تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - ملاقات امیر زاده منیر با حاتم طائی و حسن بانو قسمت 7

ملاقات امیر زاده منیر با حاتم طائی و حسن بانو قسمت 7

تاریخ:دوشنبه 20 دی 1389-06:57 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

 قسمت هفتم

امیر زاده  از حسن بانو  وداع کرد و سوار بر اسب از دروازه شهر بیرون  آمد . کوهها و صحرا ها را  در نوردید  تا بحوالی شهر یمن رسید و کنار  چشمه آبی زیر سایه درختی نشسته و در فکر بود که چگونه و از چه راهی شروع بکار  کند.

 نا گهان چشمش بمردی  موقر افتاد  که سوار بر اسب  با غلامان  خود از شکار بر می گشت .

 آن مرد موقر که به امیر زاده نزدیک می شد حاتم طائی معروف  نام داشت .

 وقتی حاتم  چشمش بان جوان خوشرو و با لباس مندرس افتاد در کنارش توقف کرد و با لحنی ملاطفت آمیز پرسید :  ای جوان چه چیزی باعث غم و غصه و ناراحتی توشده است ؟

  امیر زاده سر  بر داشت و چون قیافه دوست داشتنی و نورانی حاتم را دید بر خاست و رسم ادب بجای آورد و گفت :  ای  مرد بزرگوار من گرفتار معمائی شده ام که هر چه فکر  کرده ام  راه حل  آنرا پیدا نمی کنم .

حاتم  گفت :  نام من حاتم طائی است و اگر کاری در حق تو از دست م برآید کوتاهی نخواهم  کرد . تو با اطمینان خاطر سر دل خود را با من بگو  و بدان که  باحدی ابراز  نمی کنم .

  امیر زاده  گفت :  ای حاتم بدان  که من دل  بزیبا روئی باخته  ام  که  معمائی طرح کرده و حل آنرا از من خواسته  است  آنگاه  معما را با حاتم در میان گذاشت .

 حاتم پس از لحظه ای تامل  گفت : خاطر جمع باش که من  کاری  می کنم تا تو را بمحبوبت برسانم .

 سپس امیر زاده را با خود بشهر یمن و خانه خود برد و پذیرائی  شایانی از او کرد . پس از  سه روز که از  توقف امیر زاده در خانه  حاتم  گذشت حاتم  باو گفت :  از همین ساعت در اختیار تو هستم تا کارت را بسامان  رسانم .

 امیر زاده  گفت : از این می ترسم که کار من بسامان  نرسد  حاتم همراهان  خود را طلب کرد و سفارش نمود در پذیرائی مسافرین اهمال نکنید

تا کسی ملتفت غیبت من نشود آنگاه  یک اسب  برای امیر زاده آماده کردند و حاتم نیز سوار اسب  خود  شد و از خانه بیرون رفتند و از دروازه شهر یمن نیز خارج شدند و بسوی شاه آباد روان گشتند و پس از چند شبانه روز بشهری که حسن بانو ینا کرده بود رسیدند .

مامورین  حسن بانو بمحض مشاهده آن دو تا زه وارد یعنی حاتم  و امیر زاده آنها را  به مهمانسرا بردند و خوردنیهای رنگارنگ

و دو کیسه  سکه طلا هم در پیش روی آنها گذاشتند.

حاتم  گفت : ما برای خوردن و پول گرفتن بشهر شما نیامده ایم  چه ما بحمد الله احتیاجی  بپول نداریم فقط مایلم که با حکمران شهر شما ملاقات کنیم .

 وقتی این خر را به حسن بانو دادند  آنها را بار  داد پرسید چرا پولی را که بشما دادند قبول  نکردید ؟

 اتم گفت :  بر داشتن برای ندوختن است و ما بقدر کافی  اندوخته داریم و اینکه  اینجا آمده ایم بدین جهت است که شهرت عالمگیر تو سبب گردید تا بدیدارت نا ئل  گردیم .

 و هر گاه  با من عهد و پیمان  بندی  کیسه  پولی که بما  دادهاند  خواهیم پذیرفت و از غذا ی شما خواهیم خورد .

 ودر غیر اینصورت با شکم خالی گرسنه د و دست خالی  از شهر شما بیرون می رویم

حسن بانو با تعجب پرسید : آن عهد و پیمان  که می خواهی با من  به بندی چیست ؟

 حاتم جواب داد : با من عهد  و پیمان  ببند مه هر گاه  هفت سئوال تو را  جواب  بدهم خود را در اختیار من بگذاری تا تو را بهر کسی که مایل  باشم ببخشم.






داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo