تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - حاتم طائی قسمت 12

حاتم طائی قسمت 12

تاریخ:جمعه 24 دی 1389-09:55 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی


صبح روز بعد از طرف پدر دختر میوه  های گوناگون باطاق دختر آوردند و هر دو قدری خوردند و حاتم تقاضا کرد که وسائل پخت و پز غذا در اختیارش بگذراند ، بدستور سر کرده خرس ها مقداری آرد و شکر و روغن و برنج و تعدادی ظرف  جو را جور حاضر کردند و حاتم که از پختن غذا های مختلف سر رشته داشت هر روز نوعی غذا می پخت و با همسرش می خوردند.

چون مدت یکماه از عروسی آنها گذشت شبی بهمسر خود گفت  من برای انجام کاری باین سر زمین آمده بودم و پدرت از رفتن من جلو گیری مرد تا را برای من عقد کند  ا

 منون که من و تو زن و شوهر شده ایم بهتر است چند روزی اجازه دهی که بدنبال کار خود رفته و زود بر گردم .

 دختر گفت : من نزد پدر می روم و از او اجازه می گیرم . دختر نزد رئیس خرس ها رفت و هر چه از حاتم شنیده بود  بیان کرد.

خرس گفت : اگر تو راضی باشی من هم حرفی ندارم چون فعلا او شوهر تست و اختیارش در دست خودت می باشد.

 دختر گفت : او مرد راستگوئی است و علاوه بر آن مرا  هم خیلی دوست دارد و مطمئنم  که بزودی بر می گردد.

 رئیس خرس ها  چند خرس را مامور کرد که او را همراهی کنند پس از چند روز راه پیمائی بصحرای بیآب و علفی رسیدند مه تا چشم کار می کرد ریگزار بود و ابدا آبادی و درختی بچشم نمی خورد .

حاتم یکه و تنها پیش میرفت   و هر روز شخصی نقابداری  ظاهر می شد و دو عدد نان و یک کوزه آب خنک لحاتم می داد و از نظر غایب می گردید،  حاتم  بدون احساس خستگی برفتن ادامه می داد تا روزی اژدهای بزرگی بر سر راهش ظاهر شد که از دهان  دود و شعله زبانه می کشید .

 حاتم خواست از سر  راه آن حیوان  خطرناک خود را  کنار بکشد ولی اژدها نفس خود را  بدرون کشید و هر چه  حاتم  خواست خود را بر زمین استوار نگهدارد دید  قدرت ندارد و بطرف دهان اژدها پیش می رود .  یک مرتبه متوجه شد که درون  شکم اژدها جای گرفته و همه  جا تاریک  است .

  حاتم  در  آنحال شکر خدا را بجای آورد و با خود گفت :  چه خوب شد که این تن آلوده من طعمه یکی از مخلوقات خدا شد  و در حالیکه بذکر  خدای بزرگ مشغول بود با خود می گفت شاید خالق یکتا می خواهد مرا امتحان  کند و به ببیند که در  کار خود  ثابت قدم هستم یا خیر ؟

  وقتی  حاتم می خواست از دختر خرس  جدا شود مهره ای باو داده و گفته بود  این مهره نزد  هر کسی باشد  هیچ آتشی نمی تواند به او گزند بر ساند و زهر  هیچ حیوانی  گزند های  هم بر بدنش  کار گر نیست .

 پس از  سه روز  که حاتم در شکم اژدها قرار  داشت  اژدها که از هضم طعمه  خود مایوس شد  او را از شکم خود بیرون انداخت و خودش راه صحرا  پیش گرفت و رفت . 

حاتم  ساعتی روی ریگ های بیابان  بیحال افتاده بود تا وقتی لباس  هایش در پر تو آفتاب  خشکید و بدنش  گرم شد و بحال آمد  و از جای  بر خاست و پس از شکر خدای تعالی براه  افتاد و رفت تا سر چشمه آبی رسید  لباسهای خود  را بیرون آورد و شست و خودش نیز  درون آب رفت و کثافات  شکم  اژدها را از بدن  پاک کرد ،  وقتی  لباسهایش  در آفتاب  خشک شد آنها  را پوشید و براه   افتاد و رفت  تا کنار  دریاچه  ای رسید و تخته سنگ بزرگی را شبیه به تخت  خواب بنظر  درآورد  و چون احساس  خستگی  می کرد روی تخت سنگ  خوابید  وقتی از خواب  بر خاست  ملاحظه  کرد که مردی در کنارش نشسته  است  حاتم بر خاست و سلام کرد و آن مرد پس از جواب سلام از او احوال پرسی کرد و پرسید : از کجا می آیی و به کجا می روئی ؟

  حاتم  جواب داد : برای کاری بصحرا ایداهو می روم.






داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo