تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - مطالب آبان 1389

ملک جمشید قسمت 59

تاریخ:یکشنبه 30 آبان 1389-07:45 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

دختر گفت :  دیشب  قسم  خوردی که مرا از خوا بیدار نکنی و حرف با من نزنی اما چون شب به نیمه

رسید بر خلاف گفته خود رفتار نمدی و هر چه من التماس کردم توجه نکردی تا اینکه موکل من سیلی

سختی بر بنا گوشت نواخت و اینهمه بل بسرت  امد که نزدیک بود هلاک  شوی .

  حالا  چونکه شب آخر است اگر من بخوابم و خدای نکرده باز  خیالات بسر تو زد در عوض سیلی با

شمشیر تو را دو پاره می کند ،  حالا چه لازم داری آیا میل  داری که من من بخوابم و تو کشته شوی یا

اینکه همچنان تا صبح بیدار بمانم و چون صبح شد بدانکه دیگر خطری ما را تهدید  نخواهد کرد و آزاد 

هستیم .

 ملکزاده گفت : اما  من خسته هستم و خوابم می آید.

 دختر  گفت : تو یک چیزی روی خودت بکش و همینجا بخواب .

 ملک زاده که دید  نمی تواند دختر را قانع کند نا چار خوابید .

  چون افتاب عالمتاب سر از در یچه  مشرق بدر آورد  و جهان را بنور  خویش  منور ساخت ،  ملک

زاده بر خاست و کنار در یاچه   دست و صورت  خود را  شست و باطاق بازگشت  و در کنار  د ختر

قرار  گرفت  .

   دختر گفت :  شکر  می کنم   که دیشب  بخیر  گذشت    اکنون  آسوده باش  که من  امروز  هر چه

خدا  بخوا هد  می شود .

 

 چون وقت نهار شد ناگهان صدا  های  عجیب و غریبی از روی آسمان بگوش رسید و ملک زاده

بصورت دختر  نگاه  کرد که ببیند  او چه حالی دارد ، دید رنگ از صورتش  پریده و اندامش  مثل  بید 

می لرزد .

 شاهزاده گفت :  قربانت  بروم  تو را  چه می شود  ؟  و چرا  اینطور میلرزی  و این  چه صدائیست 

که می شنوم ؟

 دختر  گفت :  ای جوان سه شب و سه روز بود که اکوان دیو بشکار گورخر  رفته بود و حالا  مراجعت

کرده و می آید  اگر تو را  اینجا  ببیند تو و مرا خواهد  کشت . دستم بدامنت بدادم برس ،

 ملک زاده  خشمگین شد و گفت :  ای نازنین  ابدا   نگران نباش  که از  خدا می خواستم با این

حرامزاده روبرو شوم پس  شمشیر را از غلاف بدر  آورده روی  زانو  نهاد و دختر گفت  :  جامی 

پرکن  و بدست من بده .





داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : داستان ملک جمشید 


  • تعداد صفحات :67
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo