تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت1

افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت1

تاریخ:جمعه 26 آذر 1389-09:31 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

سخنی در باب کتاب

 حاتم طائی را گروهی عرب و جمعی ایرانی  می پندارند.

بعد از استیلای  عرب   اعراب با بکار بردن ال بر سر اسم نویسندگان و فیلسوفان ایرانی  منظومه ها و نوشته نویسندگان ما ان را  به نام خود در در آورده اند .

 باری ، شاعر شیرین سخن ایران شیخ شیراز ، حکایات بسیار ارزنده از مردانگی حاتم  نقل کرده  است.

و حال که ما ثروت ارجمند نیاکان خود را در دست داریم چه خوب است ان را جایگزین  اسطوره های دروغی مثل جمونگ و  بن تن   سوپر من و.....غیره کنیم و ان را به  صورت فیلم و نمایشنامه در آوریم

افسانه های که  درآن مردم را به راه راست ، به کرم، سخاوت ترغیب می کند و بزر مردانگی و جوانمردی را در نهادشان می نشاند   .

قسمت اول

حسن بانو

 روزگاران گذشته در  سرز مین  خراسان سلطانی بنام ( گردانشاه ) سلطنت میکرد

که خدم و  حشم  بسیار  داشت و با رعیت بعدل و داد رفتار می نمود .

 در آ ن زمان بازرگانی بنام برزخ  زندگی می کرد که مردی ثروتمند بود  و  از دور ترین نقاط جهان مال التجاره وارد می کرد و فرستاده های او به شرق و غرب و شمال و جنوب می رفتند و کالا  میاوردند.

 ولی خودش در خراسان  می ماند.

گردانشاه نسبت باین بازرگان با کمال احترام رفتار می کرد و او را گرامی میداشت .

برزخ بجز یک دختر بنام ( حسن بانو ) اولاد دیگری نداشت  وقتی احساس کرد که عمرش بپایان رسیده

و بزودی جهان را وداع می کند دخترش را که وارث تمام  دارائی  او بود بگردانشاه سپرد و تقاضا کرد که او را همچون فرزند خویش تصور کند و سرپرستی نماید.

چون مدتی از مرگ بازرگان گذشت حسن بانو که بمال و منال دنیا با چشم حقارت نگاه می کرد تصمیم گرفت هر چه  دستش می رسد در  راه خدا بخشش کند.

نظر باینکه در خوشگلی و خوش اندامی سرآمد همسالان خود بود خواستگاران فراوانی داشت ولی نمی خواست تن بازدواج دهد و خود را گرفتار کند.

روزی دایه خود را خواست و گفت :  دایه جان من مایل نیستم با کسی ازدواج کنم و ضمنا هم نمی خواهم بدون بهانه مردم را از خود برانم

دایه  گفت :  فرزند ، من حیلهای بتو یاد می دهم که بدان وسیله خود را از دست خواتگاران خلاص کنی.

حسن بانو پرسید : آن حیله کدام است ؟

 دایه گفت : هفت سئوال طرح می کنم و در  اختیار تو می گذارم تا بخواستگارانت پیشنهاد کنی چنانچه توانستند هر هفت معما را حل کنند تو با ازدواج با کسیکه موفق  بحل  انها شده  رضایت خواهی داد. و چون من مطمئنم که کسی موفق بحل هر هفت سئوال  نخواهد شد در نتیجه تو هم بازدواجهیچکس در نخواهی آمد و آزاد زندگی می کنی .

آنوقت دایه سئوال ها را بدینشرح بیان داشت :

1-      یکمرتبه دیدم بار دوم هوس است.

2-      نیکی کن و دریا انداز

3-      بکسی بدی مکن و اگر کردی همان بدی بتو خواهد رسید.

4-      راستگو را همیشه راحت در پیش است.

5-      خبری از کوه ندا بیاور

6-      مرواریدی بدرشتی تخم مرغ  که نزد توست مانند آنرا بیاورد.

7-      خبر حمام باد گرد را بیاورد

حسن بانو خیلی خوشحال شد و گفت : ای دایه  عزیزم راه خوبی بمن پیشنهاد کردی و من از همین قرار رفتار خواهم کرد.

چند روز بعد حسن بانو  در ایوان قصر نشسته  و تماشا می کرد  ناگهان چشمش  بدرویشی افتاد که همراه با چهل خادم نزدیک می شود ولی  پا به روی زمین نمی گذارد مگر اینکه خدمهاش خشتی از طلا و خشتی از نقره زیر پایش بگذارند و درویش پای خود را روی خشتها گذاشته راه برود.

حسن بانو از دایه پرسید : این شخص کیست که با این تشریفاتحرکت می کند؟

دایه گفت : این  مرد  درویش ف مرشد سلطان است و گردانشاه هر  هفته یکبار نزد  او می رود و تعلیمات می گیرد و هر چه او دستور دهد اطا عت میکند.

 و این درویش بی اندازه از خدا می ترسد و عابدو پرهیزکار است .

حسن بانو گفت : دلم می خواست با این بزرگوار ملاقات کنم و از سخنانش پند بگیرم.

 دایه یکنفر  از نزدیکان خود  را خواست و گفت نزد درویش برو و از قول من بگو که استدعا دارم برای چند دقیقه قدم رنجه فرموده اینجا تشریف بیاورید .





داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo