تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت پنجم

افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت پنجم

تاریخ:سه شنبه 30 آذر 1389-08:41 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

پس از شام بخوردانهای طلا جواهر نشان اتاق را معطر  نمود و درویش با  چشم خریدار بان بخوردانهای نگاه می کرد و با خود می گفت امشب همه اینها از آن من خواهد شد .

 درویش بر خاست و باتفاق همراهانش خداحافظی کرد و رفت  از آن  طرف حسن بانو قبلا بداروغه  اطلاع داده بود که با عدهای عسس در نیمه شب موظب اطراف خانه باشند تا دزدان را دستگیر سازند.

ضمنا به نوکر های خود دستور داد که همگی هشیار باشند و آنقدر صبر کنند تا وقتی تمام اثاثیه را جمع کرده خواستند خارج شوند فریاد دزد.دزد........... بلند کنند تا داروغه و عسسها بیایند و آنها را دستگیر سازند.

 هنوز چیزی از نیمه  شب نگذشته بود که درویش باتفاق چهل تن اتباع  خود بخانه داخل شدند هر چه اثاثیه قیمتی و طلا و نقره و نقدینه بدستشان رسید جمع کرده و بمحض اینکه از خانه پای بیرون گذاشتند.

فریاد بگیرید : بگیرید : آی دزد  ...... آی دزد  بلند شد . و عسسها از کمینگاه بدر آمده  درویش و رفقایش را محاصره کردند و همگی را در حالیکه هر یک کولبارهای بر کول گرفته بود طناب پیچ کردند و بزندان  افکندند

صبح روز بعد که گردانشاه بتخت نشست داروغه گزارش شب گذشته را بعرض رسانید و کوتوال معروض داشت چنانچه  امر فرمایند دزدان را بحضور آورد.

در این میان حسن بانو داخل شد و مراتب ادب بجای آورد  کوتوال اشاره به او کرد و معروض داشت که صاحب اموال سرقت شده این جوان می باشد.

باشاره سلطان زندانیان را بحضور آوردند که ناگهان در میان ایشان درویش را در حالیکه طاوس جواهر نشان بگردنش آویخته شده بود مشاهده نمود  و مات و مبهوت گشت و بی تامل دستور داد تا همگی را بجرم دزدی بردار بکشند تا دیگر کسی  جرات نکند در لباس زهد و تقوی مردم را بفریبد.

وقتی حسن بانو خاطر جمع شد که درویش ازرق بمجازات رسیده و دیگر نمی تواند کسی را بفریبد بر خاست و  زمین را بوسید و خدا را شکر کرد

و عرض کرد : ای سلطان روی زمین  من بنده  در گاه کمترین کنیزک خانه زاد دختر برزخ بازرگان می باشم که بخاطر این درویش مکار تبعید شدم  اکنون برای آنکه صدق عرایضم ثابت شود بفرستید خانه درویش ازرق را جستجو  کنند تا تمام اموال پدری مرا پیدا  نمایند.

وقتی فرستدههای گردانشاه اموال حسن بانو را از خانه درویش بیرون اوردند سلطان انگشت حیرت بدندان گزید و دارائی او را پس داد و آن دختر بی گناه را مقرب در گاه خویش ساخت و گفت  از امروز تو دیگر دختر برزخ بازرگان  نیستی  بلکه دختر  خودم می باشی .

 حسن بانو از گردانشاه دعوت کرد  تا بشهری که بنا کرده بود تشریف فر ما  شود و چون بان مکان رسیدند تمامی گنجی که از زیر درخت پیدا کرده بود نثار مقدم سلطان  کرد که برای فقیران صرف شود

لکن چون خدمت گزاران پادشاه بر سر خزائن زیز زمین رفتند تا بقیه آنها را بردارند و حمل کنند  تمامی نقب را پر از اژدها و مار دیدند و همگی  از ترس فرار کرده مراتب را بعرض رساندند.

گردانشاه پس از کمی تفکر گفت : دخترم این گنجی که یافته ای بخودت تعلق دارد و هر کسی سوای تو بخواهد آن را تصاحب کند بنظرش مار و اژدها می آید بهتر است آنها را برای خودت نگهداری .

حسن بانو از سلطان تقاضا کرد که در آن شهر  بماند و خانه پدری را کهدر پایتخت دارد بمسافرانیکه از دیار غریب می ایند اختصاص دهد تا ایامی که در پایتخت هستند و کار دارند بمانند و پذیرائی شوند.

گردانشاه تقاضای دختر را بر آورد و روانه پایتخت شد.

و حسن بانو را فرماندار آن شهر کرد.

آن شهر رفته رفته دارای جمعیت بسیار شد و یکی از آباد ترین نقاط کشور گردید.

بدستور حسن بانو در آنجا نیز مسافرخانه بزرگی ساختند و بمردمان غریب و مسافران اختصاص دادند و از آنها برایگان پذیرائی  می کردند و هنگام رفتن نیز انعام و هدایای فراوان بانها می بخشیدند.

رفته رفته شهرت و نیکنامی حسن بانو و شهر مسکونیش در اطراف و اکناف پیچید و مردم دسته دسته از راهای دور برای دیدن آن شهر می امدند.

 قسمت بعد ملاقات امیر زاده منیر با حاتم طائی و حسن بانو





داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo