تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت سوم

افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت سوم

تاریخ:یکشنبه 28 آذر 1389-08:36 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

فعلا ممکن است دستور فر مائید او را بهمراه دایه اش از شهر بیرون کنند و باقی مانده ثروتی که دارد ضبط فرمائید سلطان رای وزیر را پسندید و فرمان تبعید  آن دختر بی گناه و دایه اشرا صادر کرد و آندو را در الیکه مثل ابر بهار  گریه  می کردند از شهر بیرون کردند و تمام اموالشانرا ضبط نمودند.

دختر در حالیکه به بدبختی و ذلتی که گریبانش شده بود فکر می کرد. بدایه گفت: ای مادر جان مگر من چه گناهی کرده بودم که باین عقوبت گرفتار شدم.

دایه او را تسلی داد  و گفت: ای دخترم غصه نخور که این گردش روزگار از این کارها بسیار دارد فعلا چارهای جز صبر و تحمل نداریم  تا به بینیم خداوند چه می خواهد .

پس از چند روز راه پیمائی بصحرائی رسیدند  که درخت تنومندی در آن  به چشم  می خورد دختر و دایه که بسیار خسته شده بودند.

 زیر سایه درخت نشستند. حسن بانو از شدت خستگی و گرسنگی سرش را روی زانوی دایه گذاشت و بخواب رفت.

 در عالم  خواب شخصی را دید که به او گفت ای دختر غم مخور که خداوند همیشه در فکر بیچارگان است وقتی از خواب بر خاستی پای همین درخت را بکن ، نقبی پیدا خواهی کرد که در آنجا گنج هفت پادشاه را برای امروز تو پنهان  کردهاند .

انها را برداشته و هر طور میل داری خرج کن .

حسن بانو با خود گفت:  من دختر ضعیف چطور می توانم زمین را کنده و گنج را بدست آورم آن شخص گفت : دو قطعه از شاخه همین درخت را بچین و زمین را بکن.

 اقدام کن خدا هم بتو کمک  خواهد کرد و تو در همین مکان شهری بساز دختر سراسیمه از خواب بر خاست و انچه دیده بود برای دایه حکایت کرد.

دایه دوقطعه  چوب از درخت  کند  یکی را خود بدست گرفت و دیگری را بحسن بانو داد  و ه نوز مقداری زمین را نکنده بودند که دهانه نقبی پدیدار شد.

دایه و دختر با احتیاط داخل نقب شدند و آنجا را پر از خمره های سکه و طلا و صندوق های جواهر دیدند روی هر صندوق جواهر هم یک طاوس از یاقوت دیده می شد حسن بانو  زانو بر زمین زد و سجده شکر بجای آورد و مقداری از آن سکه ها را برداشت و باتفاق دایه بیرون آمد و در  نقب را گذاشت و خاک روی آن ریخت و بدایه  گفت :

 تو بشهر مجاور برو و اول یک مقداری خوراکی بخر و بعد یکنفر معمار با خودت  بیاور تا دستور ساختن عمارتی را در همین مکان به او بدهم

دایه بشهریکه از دور پیدا  بود رفت و پس از تهیه مقداری خوراکی معماری را بهمراه خود آورد و حسن بانو دستور عمارتی را در همان مکان بعمار داد.

از روز بعد بنا ها و عمله ها و کارگر ها دست به کار شدند و چیزی نگذشت که عمارت مجللی در  کنار همان درخت  آماده شد .

رفته رفته در اطراف عمارت حسن بانو خانه های دیگر و کوچه و خیابان ساخته شد هنوز یکسال نگذشته بود که شهری آباد و قشنگ بنا گردید معمار به حسن بانو  یاد اور  شد  که برای آنکه  این شهر مسکون شود و حاکمی هم  داشته باشد بهتر است به پایتخت رفته و از گردانشاه اجازه  بگیرید.

حسن بانو قبول کرد و روز بعد لباس مردانه پوشید و مقداری جواهر و یک دانه طاوس برداشت و با  چند  خدمتکار بطرف  پایتخت روان شد.

 وقتی بحضور سلطانرسید و آن هدایا را تقدیم کرد گردانشاه از اسم ورسم او پرسید دختر گفت : پدرم از بازرگانان معروف شهر ( ارم)  بود و در یکی از مسافرت هایش گرفتار طوفان گردید و کشتیش رق شد.

 اکنون منکه وارث بی حد او هستم چون اوصاف حمیده وعدالت گستری شما را شنیده بودم بپای بوس آمدم تا زیر سایه مبارک بقیه  عمر را بگذرانم  و اکنون در چند فرسنگی پایتخت در مکانی خوش آب و هوا چادر زدهام و چون آن نقطه را پسندیدهام استدعا دارم اجازه فرمایند تا در آنجا شهری آباد بنا نمایم و نامش راشاه آباد بگذارم.

گردانشاه از این پیشنهاد بسیار خوشحال شد و پروانه ساختن شهر  را صادر فر مود.

آنگاه از او پرسید : دیگر چه وقت بملاقات  ما خواهی آمد ؟

حسن بانو که در لباس مردانه بود عرض  کرد : ماه دیگر بحضور مبارک شرفیاب خواهم شد .

پس از کسب اجازه مرخصی  سوار اسب شد و همراه نوکر های خود بمحیکه خیال ساختن شهر داشت  حرکت کرد.

 وقتی معمار  دستخط و اجازه بنای شهر را دید بر تعداد کار گران  افزود و شب  و روز بکار پرداختند  تا شهری بنام شاه آباد ساخته  و آماده  گردید.

در مدت دو سال هر ماه  حسن بانو با لباس مردانه بحضور سلطان می رفت و محبت گردانشاه  نسبت به او افزایش می یافت .





داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo