزومند

دیدن عروسی پسرشان هستند.

 شهبال شاه که دانست ملک جمشید دیگر طاقت ماندن  ندارد گفت :

حالا که اینطور  است فردا شما را روانه می کنم بروید.

 ملک جمشید و ملک  فریدون خیلی خوشحال شدند و بعد از دو ساعت که در بارگاه نشستند  از جایبرخاسته بسوی باغ ارم روانه گردیدند و 

آنشب را مجلس بزمی فراهم ساخته و نیمه شب ببعد جهان آرا پری مشغول  جمع آوری اثاثیه خود شد و هر چه جواهر قیمتی داشت بر داشته با

مادر خود و کنیزکان وداع کرد ، تا سفیده صبح دمید و کم کم آفتاب جهانتاب بالا آمد  چون ملکجمشید و ملک فریدون ببارگاه رفتند  در برابر 

شهبالشاه  تعظیم کردند.

 شهبالشاه  گفت :  ای فرزند تخت و نره دیوان برای  بردن شما حاضرند  هر وقت میل داشته باشید می توانید حرکت کنید مشروط بر اینکه قول

بدهید بزودی نزد من بیائید.

 ملک جمشید بر خاسته پیش رفته  دست شهبالشاه را بوسید  و شهبالشاه نیز صورت او را بوسید.

 بعد ماه عالمگیر  رفت و دست ملک را بوسید و بعد ملک داراب و اذر چهر و ملک فریدون 

بنوبت دست سلطان را بوسیدند و خداحافظی کردند و ملک در حالیکه  صورت ملک فریدون را می بوسید دست  جهان آرا را  گرفته در دست

او نهاد ه گفت : ای نور  دیده  دخترم را بتو واو

را بخدا  سپردم.





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo