تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت دوم

افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت دوم

تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-08:34 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

وقتی فرستاده دایه نزد درویش آمد،  درویش قبول کرد و وعده داد که روز دیگر بملاقات  آنها برود.

روز بعد بدستور حسن بانو غذا های رنگارنگی تهیه دیدند و سفره ای شاهانه گستردند و در انتظار قدوم درویش نشستند. چیزی نگذشت که درویش بهمراه چهل خادم بخانه حسن بانو وارد شد.

این نکته را باید یادآور شویم که هر چند درویش بظاهر خود را مردی وارسته نشان می داد لیکن در باطن مانند شیطانی مجسم بود که با ظاهرش تفاوت داشت وقتی درویش باطاق داخل شد و بر مسند زرین قرار گرفت بدستور حسن بانو چند سینی بزرگ پر از سکه های طلا و نقره بحضورش آوردند و نثار مقدمش کردند،  درویش سینی ها را کنار زد و  گفت من بمال دنیوی چشم ندوخته و از آن بیزارم و دست بانها نمی زنم و اینها را از پیش روی من بردارید.

وقتی حسن بانو دید درویش از قبول طلا و نقره امتناع می کند دستور داد ظروف مملو از میوه های معطر و خوش طعم و غذا های رنگارنگ  آورده مقابل درویش نهادند.

 درویش از آن  میوه ها و غذا می خورد و چون بظروف طلا و نقره که در سفره چیده بودند نگاه می کرد در دل می گفت : واعا که ( برزخ )  بازرگان عجب تمولی داشته است که با ثروت سلاطین برابری می کند .

باید هر طور شده امشب آنها  را برداشته و از اینجا ببرم .

 چون صرف غذا بپایان رسید .

بخوردانهای طلا و مینا کاری که از آن بو های خوش بلند می شد آوردند وبا آفتابه لگن طلا و جواهر نشان  دست درویش را شستند.

 درویش از زیر چشم یک یک ظروف و فرشها و پرده های قیمتی را می پائید و در دل بخود  وعده دزدیدن آنها را می داد  چون پذیرائی تمام شد درویش خداحافظی کرد و با  نو کر هایش که تمام گوشه و کنار ککنزل و انبار ها را خوب بخاطر سپردهبودند بیرون رفتند .

 نیمه شب که همه اهل خانه بخواب رفته بودند درویش با نوکر هایش پشت دیوار آمدند و بوسیله کمند یکی از آنها بحیاط  پرید و در را بروی دیگران باز کرد.

درویش و نوکر هایش که مردمانی بیرحم و دزد واقعی بودند بعضی از خدمتکاران حسن بانو را کشتند و برخی را زخمی کرده و هر چه بدستشان رسید برداشته و بردند ولی هر چه بدنبال حسن بانو و دایه گشتند آنها را پیدا نکردند چون دایه، خانمش را در مکانی پنهان کرده بود که هیچکس از آن مخفی گاه اطلاعی نداشت و خانم و دایه از آن مکان تمامکارهای درویش و همراهانش را می دیدند.

صبح روز بعد  حسن بانو با تفاق  دایه بحضور سلطان رفته و  دادخواهی کرد و گفت : مرد شیادی با عدهای بخانه من آمده و دار و ندارم را برده و عده ای از خدمتکارانم را کشته است.

گردانشاه وقتی این خبر  راشنید سخت غضبناک شد و گفت : ان شیادی که چنین جسارتی کرده کیست ؟

حسن بانو گفت : او درویش مرشد سلطان است ،  گردانشاه دهانش از تعجب باز ماند و با چشم های دریده و صدای بلند شبیه بنعره گفت : تو چطور جرات می کنی که بان بزرگوار وارسته چنین تهمتی بزنی.

حسن بانو گفت : ای سلطان عادل آن مرد را باید شیطان مجسم نام گذاشت .

گرادنشاه که این حرف را شنید رنجیده خاطر گشت و دستور داد که دختر و دایه اش را برده سنگسار کنند تا دیگر کسی جرت نکند چنین نسبت هائی بدرویش بسته و او را بد نام کند.

همینکه غلامان خواستند آن بیگناهان را بیرون ببرند وزیر بر خاست و مقابل سلطان تعظیم کرد و گفت : این دختر ، حسنبانو دختر برزخ بازرگان است که  بدست مبارک سپرده شده اکنون سزاوار نیست بدون مطالعه و تحقیق کافی دستور سنگسار او را  صادر فر مائید .

 تمام مردم بعدالت پروری گردانشاه ایمان دارند اگر خدای نکرده معلوم شود که این دختر بی گناه بوده و سنگسار

شده دیگر اعتقاد و ایمان  مردم از شما سلب خواهد شد.





داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo