تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - حاتم طائی قسمت 13

حاتم طائی قسمت 13

تاریخ:شنبه 25 دی 1389-02:47 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

ان مرد گفت : بهتر است این خیال خام را از سر بیرون کنی مگر کسی تو را دوست نداشت،  تا نگذارد باین سفر اقدام کنی و جان خود را بخطر اندازی.

حاتم نا چار داستان  امیرزاده  و تقاضای او رابیان داشتو گفت :  به خاطر کشف معمایاو بچنین سفری اقدام  کرده ام .

 آن مرد گفت :   صحیح است من حاتم طائی هستم  و می دانم که خدای کریم کار ساز بیچارگان  است و مشکل همه را آسان  می سازد آن مرد  گفت :  ولی تاکنون   کسی نتوانسته  از آنجا ئیکه  تو می خواهی بروی صحیح و سالم  بر گردد.

 زیرا آنجا مر کز  جادوگران است و ممکن است تو را طلسم کنند که قدرت حر کتنداشته باشی و زنان ماهروئی را در نظرت مجسم  سازند که  بهبه سوی تو می ایند ولی تو اصلا تمایلی بانها نداشته باشی حال گوش کن بتو بگویم . در سر راه خود زن خوبروئی و ژولیده  موئی را خواهی دید که بطرف تو پیش می ایدتو باید آنقدر سر جای خود تامل کنی تا دست  او بدست تو برسد وقتی دست او را در دستهای خود  گرفتی مدتی نمی گذرد که خود را در آن دشت خواهی دید .  درست بخاطر بسپار که اگر گفته های مرا بکار بستی بمقصود خود می رسی و گرنه تا آخر عمرت  پیشمان و سر گردان می شوی .

 در این  گفتگو بودند که شخصی سفره در دست آمد و آنرا پهن کرد  و دو کاسه شیر برنج و ظرفی آب نزد آنها گذاشت .

آن مرد به حاتم تعارف کرد تا غذا بخورد . وقتی حاتم از آن غذا خورد متوجه شد که بخوشمز گی آن شیر برنج در تمام عمرش  نخورده است .

 آن شب را حاتم در همان مکان بصبح رسانید و صبح پس از صرف صبحانه از آن مرد  خیر خواه وداع کرد و براه افتاد  و رفت تا کنار بر که آبی رسید که در خت بزرگی  بر آن آب سایه افکنده بود . هنوز ساعتی  از توقف  حاتم زیر سایه در خت  نگذشته  بودکه زنی صاحب  جمال  از میان آب بیرون آمد . چون چشم حاتم برآن  ز ن افتاد چشم های خود را بست تا  آن زن را نبیند .

 یک مرتبه احساس کرد که دستهای آن زن را در دست دارد و حاتم را از جای بلند کرد و با خود  بدرون آب برد چند لحظه بیشتر طول  نکشید که حاتم  متوجه شد پای بخشکی گذاشته وقتی چشم باز کرد  ملاحظه کرد که  که  با آن زن میان باغ مصفائی ایستاده است . از طراوت و سر سبزی آن  بوستان سخت تعجب کرد و عطر گل های رنگارنگ شامه اش را نوازش می داد نا گهان از هر طرف دختران پری پیکر پیش  آمدند و دست حاتم را بدست گرفتند و هر یک از  آنها می خواست حاتم را با خود بخلوت ببرد و آنقدر عشوه  ناز بکار می بردند که هر کس بجز حاتم بود فریب تیر غمزه آنها را می خورد و بدنبالشان می رفت ولی حاتم سخنان  آن  مرد را بخاطر /اورد و دانست که این نازنینان  که ظاهرشان  آنقدر زیبا ست همگی طلسم و جادو هستند .

   رفته رفته بر تعداد  آن  پر یر خان افزوده شد و حاتم را روی دست بلند  کردند و بساختمان ی بر دند  که تمامی  آن  از مروارید و طلا و جواهرات رنگارنگ ساخته شده بود و تصاویر بی نظیری در  و دیوار /انرا پوشانیده بود .

وقتی حاتم را روی تخت مرصعی که از زبر جد و الماس و یا قوت درست کرده بودند قرار  دادند همگی بدیوار تکیه دادند و بصورت تص ویر در آمدند . حاتم مات  ومتحیر مانده بود که چگونه آن  پری چهر گان مانند نقش دیوار شدند

ناگهان در همان  جائی که نشسته  بود صدائی شبیه  شکستن چوب بر خاست  و حاتم با خود گفت :  آیا ممکنست که این تخت تاب تحمل  وزن مرا نیاورده و شکسته باشد  در این فکر بود که مشاهده  مرد یکی از نقوش دیوار بحر کت در آمد و بصورت زنی بسیار خوش قد و بالا  لباسی از زر و زیور در بر کرده و نقابی بر چهره انداخته  خرامان بتخت نزدیک شد .

 حاتم باز بیاد گفته آن  مرد افتاد و متوجه  شد هر گاه دست آن  دختر ر ا بگیرد از میان طلسم خلاص خواهد شد ولی هر  چه سعی کرد که دست آن دوشیزه را بدست آورد ممکن  نشد .

  کمکم آن زن از او دور شد و بسایر نقوش  دیوار پیوست حاتم سه روز و سه شب روی آن تخت نشست و بهنگام شب تعدادی شمعدان طلا بخودی خود روشن می شد و صدای ساز و اواز بگوش می رسید و بعضی از تصاویر دیوار جان  می گرفتند و در می امدند و در مقابل حاتم حرکت می کردند . و برخی دیگر ظروف قیمتی پر از خوراکی ها و میوه های گوناگون  در مقابل حاتم می گذاشتند تا بخورد 



داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo