تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - حاتم طائی قسمت 10

حاتم طائی قسمت 10

تاریخ:پنجشنبه 23 دی 1389-10:53 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

کفتار پرسید :  چه جانوری را بیجان  کرده ام ؟

 حاتم گفت :  تو  بچه های شغال را می خوری و پدر و مادرشان را عزادار می کنی .

 تو مگر  از خدا نمی ترسی ؟

  کفتار گفت :  ایا آنها تو را را اینجا  فرستاده اند تا  با جنگ کنی ؟

   حاتم گفت :  من برای  جنگ  نیامده ام بلکه  پیغام صلح آورده ام و می خواهم شما قول بدهید که  از آزار بچه های شغال و کشتن آنها توبه نموده اید .

 کفتار گفت :  تو باید  قبل  از بچه های .شغال بفکر  جان خودت باشی

حاتم گفت  : من  در راه خدمت  بمخلوقات خدا برای جان خودم ارزش قائل نیستم فقط می خواهم  شما برای من قسم بخورید که دست از سر بچه  های شغال  بر داشته و بآنها کاری نداشته باشید.

کفتار گفت :  اگر ،  انها را  نخوریم از گرسنگی  تلف خواهیم شد .

حاتم گفت : ولی  خداوند  روزی شما   را  از راه دیگری می رساند و نمی گذارد که تلف بشوید .

 کفتار گفت :  من اول تو را  که آنقدر نصیحت بی حاصل می کنی  می خورم و بعد به سراغ شغال ها می روم .

 پس از این حرف  بجانب حاتم  حمله کرد .

حاتم که دید ملامت بخرج آن حیوان وحشی نمی رود و نزدیک است که او را  پاره کند در دل گفت : خدایا تو شاهدی که من برای  حفظ جان خود نا چارم که دفاع  کنم آنگاه  دست پیش برد و گلوی کفتار را گرفت و آنقدر فشار داد تا جان از بدن کثیفش بیرون  رفت .

 وقتی شغالها دشمن را کشته دیدند خوشحال شدند و حاتم  نیز  از انها وداع کرد  و خواست بتنهائی حر کت کند که شغال ماده بجفت خود گفت :

 انصاف نیست که ما حاتم را بحال خود رها کنیم تا باین  سفر طولانی یکه و تنها برود بهتر است که تو هم  همراه او تا مکانیکه می خواهد برود بروی .

وقتی حاتم دید که شغال بدنبال او می اید  گفت :  من راضی نیستم  که تو را از  لانه و  زندگی و همسرت جدا سازم فقط راهی که نزدیکتر است  بمن  نشان دهید خودم بتنهائی می روم .

شغال گفت : راهیکه نزدیکتر است دارای خطرت بسیاری می باشد  ولی راه دیگر که کمتر خطر   تر است بسیار طولانی است .

 حاتم گفت :  تو نزدیک ترین راه را  بمن بنما خداوند مر از خطرات حفظ خواهد کرد .

 شغال راه را نشان داد و حاتم از او وداع  کرد و براه افتاد . باید توجه  داشت که آن گرگ و آهوی ماده و آن شغال ها همه از زمره پریان و برای امتحان و راهنمائی  حاتم طائی با نصورت در امده بودند

حاتم طبق نشانی شغال رفت و رفت تا چشمش بیک گله خرس افتاد که برای گردش بیرون آمده بودند  خرس ها وقتی حاتم را دیدند یکی از آنها  نزد سر کرده شان رفت و از  وجود آدمیزاد خبر داد.

 سر کرده خرسها دستور داد  تا حاتم را گرفته  نزد  او برند .

 وقتی حاتم مقابل رئیس خرس ها رسید آن هیولا  از حاتم پرسید  کیستی و از کجا می آئی.

 حاتک گفت : من حاتم طائی هستم و بدنبال حل  مشکلی به این مکان آمده ام .

 سر کرده خر سها  گفت : خیلی خوش آمدی و صفا آوردی اگر مایل باشی می توانی نزد ما بمانی و داماد  من بشوی.

حاتم سر بزیر انداخت و بفکر فرو رفت .





داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo