تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - حاتم طائی قسمت 14

حاتم طائی قسمت 14

تاریخ:یکشنبه 26 دی 1389-02:51 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

آن  دختر نقابدار هم چون شب می رسید نقاب  از صورت بیکسو می کرد. باری سه شبانه روز بدین منوال گذشت وحاتم با خود گفت .

 اگر تا صبح قیامت هم این شبها ادامه داشته باشد باز چشم و دل آدمیزاد سیر نمی شود و بایدفکری بکنم که  آن  معما را کشف کرده نزد امیر زاده منیر بر  گردم و آن بیچاره را  از انتظار  بیرون آورم . حاتم تصمیم  گرفت هنگام شب بهر ترتیبی شده دست آن  پریرو را بگیرد و از طلسم رهائی یابد .

 چون شب  فرا  رسید ،  باز مانند هر شب نقش ها به حر کت در امدند  حاتم از یک لحظه  غفلت دخترک استفاده کرد و دستش را گرفت دوشیزه دیگری از زیر تخت بیرون آمد  و چنان لگدی بر پشت حاتم نواخت که او را   از تخت بزیر انداخت و بیهوش ساخت .

  وقتی چشم  گشود  اثری  از آن باغ و اطاق مرصع ندید و خود را در  دشت پهناوری مشاهده کرد که دانست دشت آیدا هو همان مکان  است .

 حاتم از جای بر خاست و با خود  گفت :اینک باید بدنبال کشف معما و یافتن کسی که می گوید (( یکبار دید م  بار دوم هوس است )) بروم .

 حاتم براه افتاد و چون مقداری راه  پیمود  صدائی بگوشش رسید و بر اثر صدا  روان شد ولی  هر چه پیش می رفت کسی را نمی دید. حیران و سر گردان راه می رفت تا مگر صاحب صدا را بیابد  نا گهان  چشمش بر پیر مردی با ریشهای  سفید افتاد که روی تخته سنگی نشسته است .

حاتم  پیش رفت و ادای احترام کرد . پیر مرد پرسید : ای جوان از کجا آمده ای و اینجا چه کار داری ؟

 حاتم جواب داد : من دنبال کسی می گردم که می گوید (( یکبار دیدم  بار دوم هوس است )).

پیر مرد گفت : بنشین تا بتو بگویم . حاتم نشست و مشاهده کرد مه یک کوزه آب و دو عدد نان در مقابل پیر مرد حاضر شد .

 پیر یکی از نانها  و کوزه آب را پیش  روی حاتم نهاد و یک نان  را هم خودش بر داشت و مشغول خوردن شدند.

 وقتی نانها  تمام شد . حاتم گفت  : ای پیر مرد بزرگوار مکن است بفرمائید این صدا از کیست ؟

پیر مرد گفت :   ابتدا تو سر گذشت خود را بیان کن .

   حاتم از ابتدا  تا آن ساعت سر گذشت خود را بیانداشت .

پیر مرد گفت :  (( ک بار دیدی  بار دوم هوس است )) بمحض شنیدن این کلام  حاتم دامن پیر مرد را گرفت و گفت :  اگر بار دوم ببینی شادمان میشوی

پیر مرد گفت : محال است .

 حاتم گفت : اگر همراه من بیائی بتو نشان خواهم داد پیر باتفاق  حاتم روان شد پس از راه پیمائی زیادی بلب دریاچه رسیدند.

حاتم به او گفت اگر مایلی که آن  پری خان را همیشه ملاقات کنی هر گز دست آنها را بدست مگیر .

اگر می بینی من اینجا رسیدم براهنمائی  درویشی بود که در  راه ملاقات کردم .

امنون بدریاچه نزدیک شو تا ان خانم پیدا شود و تو را بهمراه خود بان باغ ببرد .

آن  پیر مرد کنار دریاچه رفت . نا گهان همان زن پدیدار شد و  دست پیر مرد را گرفت و بدرون اب  کشید .

حاتم چون چنان دید بسوی شهر شاه آباد  روانه شد و پس از چند روز را ه پیمائی بجائیکه  درویش اقامت داشت رسید و سر گذشت خود را بیان داشت .

و بعد از یک شب اقامت از درویش خداحافظی کرد و حرکت نمود و پس از چند روز  بدشتی که مکان  خر سها بود





داغ کن - کلوب دات کام




Admin Logo
themebox Logo