تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت چهارم

افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت چهارم

تاریخ:دوشنبه 29 آذر 1389-08:37 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

از قضا روزی که حسن بانو در حضور بود سلطان خیال  رفتن نزد درویش را داشت و باو گفت : ای بازرگانزاده ( ارمی)  من امروز بخدمت بزرگ زمانه می روم و هر گاه تو هم میل داشته  باشی می توانی ملازم رکابما باشی زیرا زیارت آن مرد وارسته برای تو سعادت سعادتی محسوب می شود .

حسن بانو که ابدا میل دیدن آن مرد دیو سیرت را نداشت بناچار قبول کرد و بهمراه گردانشاه بخانه درویش رفت .

سلطان بدرویش گفت : این ج.ان ( ماه ارم ) نام دارد و بسیار جوان باهوش و مودبیاست .

سلطان تا توانست از حسن بانو تعریف کرد.

وقتی گردانشاه خواست از نزد درویش بیرون رود حسن بان بر خاست و عرض کرد خیلیمیل داشتم این بزرگوار مراهم سر افراز می کرد  ولی نظر باینکه شهری که من در آن زندگی می کنم تا پایتخت مسافت زیادی راه داردبهتر است اجازه فر مائیذ چند روز خانه برزخ بازرگان را در اختیار من گذارند  تا از این بزرگوار در آنجا پذیرایی کنم ، گردانشاه از او پرسید ای فرزند تو نام  برزخ بازرگان را از کجا  دانستی ؟

حسن بانو عرض کرد :  از اکثر اهالی ین شهر وصف آن مرد  خیر خواه راشنیدهام .

 گردانشاه گفت :  من  آن خانه را بتو بخشیدم .

حسن بانو از سلطان تشکر کرد و عازم منزل پدری خود گردید چون خانه احتیاج  بتعمیراتی داشت عدهای بنا و کارگر گماشت تا انجا را تعمیر نمایند.

 یک ماه بعد  خانه برزخ بازرگان بصورت  اولیه در آمد و حسن بانو از درویش حیله گر دعوت کرد تا در ضیافتی که ترتیب دادهاند حاضر شوند .

 وقتی  درویش  با همان تشریفات معموله  بان خانه وارد شد چشمش به خوانچه های متعدد با سر پوشهای طلا و نقره و ظروف مرصع افتاد و مات و متحیر ماند.

سفره بسیار عالی گسترده شد و انواع خوردنی ها و نوشیدنی ها بر سر سفره حاضر گردید.

 حسن بانو یک عدد طاوس جواهر نشان با مقداری طلا و نقره و جواهر پیشکش کرد ولی درویش همه را رد کرد و حسن بانو هم همه انها  را روی طاقچه  روبرو گذاشت تاهر وقت که  چشم درویش بر آن ها بیفتد حرص و طمعش  زیاد شود .

درویش در دل نقشه ربودن آنها را می کشید و حسن بانو هم در نظر داشت که  نیمه شب درویش را در حال دزدی دست بسته بسلطان تسلیم نماید.

خلاصه پس از صرف غذا و میوه ، آفتابه لگن طلا  و مرصع  آوردند  تا درویش دستهای خود را بشوید.

همراهان درویش نیز در طالار مجاور  مشغول  خوردن و نوشیدن بودند.





داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo