تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملک جمشید قسمت 75

ملک جمشید قسمت 75

تاریخ:سه شنبه 16 آذر 1389-07:08 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

ملک بهمن از شادی فریاد  کشیده  کیسه زری باورنده  نامه  بخشید و گفت :

ای  وزیر و امیران بدانید که ملکزاده زیر باد ملک جمشید که در این  ولایت دیو را کشته و خلایق را آسوده کرد طلسم آصف را نیز شکسته و ملک داراب را نجات داده و اکنون در دو  فرسخی منتظر وسیله می باشند تا خود را بشهر رسانند. آنگاه فرمان  داد:

 بیدرنگ بگوئید جارچی جار بکشد و اهالی را خبر کند که شهر را آئین بسته او را استقبال کنند  زیرا  حق بزرگی بگردن اهل این شهر دارد.

 بعد از  جای بر خاسته بر مرکب سوار شد وزیر و امیران هم سوار شدند  و ید ک های مرصع کشیدند و اهالی شادی کنان شهر را آئین بندی کردند و باستقبال از شهر بیرون شتافتند .


 ملک جمشید و دوستانش در چمن زار نشسته بودند که ملک با  وزیر و امیران از دور پیدا شدند ،

ملک جمشید نره دیوان را مرخص کرد ابتدا چند خواجه سرا با تخت روانها آمدند و عروسان را در  تخت روان جای داده روانه شدند.

 ملک جمشید و ملک داراب و ملک فریدون نیز بر خاسته بطرف موکب سلطان پیش رفتند.

 ملک بهمن از اسب پیاده گشت و اول بغل باز کرد و ملک جمشید را در آغوش گرفته پیشانیش را بوسید  بعد فرزند خود ملک داراب را در بغل گرفته بوسید و دستملک جمشید را گرفته  گفت :


ای فرزند از روزیکه دیو را کشتی و آن دست تو را باسمان بلند کرد و برد تا امروز  من و بزرگان مملکت پیوسته در غم و غصه و فکر بودیم

  که چه بلائی بر سرت آمده است تا امروز که  کاغذ ملک داراب  رسید و از ورود شما با خبر گشتیم ،  مردم شهر را /ائین بستند و شادی کنا

باستقبالت شتافتند.

اینک که آمدیم و شما را سلامت می بینیم  شکر خدای را بجای می آوریم که صحیح و سالم بازگشتید.

 سپس فرمان داد تا همگی بر اسب ها سوار شده بطرف شهر روانه شدند.

 از چمن زار تا شهر در دو طرف جاده مردم صف بسته بودند و سر  را ملک و همراهانش گل و سکه نقره نثار می کردند.

 چون از دروازه دخل شهر سدند  مردم در کوچه و بازار و بالای بام ها جمع شده و کف می زدند و هورا می کشیدند و سر راه آنها ، قربانی

می کردند.

 این قافله خوشبختی بهمین  ترتیب  بدر درگاه  رسید و ملک و ملک زادگان و بزرگان  داخل بارگاه

 شدند و بر کرسی های مرصع  قرار گرفتند.

 ملک بهمن بشادی ورود فرزند و  ملک جمشید فرمان داد تا مجلسی آراستند .

 روز  دیگر  ملک جمشید از سلطان  خواست تا دستور فرماید تعدادی چهار پا و چند غلام در اختیارش بگذارند که بطلسم آصف رفته و

جواهرات  و اثاثیه گرانبها را با خود بشهر بیاورد.

 ملک دستور داد ملک جمشید بطلسم آصف رفت و هر چه در آنجا بود با خود آورد و تحویل ملک داد( چرا آآآآآ)

 ملک بهمن گفت :  فرزند این گنج بتو  تعلق دارد و هیچکس حق ندارد  در ان دخل  وتصرف کند.

 ملک جمشید  گفت :  پس هر مقدار که میل دارید ا زبین آنها جدا کنید و بردارید.

 هنگام شب ملک بهمن شاه ملک جمشید و ملک فریدون را با خود بخلوت برد تا استراحت کنند.





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 




Admin Logo
themebox Logo