تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - مطالب مهر 1389

ملک جمشید 31

تاریخ:جمعه 30 مهر 1389-08:54 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

 ملکزاده از این سخن پیر زن بر آشفت شمشیر خود  را از غلاف کشید و نهیب زد ای حرامزاده از دست من جان بدر نخواهی برد  الان با این


شمشیر بدو نیمت  می کنم.

 آن وقت پیر زن  پیراهن خود را بالا کشید و طبل شکمش را دم شمشیر ملک زاد  داده گفت : ای جوان بزن  ببینم بازویت چقدر قوت دارد .

ملکزاده دست به شمیر نهاده و قدم مردانگی نهاد و شمشیر را با قوت  هر چه تمام تر بر شکم  آن ناپاک نواهت که اگر بر چنار می زد به دو

نیم می شد ولی سر سوزنی بر شکم آن عفریت کارگر نشد و شمشیر از سه جا شکست و بر زمین  ریخت .

 آن ناپاک قاه قاه خندید ه  گفت : ای جوان زور بازوی خودت را امتحان کردی حالا نوبت من است پسدست دراز کرده تازیانه ای از روی تخت

بر داشته سه نوبت دور سر  گردانید و چیزی زیر لب گفت و بطرف ملک زاده دمید و تازیانه را محکم بر شانه اش فرود آورد که دنیا در

نظرش تیره و تار  شد پس از انکه  بهوش آمد بصورت آهوئی در آمده ودوشاخ از کاسه سرش ر.ئیده بود.

 آه از نهاد ملکزاد برآمد و در دل  گفت :  ای دل  غافل بعجب بلائی گرفتار شدهای که تا زنده ای خلاصی نداری حالا التماس کن شاید دل

سنگ پیر زن  برحم  اید و تو را از جلد آهو نجات  دهد.

  خواست  عذر خواهی کند دید صدای آهو از گلویش بیرون  می اید و قدرت تکلم ندارد  پساشک از گوشه  چشمانش سرازیر  گردید و دویده  و

خود را بقدم آن ناپاک انداخته صورت به پشت پایش مالیده  چون ابر بهار بگریه  در آمد ولی ان نا پاک رم نکرد  پای خود را بلند  کرد و با

چنان قوت چند لگد بسر و شانه آن بیچاره  نواخته گفت : ای احمق تا حالا من بیش از هزار ادمیزاد را باین باغ آورده ام هر  کدام خواستند  نا

فرمانی کند بهمین درد گرفتار شده میان باغ چرا می کند . ت. هم برئ با آنها چرا کن که خلاصی نداری .

ملک زاده ر چه التماس کرد و پوزه بپایش مالید بجائی نرسید و دانست که تا عمر دارد  باید بهمین درد گرفتار باشد پس از جای بر خاست و

قدم بباغ گذاشت و دید آهوئی از برابرش پیدا شد چون چشمش بملک جمشید افتاد صدائی کرد و بقیه آهو از چهر  طرف باغ بدور ملک جم شدند یکی شاخش می زد و دیگری دندانش می گرفت ملک جمشید هر چه  خواست از میان انها فرار کند نگذاشتند و آنقدر او را شاخ

زدند تا خون از اطراف بدنش جاری شد و استخوان هایش کوفته  گردید.

 چون افتاب غروب کرد و اهو ها از دورش پراکنده گشتند و ملک زاده  بتنهائی بگوشه باغ رفت و با خود  گفتک   گمان  می کنم این اهو ها

همگی ادمیزاد بودند و مرا می زدند که چرا با پای خود باین زندان بلا  امدم  آنها نمی دانند که آن پیر زن نا جنس خودش مر  آورده است .

 اکنون  کمی بخوابم و ببینم چه می شود پس رفت و پای  در ختی دراز  کشید و خونهای بدنش را با  زبان  پاک  کرد  ولی هر چه  خواست 

بخوابد  از درد  استخوان  و زخم های بدن خوابش  نبرد و با خود  می گفت :  ای ملک جمشید  تو کجا  و اینجا کجا  تو آمدی  محبوب خود ر

ا نجات  دهی خودت  گرفتا شدی  خاک بر سرت که دست از همه  چیز شستی و خود  را باین  روز نشاندی .

 پس روی بدرگاه  خدا آورد و بمناجات  پرداخت  و از پروردگارطلب یاری   کرد  تا شاید  راه نجاتی  به او بنما یاند  چون افتاب  طلوع کرد

   باز اهو ها  از هر طرف جمع شدند و بنای ازار و اذیت او را گذاشتند تا وقتی روز  بپایان رسید و انها رفتند و ملک جمشید هم بگوشه ای

پناه برد  و با خود گفت :  کاشکی این پیرزن مرا  می کشت و شبیه اهو نمی کرد که اگر یکی  دو روز دیگر بهمین ترتیب بگذرد مرگ من

حتمی خواهد بود .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 


  • تعداد صفحات :30
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo