تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - حاتم طائی قسمت 11

حاتم طائی قسمت 11

تاریخ:جمعه 24 دی 1389-10:54 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

سر کرده خرسها گفت :  چرا فکر می کنی ؟  مگر من پیشنهاد بدی  کردم

حاتم گفت : آخر  ما دو جنس مخالف هستیم من آدمیزادم و شما خرس هستید آدمیزاد چطور می تواند با خرس ازدواج کند .

خرس گفت دختر من از نظر جمال از انسان  کم تر  نیست .

 سپس دستور داد تا دخترش را ارایش کرده و در اطاق پهلو حاضر کردند .

 آنگاه   بحاتم  دستور داد بر خیزد و او را تماشا  کند .

 وقتی حاتم بر خاست و دختر را نگاه کرد با  نهایت  تعجب مشاهده نمود موجود بسیار زیبا و کاملا شبیه انسان است .

چون حاتم نزد سر کرده خرسها بر گشت : دخر تو بسیار زیبا ودوست داشتنی است لکن تو بزرگ قبیله خرسها  هستی و من غریب و مفلس و ادمیزادی سر گردانم چطور می توانم خود را با تو برابر  کنم .

 خرس گفت :  بی خود بهانه  میاور  و وقت را تلف منما من تو را خوب می شناسم و می دانم از بزرگان و ثر وتمندان شهر یمن می باشی  و لیاقت وصلت با خانواده مرا داری .

 حاتم با خود گفت : چه  حیله ای بکار برم تا از این بند خلاص شوم  چون آن جوان بیچاره در انتظار بر گشتن من و حل معماست  اکنون اگر با د ختر رئیس قبیله  خرسها وصلت کنم تا ابد باید اینجا بمانم و روی وطنم را نه بینم .

 خرس وقتی  باز هم  حاتم را متفکر دید گفت : تو اگر دختر مرا قبول نکنی دستور می دهم  تو را در بند  کنند  و تا عمر   داری در گوشه  زندن بسر خواهی  برد .

 چون مشاهده  کرد حاتم همچنان متفکر مانده در غضب شدو گفت :  این مرد را بگیرید و درون غار  تریک زندانی  کنید.

خرس های حاتم را گرفته و درون غار بردند و سنگ بزرگی را بر در غار گذاشتند .

 حاتم در آن  تاریکی متحیر بود که  چه کند .

روز بعد مجددا  خرس بزرگ حاتم را احضار کرد و با ملا طفت گفت : ای حاتم دختر مرا قبول کن واز بند خلاص شوآنگاه دستور  داد  تا انواع   میوه های خوش طعم آورده و مقابل حاتم گذاشتند و حاتم نیز که سخت گرسنه  بود مشغول خوردن میوه  ها شد و شکم خود را سیر کرد . و در مقابل سئوال خرس باز جوابی نداد.

 سر کرده خرسها دوباره دستور داد  تا حاتم را بغار بر گرداندند.

وقتی حاتم در غار  تنها ماند بخواب رفت و در عالم  خواب  پیر نورانی را دید  که گفت : ای حاتم تو برای انجام کاری که امده بودی  چرا وقت خود را تلف م ی کنی و بدنبالش  نمی روی ؟1

حاتم گفت : با پیشنهاد رئیس قبیله خرسها  چکنم آیا می توانم دختر اورا بزنی بگیرم ؟  و اگر او را گرفتم دیگر چطور می توانم بدنبال  کارم بروم .

پیر گفت : تو فقط باین وسیله می توانی از زندان آزاد شوی وگرنه در این غار تاریک جان می سپاری . اگر توانستی دختر خرس را راضی کنی پدرش تورا اجازه خواهد داد تا هر جا می خواهی بروی .

 چون حاتم از خواب  بر خاست و رئیس قبیله خرسها او را احضار نمود و باز پیشنهاد خود را تکرار کرد ،  حاتم گفت: اکنون من بدلخواه شمار فتار کرده و با دختر  تان عروسی می کنم .

 سر کرده خرس ها چون این سخن  را شنید خوشحال شد و حاتم را با خود باطاق دختر برد و دست دختر را در دست حاتم گذاشت و باین طریق  پیوند ان دو را اعلام کرد.





داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo