Architecturalschool مدرسه معماری tag:http://architecturalschool.mihanblog.com 2018-10-16T13:37:56+01:00 mihanblog.com تاریچه مبلمان در ایران و جهان - مصر قسمت 2 2011-12-05T15:02:32+01:00 2011-12-05T15:02:32+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/282 مهندس مرجان پهلوانی تهیه و تنظیم : مهندس مرجان پهلوانی لطفا در صورت استفاده منبع ذکر شود تکیه گاه مصری


تخت خواب  مصری

تخت  روان مصری

زیر سری مصری

مبلمان در مصر  توت عنخ آمون



صندوقچه مصری

صندوقچه مصری




صندوقچه مصری


میز بازی مصری



تهیه و تنظیم : مهندس مرجان پهلوانی
لطفا در صورت استفاده منبع ذکر شود






]]>
تاریخچه معماری داخلی در ایران و جهان - مصر باستان 2011-12-05T11:12:17+01:00 2011-12-05T11:12:17+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/274 مهندس مرجان پهلوانی مبلمان مصر  باستان  قدیمی ترین مبلمان های شناخته شده برای ما ، از ظریف ترین نوع هستند . این امر تا حد زیادی به خاطر شرایط نگه داری آن ها ، بویژه در آرامگاه های اشراف مصر باستان است .نمونهای از صندلی و مبلمان در موزه لور  بخش مصر باستانتخت مرصع مربوط به آرامگاه توتن عنخ آمون طبس 1350 ق میلادصندلی مرصع توتن عنخ آمون تصویر او و همسرشصندلی مرصع توتن عنخ آمون نمونه  مبلمان بصورت تشریفاتی میز بازی عنخ آمون صندوقچه یافت شده در مقبره توتن عنخ آمون صندوقچه پیدا ش

مبلمان مصر  باستان 

قدیمی ترین مبلمان های شناخته شده برای ما ، از ظریف ترین نوع هستند .

این امر تا حد زیادی به خاطر شرایط نگه داری آن ها ، بویژه در آرامگاه های اشراف مصر باستان است .

صندلی و میز در مصر
نمونهای از صندلی و مبلمان در موزه لور  بخش مصر باستان



تخت مرصع توت عنخ آمون

تخت مرصع مربوط به آرامگاه توتن عنخ آمون طبس 1350 ق میلاد



صندلی مرصع توت عنخ آمون

صندلی مرصع توتن عنخ آمون تصویر او و همسرش




تخت مرصع توت عنخ آمون از نما دیگر

صندلی مرصع توتن عنخ آمون

صندلی در مصر 2

نمونه  مبلمان بصورت تشریفاتی

میز بازی در مصر باستان
میز بازی
عنخ آمون




صندوقچه مصری  توت عمخ آمون
صندوقچه یافت شده در مقبره توتن عنخ آمون







مصری  صندوقچه
صندوقچه پیدا شده در مقبره توتن عنخ آمون



]]>
ماکت های جشنواره هنر های تجسمی در سطح تهران 2011-05-23T06:29:05+01:00 2011-05-23T06:29:05+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/271 مهندس مرجان پهلوانی ماکت های زیر  چند ماکت زیبا ساخته دست دانش آموزان هنرستان های تهران است در سال تحصیلی 1389 - 1390 آفرین بر این دانش آموزان و همکاران محترم  استان تهران
ماکت های زیر  چند ماکت زیبا ساخته دست دانش آموزان هنرستان های تهران است

در سال تحصیلی 1389 - 1390

آفرین بر این دانش آموزان و همکاران محترم  استان تهران


ماکت ساخت دانش آموزان استان تهران



ماکت ساخت دانش آموزان تهران




ماکت ساخت دانش آموزان تهران شمس العماره



ماکت ساخت دانش آموزان تهران




ماکت ساخت  دانش آموزان تهران (خانه شکلاتی)




ماکت  استان تهران  هنر اموز



ماکت ساخت تهران دانش آموز




ماکت ساخت تهران دانش آموز

]]>
نشان عشق ( معجزه ) 2011-03-03T15:56:13+01:00 2011-03-03T15:56:13+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/270 مهندس مرجان پهلوانی معجزه وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کو چکتر ش صحبت می کنند. فهمید که برادرش سخت  بیمار است و آنها  پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر اهسته به مادر گفت :  فقط معجزه می تواند پسر مان را نجات دهد .  سارا با ناراحتی به اتاق  خوابش رفت و از زیر تخت قلک  کو چکش را درآورد . Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

معجزه

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کو چکتر ش صحبت می کنند. فهمید که برادرش سخت  بیمار است و آنها  پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر اهسته به مادر گفت :  فقط معجزه می تواند پسر مان را نجات دهد .

 سارا با ناراحتی به اتاق  خوابش رفت و از زیر تخت قلک  کو چکش را درآورد . قلک را شکست ، سکه  ها را روی تخت ریخت و انها را شمرد ، فقط 5 دلار .

بعد  آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کو چه بالاتر به داروخانه  رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او  تو جه کند ولی داروساز سرش شلوغ  تر از آن  بود که متوجه بچه ای هشت ساله  شود.

 دخترک پا ها یش را بهم  می زد و سرفه میکرد ،  ولی داروساز تو جهی نمی کرد ف بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .

 داروساز جا خورد ، رو به دختر کرد و گفت  :  چه می خواهی ؟ 

دخترک  جواب داد :  برادرم خیلی مریض است ، می خواهم  معجزه  بخرم  .

دخترک  توضیح   داد :  برادر کو چک من , داخل سرش چیزی  رفته و بابایم  می گوید که فقط  معجزه  می تواند او را نجات  دهد ،  من هم  می خواهم معجزه بخرم, قیمتش چقدر است ؟

  داروساز  گفت :  متاسفم دختر جان ،  ولی ما  اینجا معجزه نمی فروشیم .

 چشمان دخترک پر از اشک  شد و گفت  : شما را به خدا ف او خیلی مریض است  ، بابایم پول  ندارد تا معجزه  بخرد  این

 این هم تمام پول من است ، من کجا  می توانم معجزه   بخرم ؟

 مردی  که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت ، از دخترک  پرسید :  چقدر پول داری ؟

  دخترک پول  ها را کف  دستش ریخت و به مرد نشان  داد . مرد لبخندی زد و گفت :  آه  چه جالب ،  فکر  می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد !.

 

بعد به آرامی دست او  را گرفت و گفت : من می خواهم برادر و والدینت را ببینم ، فکر  می کنم معجزه برادرت پیش من باشد

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ  فوق تخصص مغز و اعصاب  در شیکاگو بود . فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک  با موفقیت انجام  شد و او ز مرگ نجات یافت .

 پس از جراحی ، پدر نزد دکتر رفت و گفت :  از شما متشکرم ، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود ، می خوام  بدانم بابت  هزینه عمل  جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟

 دکتر لبخند زد و گفت  : فقط 5 دلار !

]]>
حاتم طائی قسمت 15 2011-01-17T11:24:35+01:00 2011-01-17T11:24:35+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/266 مهندس مرجان پهلوانی رسید  و بسراغ دختر خرس رفت و یکماه نزد همسر خود ماند و سپس از دختر اجازه گرفت تا بشهر شاه اباد رفته  و امیر زاده  منیر را مطلع سازد .  هنگامیکه شهر شاه آباد از دور پیدا شد حاتم سجده شکر  بجای آورد و ساعتی بعد نزد امیر زاده منیر چون  حاتم را دید بپایش افتاد و از او تشکر کرد و باتفاق نزد  حسن بانو رفتند در طول راه اتم حل معما را به امیر زاده  منیر گفت تا بحسن بانو بگوید .  چون بحضور حسن Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

رسید  و بسراغ دختر خرس رفت و یکماه نزد همسر خود ماند و سپس از دختر اجازه گرفت تا بشهر شاه اباد رفته  و امیر زاده  منیر را مطلع سازد .

 هنگامیکه شهر شاه آباد از دور پیدا شد حاتم سجده شکر  بجای آورد و ساعتی بعد نزد امیر زاده منیر چون  حاتم را دید بپایش افتاد و از او تشکر کرد و باتفاق نزد  حسن بانو رفتند در طول راه اتم حل معما را به امیر زاده  منیر گفت تا بحسن بانو بگوید .

 چون بحضور حسن بانو رسیدند امیر زاده چنین گفت : ای بانو ی  بزرگوار پیر مردی در دشت  آیدا هو مسکن دارد  که فریفته روی پریر خان طلسم گردیده و در صحرا شب و روز می گوید (( یکبار دیدم بار دوم هوس  است )).

 دایه و حسن بانو به امیر زاده  آفرین گفتند  و حاتم اضافه  کرد : ولی  چون آن پیر مرد بمحبوب خود رسید دیگر این سخن را تکرار نخواهد کرد .

 بدستور حسن بانو میوه و خوردنی  آوردند و پیش حاتم و امیر زاده  نهادند.

پس از خوردن خوراکی حاتم گفت :  اکنون که کشف معمای اول را خدا آسان نمود خواهشمندم معمای دوم را مطرح فر مائید .

حسن بانو گفت : می گویند شخصی بر سر خانه خود نوشته است : (( نیکی کن و بدریا انداز ))

لازم است که بجستجوی چمین شخصی برآئی و او را پیدا کرده  تحقیق کنی که چرا این جمله را نوشته است .

 حاتم و امیر زاده از حسن بانو خداحافظی کردند و برای کشف معما روان گشتند .

رفتن  حاتم طائی در پی کشف معمای دوم

حاتم وقتی عازم حر کت بود از دایه پرسید فقط بمن بگو مکانیکه آن  مرد زندگی می کند در کدام  یک از جهات قرار دارد ؟

 دایه گفت :  آن طوریکه من می دانم آن مرد در سمت شمال و در شهری  آباد بنام ( بلده )  زند گی  می کند .

 حاتم از دایه  تشکر کرد و از شهر شاه اباد  براه افتاد و بسوی شمال روان شد پس از چند شبانه روز راه پیمائی  بصحرائی رسید و چون شب فرا رسیدخ بود زیر درختی نشست تا استراحت کند  ا گهان اواز پر سوزی بگوشش  رسید و دل حاتم تز شنیدن آن آواز ب درد  آمد و سوخت .

 از جای بر خاست و بر اثر صدا روان گشت تا بجوانی رسید که کنار جوی ابی نشسته و با رنگی چون زعفران مشغول  گریستن و خواندن است .

حاتم بالای سر آن جوان ایستاد و پرسید ای جوان چه ناراحتی برای تو پیش امده  که اینطور آه و ناله می کنی
]]>
استاد میر میران 2011-01-17T08:59:17+01:00 2011-01-17T08:59:17+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/268 مهندس مرجان پهلوانی سید هادی میر میران به سال 1323 در قزوین به دنیا آمد. در سال 1347  از دانشکده هنر های زیبا تهران فارغ التحصیل شد. فعالیت حرفه ای این  هنر مند  معمار تقریبا به سه دوره مساوی تقسیم میشود: ·         در فاصله 1347-1357 او در شرکت ملی ذوب آهن ایران ، در اصفهان سر پرست کار گاه  معماری واحد  طراحی و شهر سازی بوده و مسئولیت تهیه و اجرای طرح خای متعددی را در زمینه مجموعه های مسکونی ، بنا های عمومی و طرح های شهری در شهر های Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

سید هادی میر میران به سال 1323 در قزوین به دنیا آمد. در سال 1347  از دانشکده هنر های زیبا تهران فارغ التحصیل شد.

فعالیت حرفه ای این  هنر مند  معمار تقریبا به سه دوره مساوی تقسیم میشود:

·         در فاصله 1347-1357 او در شرکت ملی ذوب آهن ایران ، در اصفهان سر پرست کار گاه  معماری واحد  طراحی و شهر سازی بوده و مسئولیت تهیه و اجرای طرح خای متعددی را در زمینه مجموعه های مسکونی ، بنا های عمومی و طرح های شهری در شهر های جدید الاحداث پولاد شهر ، زیر آب و زرند به عهده داشته است .

·         در سال 1357 تا 1367 ضمن ادامه فعالیت در ذوب آهن ، با شر کت خانه سازی ایران و اداره کل مسکن و شهر سازی اصفهان همکاری کرده است .

در شرکت خانه سازی ایران  مسئولیت سر پرستی واحد طراحی و در  اداره کل مسکن و شهر سازی اصفهان مسئولیت تهیه طرح جامع شهر اصفهان و (( طرح منطقه شهری اصفهان )) با او بوده است .

او در صفهان برای اولین بار – در حوزه رسمی شهر سازی کشور – مفهوم (( منطقه شهری )) را به طور جدی مطرح کرد و با ارائه بسیار در خشان طرحی موفق ، در فرآیندی سخت و طولانی از جلسات بررسی و تصمیم گیری در کمیته فنی شورای عالی شهر سازی و معماری ایران ، توانست ضرورت توجه به مناطق شهری ، کشور را به منزله عرصه هایی مشخص ، مجزا و مستقل در (( حوزه مدیریت و بر نامه ریزی شهری )) نشان دهد.

·         از سال 1367 نیز میر میران به عنوان موسس و مدیر عامل شرکت مهندسان مشاور نقش جهان پارس به کار در زمینه شهر سازی و معماری ادامه داد .

 طی این دوره تهیه طرح های متعدد شهری به ویژه چند طرح بسیار موفق برای احیای مجموعه کریم خانی شیراز ، احیا و بهسازی مجموعه میدان مهنه و مسجد جامع عتیق اصفهان و بدنه سازی  خیابان چهار باغ اصفهان و نیز شر کت پیگیر و فعالانه او در تمامی مسابقات مهم معماری داخلی – و یک مسابقه بین المللی – و موفقیت چشمگیر او در اغلب این مسابقات به عنوان  برنده ، همچنین کسب رتبه اول جایزه بزرگ معمار سال 1382 برای ساختمان کانون وکلای تهران و رتبه دوم جایزه معمار 1380 برای مجتمع فر هنگی- ورزشی رفسنجان و دریافت نشان فر هنگو هنر او را بعنوان چهره شاخص و سر شناس معماری و شهر سازی معاصر ایران مطرح کرد .

 مرحوم میر میران معماری ایران را یکی از برجسته ترین تاریخ معماری جهان می دانست و علاقه وافری به این معماری داشت .

 او در یکی از گفت و گو هایش در این باره گفت ، است : (( من شیفتی زیادی به معماری ایرانی دارم و برای آن  ارزش بسیار قائلم . معتقدم در تاریخ معماری جهان  ، اگر معماری ایران یکی از بر جسته ترین اجزا نباشد ، از بر جسته ترین هاست.

       چون اولا تداوم دارد . یعنی معماری ایران در دوران قبل از هخامنشیان  تا اواخر دوره قاجار به هم پیوسته است . قطع و انفصال ندارد . در همه این دوره ها هم نمونه های مهمی داشته که در تاریخ معماری جهان اثر گذاشته است . مثل تخت جمشید ،ایوان مدائن ، مقبره سلطانیه و.........

 ..... بشر باید بتواند به هنر معماری دلخوشی بیاورد .... معماری معمار مهم است ، باقی امور را دیگران هم می توانند انجام دهند . لو کوبوزیه حتی کشتی هم طراحی می کرد .

ویژگی او این بود که همیشه تلاش می کرد  چیز جدیدی به وجود  آورد ، چیز تازه ای خلق کند . ما باید  همین را از او یاد بگیریم . بیشتر از معماری لو کوبوزیه باید معمار بود ن را از او یاد بگیریم .

منظور من این نیست که همه باید لو کوبوزیه باشند .

هزاران  نفر باید بتواند ساختمانهای خوب بسازند . در میان آنها ده نفر هم معمار خوب می شوند . هر کدام که استطاعت خلاقیت داشته باشد .

ایرج اعتصام در روز مراسم تشییع پیکر مرحوم میر میران تاکید کرد که عشق و احترام میر میران  به ارزش های معماری گذشته ایران همواره  در تمام گفتار ها و آثار او منعکس بود . به اعتقاد میر میران ، ضروری است روح و روحیه معماری گذشته  ایران را با پیشرفت فنی روز عجین کرد .

 او عاشق معماری بود و زندگی اش را وقف معماری کرد . میراث تئوری و عملی به جای مانده از میر میران باید حفظ شده و گسترش یابد .

جلیل حبیب الهیان نیز گفته است :  میر میران تنها چهرهای ماندگار در فر هنگ و هنر ایران نیست ، بلکه نمونه ای از استقامت و پایداری در برابر بیماری و مرگ بود . مصادف شدن روز معمار با نام هادی میر میران ، این روز را جاودانه تر کرد .

 بهرام فر یور صدری نیز هادی میر میران را معماری ایرانی می نی مالیستی دانست که مشخصه های ایرانی را در کار هایش عینا اجرا می کرد و کار های دقیق ، بدیع و تازه ارائه می داد . به اعتقاد صدری ، جامعه حرفه ای به میر میران بد هکار است تا کار های او را تحلیل کند .

علیرضا قهاری رئیس انجمن مفاخر ایران تا کید کرده است مه انتخاب اصفهان به عنوان پایتخت دائمی فر هنگی ایران و نیز تاسیس موزه ملی معماری ، دو پیشنهاد اساسی و مهم  میر میران روز  های پایانی حیاتش بوده است .

مهندس میر میران به جمعیت ، انجمن ، شهر و استان خاصی تعلق ندارد ، بلکه او یک معمار  ملی  است ،  با ایده های شرقی و پشتوانه با شکوه معماری فاخر و اصیل ایرانی .

انجمنو دوستداران میر میران ، تندیسی از این معمار فر هیخته  را تهیه می کنند .

 زنده یاد مهندس هادی  میر میران پس از گذران یک  دوره بیماری صعب العلاج روز سی ام فروردین سال 1385 در بیمارستانی در آلمان در گذشت .

روحش شاد و یادش تا ابد گرامی باد .

بخش هنر روزنامه همشهری

]]>
زندگی نامه استاد پیر نیا قسمت اول 2011-01-17T08:57:01+01:00 2011-01-17T08:57:01+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/267 مهندس مرجان پهلوانی زندگی استاد کریم پیر نیا  از زبان  خود  من در اصل نا ئینی هستم و از بدو تولد تا بعد از دوره دبیرستان در یزد اقامت داشتم . خانه ما در  محله یوزداران در محلی به نام ( جنگل )) بود . اگر  کوچه یوزدران را به طرف دروازه مهر یز ادامه می دادیم ، در نزدیکی باروی شهر چهار خانه  قرار داشت که متعلق به پدر م بود .  خانه به (( میرزا صادق خان )) معروف بود . در ابتدا خانه کوچک بود و طرحی (( اندرونی – بیرونی )) داشت ، آب صدر آباد از داخل آن می گذشت که مت Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

زندگی استاد کریم پیر نیا  از زبان  خود

 من در اصل نا ئینی هستم و از بدو تولد تا بعد از دوره دبیرستان در یزد اقامت داشتم . خانه ما در  محله یوزداران در محلی به

نام ( جنگل )) بود . اگر  کوچه یوزدران را به طرف دروازه مهر یز ادامه می دادیم ، در نزدیکی باروی شهر چهار خانه  قرار

داشت که متعلق به پدر م بود .  خانه به (( میرزا صادق خان )) معروف بود . در ابتدا خانه کوچک بود و طرحی (( اندرونی –

بیرونی )) داشت ، آب صدر آباد از داخل آن می گذشت که متاسفانه بعد ها خشک  شد و خانه را از سبزی و خرمی انداخت .

در وسط حیاط  گودال با غچه ای قرار داشت . خانه بعد ها گسترش یافت و پدرم زمین کنار آن را خرید و یک نارنجستان و یک

بیرونی به آن اضافه  کرد . خانه مانند  دیگر خانه ها  باطرح یزدی ساخته شده  بود .  از کریاس که وارد  می شدیم راهرویی

به بیرونی وراهرویی دیگر به اندرونی راه داشت . در کنار اندرونی گودال با غچه ای با فضا های مختلف مانند پنج دری و سه

 دری در اطراف آن قرار  داشت. بین دو حیاط ، پنج دری  ها و سه در ه دو رو بو دند یعنی اتاق ها به هر دو حیاط دید و راه 

داشتند . حیاط اندرونی ، آشپز خانه  و دو صفه دیگر داشت .

در حیاط جدید تر که پدرم بعد ها آن را ساخت  انواع سه دری و پنج دری قرار  داشت.

خانه دارای یک ((  خروجی )) بود .  در اطراف  خر وجی یک اتاق بزرگ و دو ا تاق کو چک قرار داشت . یک بیرونی هم

بعد ها در  کنار  حیاط جدید ساخته شد.

کوچه ای در کنار این حیاط به باروی شهر می رسید . چاه  ، منبع و طویله در این قسمت قرار  داشتند . فکر می کنم  خانه  در

حال حاضر سه صاحب دارد .

دوران ابتدائی را در مدرسه  (( مبارکه اسلام )) در محله یوزداران در نزدیکی دروازه کوشک نو گذراندم .

بعد ها مدارس دولتی شکل گرفت که به نامهای مدارس نمره1 و نمره2 معروف بودند و من به مدرسه نمره 2  در محله  لب

خندق ( در پشت باروی یزد ) می رفتم . مدرسه در خانه ای به نام (( ابریشمی )) قرار داشت و چون خود صاحب خانه در زیر

زمین مدفون بود از خانه می ترسیدیم .

دوران دبیرستان را به مدرسهای رفتم که ابتدا اسم نداشت ولی یعد ها به(( ایرانشهر )) معروف شد . مدرسه نخست در خانه ای

به نام (( کور اغلی )) قرار داشت که خانه بسیار زیبا بود  کور اغلی ها  تجارمعروف یزد بودند و این خانه  را برای  مدرسه

اختصاص داده بودند . خانه در واقع سه طبقه  و دارای  گودال باغچه بود که  تمام  پنجره های زیرزمین به آنها باز می شد . 

مکان  خانه  دقیقا پشت مسجد میر چخکاق قرار داشت . پس از یک ساباط به یک میدانگاه می رسیدیم  که در داخل آن دربندی

بود . خانه در این در بند قرار داشت. پس از گذشن از یک سابط به یک میدانگاه می رسیدیم  که در داخل آن  دربندی بود . خانه

در این دربند قرار داشت . بعد ها مر حوم ماکسیمسیرو مدرسه  جدید ایرانشهر را ساخت که من سال آخر یعنی ششم متوسطه را

 در این دبیرستان نو ساز خواندم . او شاید تنها کسی بود که واقعا با معماری ایران اشنا بود و از معماری یزد بسیار  خوب

استفاده کرد و مدرسه را ساخت .

بعد ها پس از مرگ پدرم به دلیل مقروض بودن مجبور شدیم خانه  را بفروشیم . خانه جدید ما را دایی ام برایمان خرید که در

کوچه ( شازده ها ) پشت اداره دارایی قرار داشت . در نزدیکی خانه قبر وحشی بافقی قرار داشت که بنایی بسیار زیبا بود و با

تخریب آن اداره  دارایی را ساختند . سنگقبر احتمالا هنوز در  همان مکان به صورتی  پنهان نگهداری میشود و آقای مشروطه

برای جلوگیری از نابودی ، آن را در زیر خاک نگاه داشتند . بنا مانند ساختمان مقبره  حافظ بود منتهی ایرانی تر .

]]>
حاتم طائی قسمت 14 2011-01-16T11:21:18+01:00 2011-01-16T11:21:18+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/265 مهندس مرجان پهلوانی آن  دختر نقابدار هم چون شب می رسید نقاب  از صورت بیکسو می کرد. باری سه شبانه روز بدین منوال گذشت وحاتم با خود گفت .  اگر تا صبح قیامت هم این شبها ادامه داشته باشد باز چشم و دل آدمیزاد سیر نمی شود و بایدفکری بکنم که  آن  معما را کشف کرده نزد امیر زاده منیر بر  گردم و آن بیچاره را  از انتظار  بیرون آورم . حاتم تصمیم  گرفت هنگام شب بهر ترتیبی شده دست آن  پریرو را بگیرد و از طلسم رهائی یابد .  چون شب  فرا  رسید ،  Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

آن  دختر نقابدار هم چون شب می رسید نقاب  از صورت بیکسو می کرد. باری سه شبانه روز بدین منوال گذشت وحاتم با خود گفت .

 اگر تا صبح قیامت هم این شبها ادامه داشته باشد باز چشم و دل آدمیزاد سیر نمی شود و بایدفکری بکنم که  آن  معما را کشف کرده نزد امیر زاده منیر بر  گردم و آن بیچاره را  از انتظار  بیرون آورم . حاتم تصمیم  گرفت هنگام شب بهر ترتیبی شده دست آن  پریرو را بگیرد و از طلسم رهائی یابد .

 چون شب  فرا  رسید ،  باز مانند هر شب نقش ها به حر کت در امدند  حاتم از یک لحظه  غفلت دخترک استفاده کرد و دستش را گرفت دوشیزه دیگری از زیر تخت بیرون آمد  و چنان لگدی بر پشت حاتم نواخت که او را   از تخت بزیر انداخت و بیهوش ساخت .

  وقتی چشم  گشود  اثری  از آن باغ و اطاق مرصع ندید و خود را در  دشت پهناوری مشاهده کرد که دانست دشت آیدا هو همان مکان  است .

 حاتم از جای بر خاست و با خود  گفت :اینک باید بدنبال کشف معما و یافتن کسی که می گوید (( یکبار دید م  بار دوم هوس است )) بروم .

 حاتم براه افتاد و چون مقداری راه  پیمود  صدائی بگوشش رسید و بر اثر صدا  روان شد ولی  هر چه پیش می رفت کسی را نمی دید. حیران و سر گردان راه می رفت تا مگر صاحب صدا را بیابد  نا گهان  چشمش بر پیر مردی با ریشهای  سفید افتاد که روی تخته سنگی نشسته است .

حاتم  پیش رفت و ادای احترام کرد . پیر مرد پرسید : ای جوان از کجا آمده ای و اینجا چه کار داری ؟

 حاتم جواب داد : من دنبال کسی می گردم که می گوید (( یکبار دیدم  بار دوم هوس است )).

پیر مرد گفت : بنشین تا بتو بگویم . حاتم نشست و مشاهده کرد مه یک کوزه آب و دو عدد نان در مقابل پیر مرد حاضر شد .

 پیر یکی از نانها  و کوزه آب را پیش  روی حاتم نهاد و یک نان  را هم خودش بر داشت و مشغول خوردن شدند.

 وقتی نانها  تمام شد . حاتم گفت  : ای پیر مرد بزرگوار مکن است بفرمائید این صدا از کیست ؟

پیر مرد گفت :   ابتدا تو سر گذشت خود را بیان کن .

   حاتم از ابتدا  تا آن ساعت سر گذشت خود را بیانداشت .

پیر مرد گفت :  (( ک بار دیدی  بار دوم هوس است )) بمحض شنیدن این کلام  حاتم دامن پیر مرد را گرفت و گفت :  اگر بار دوم ببینی شادمان میشوی

پیر مرد گفت : محال است .

 حاتم گفت : اگر همراه من بیائی بتو نشان خواهم داد پیر باتفاق  حاتم روان شد پس از راه پیمائی زیادی بلب دریاچه رسیدند.

حاتم به او گفت اگر مایلی که آن  پری خان را همیشه ملاقات کنی هر گز دست آنها را بدست مگیر .

اگر می بینی من اینجا رسیدم براهنمائی  درویشی بود که در  راه ملاقات کردم .

امنون بدریاچه نزدیک شو تا ان خانم پیدا شود و تو را بهمراه خود بان باغ ببرد .

آن  پیر مرد کنار دریاچه رفت . نا گهان همان زن پدیدار شد و  دست پیر مرد را گرفت و بدرون اب  کشید .

حاتم چون چنان دید بسوی شهر شاه آباد  روانه شد و پس از چند روز را ه پیمائی بجائیکه  درویش اقامت داشت رسید و سر گذشت خود را بیان داشت .

و بعد از یک شب اقامت از درویش خداحافظی کرد و حرکت نمود و پس از چند روز  بدشتی که مکان  خر سها بود

]]>
حاتم طائی قسمت 13 2011-01-15T11:17:12+01:00 2011-01-15T11:17:12+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/264 مهندس مرجان پهلوانی ان مرد گفت : بهتر است این خیال خام را از سر بیرون کنی مگر کسی تو را دوست نداشت،  تا نگذارد باین سفر اقدام کنی و جان خود را بخطر اندازی. حاتم نا چار داستان  امیرزاده  و تقاضای او رابیان داشتو گفت :  به خاطر کشف معمایاو بچنین سفری اقدام  کرده ام .  آن مرد گفت :   صحیح است من حاتم طائی هستم  و می دانم که خدای کریم کار ساز بیچارگان  است و مشکل همه را آسان  می سازد آن مرد  گفت :  ولی تاکنون   کسی نتوانسته  Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

ان مرد گفت : بهتر است این خیال خام را از سر بیرون کنی مگر کسی تو را دوست نداشت،  تا نگذارد باین سفر اقدام کنی و جان خود را بخطر اندازی.

حاتم نا چار داستان  امیرزاده  و تقاضای او رابیان داشتو گفت :  به خاطر کشف معمایاو بچنین سفری اقدام  کرده ام .

 آن مرد گفت :   صحیح است من حاتم طائی هستم  و می دانم که خدای کریم کار ساز بیچارگان  است و مشکل همه را آسان  می سازد آن مرد  گفت :  ولی تاکنون   کسی نتوانسته  از آنجا ئیکه  تو می خواهی بروی صحیح و سالم  بر گردد.

 زیرا آنجا مر کز  جادوگران است و ممکن است تو را طلسم کنند که قدرت حر کتنداشته باشی و زنان ماهروئی را در نظرت مجسم  سازند که  بهبه سوی تو می ایند ولی تو اصلا تمایلی بانها نداشته باشی حال گوش کن بتو بگویم . در سر راه خود زن خوبروئی و ژولیده  موئی را خواهی دید که بطرف تو پیش می ایدتو باید آنقدر سر جای خود تامل کنی تا دست  او بدست تو برسد وقتی دست او را در دستهای خود  گرفتی مدتی نمی گذرد که خود را در آن دشت خواهی دید .  درست بخاطر بسپار که اگر گفته های مرا بکار بستی بمقصود خود می رسی و گرنه تا آخر عمرت  پیشمان و سر گردان می شوی .

 در این  گفتگو بودند که شخصی سفره در دست آمد و آنرا پهن کرد  و دو کاسه شیر برنج و ظرفی آب نزد آنها گذاشت .

آن مرد به حاتم تعارف کرد تا غذا بخورد . وقتی حاتم از آن غذا خورد متوجه شد که بخوشمز گی آن شیر برنج در تمام عمرش  نخورده است .

 آن شب را حاتم در همان مکان بصبح رسانید و صبح پس از صرف صبحانه از آن مرد  خیر خواه وداع کرد و براه افتاد  و رفت تا کنار بر که آبی رسید که در خت بزرگی  بر آن آب سایه افکنده بود . هنوز ساعتی  از توقف  حاتم زیر سایه در خت  نگذشته  بودکه زنی صاحب  جمال  از میان آب بیرون آمد . چون چشم حاتم برآن  ز ن افتاد چشم های خود را بست تا  آن زن را نبیند .

 یک مرتبه احساس کرد که دستهای آن زن را در دست دارد و حاتم را از جای بلند کرد و با خود  بدرون آب برد چند لحظه بیشتر طول  نکشید که حاتم  متوجه شد پای بخشکی گذاشته وقتی چشم باز کرد  ملاحظه کرد که  که  با آن زن میان باغ مصفائی ایستاده است . از طراوت و سر سبزی آن  بوستان سخت تعجب کرد و عطر گل های رنگارنگ شامه اش را نوازش می داد نا گهان از هر طرف دختران پری پیکر پیش  آمدند و دست حاتم را بدست گرفتند و هر یک از  آنها می خواست حاتم را با خود بخلوت ببرد و آنقدر عشوه  ناز بکار می بردند که هر کس بجز حاتم بود فریب تیر غمزه آنها را می خورد و بدنبالشان می رفت ولی حاتم سخنان  آن  مرد را بخاطر /اورد و دانست که این نازنینان  که ظاهرشان  آنقدر زیبا ست همگی طلسم و جادو هستند .

   رفته رفته بر تعداد  آن  پر یر خان افزوده شد و حاتم را روی دست بلند  کردند و بساختمان ی بر دند  که تمامی  آن  از مروارید و طلا و جواهرات رنگارنگ ساخته شده بود و تصاویر بی نظیری در  و دیوار /انرا پوشانیده بود .

وقتی حاتم را روی تخت مرصعی که از زبر جد و الماس و یا قوت درست کرده بودند قرار  دادند همگی بدیوار تکیه دادند و بصورت تص ویر در آمدند . حاتم مات  ومتحیر مانده بود که چگونه آن  پری چهر گان مانند نقش دیوار شدند

ناگهان در همان  جائی که نشسته  بود صدائی شبیه  شکستن چوب بر خاست  و حاتم با خود گفت :  آیا ممکنست که این تخت تاب تحمل  وزن مرا نیاورده و شکسته باشد  در این فکر بود که مشاهده  مرد یکی از نقوش دیوار بحر کت در آمد و بصورت زنی بسیار خوش قد و بالا  لباسی از زر و زیور در بر کرده و نقابی بر چهره انداخته  خرامان بتخت نزدیک شد .

 حاتم باز بیاد گفته آن  مرد افتاد و متوجه  شد هر گاه دست آن  دختر ر ا بگیرد از میان طلسم خلاص خواهد شد ولی هر  چه سعی کرد که دست آن دوشیزه را بدست آورد ممکن  نشد .

  کمکم آن زن از او دور شد و بسایر نقوش  دیوار پیوست حاتم سه روز و سه شب روی آن تخت نشست و بهنگام شب تعدادی شمعدان طلا بخودی خود روشن می شد و صدای ساز و اواز بگوش می رسید و بعضی از تصاویر دیوار جان  می گرفتند و در می امدند و در مقابل حاتم حرکت می کردند . و برخی دیگر ظروف قیمتی پر از خوراکی ها و میوه های گوناگون  در مقابل حاتم می گذاشتند تا بخورد  ]]>
حاتم طائی قسمت 12 2011-01-14T18:25:48+01:00 2011-01-14T18:25:48+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/262 مهندس مرجان پهلوانی صبح روز بعد از طرف پدر دختر میوه  های گوناگون باطاق دختر آوردند و هر دو قدری خوردند و حاتم تقاضا کرد که وسائل پخت و پز غذا در اختیارش بگذراند ، بدستور سر کرده خرس ها مقداری آرد و شکر و روغن و برنج و تعدادی ظرف  جو را جور حاضر کردند و حاتم که از پختن غذا های مختلف سر رشته داشت هر روز نوعی غذا می پخت و با همسرش می خوردند. چون مدت یکماه از عروسی آنها گذشت شبی بهمسر خود گفت  من برای انجام کاری باین سر زمین آمده بودم و پدرت ا Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

صبح روز بعد از طرف پدر دختر میوه  های گوناگون باطاق دختر آوردند و هر دو قدری خوردند و حاتم تقاضا کرد که وسائل پخت و پز غذا در اختیارش بگذراند ، بدستور سر کرده خرس ها مقداری آرد و شکر و روغن و برنج و تعدادی ظرف  جو را جور حاضر کردند و حاتم که از پختن غذا های مختلف سر رشته داشت هر روز نوعی غذا می پخت و با همسرش می خوردند.

چون مدت یکماه از عروسی آنها گذشت شبی بهمسر خود گفت  من برای انجام کاری باین سر زمین آمده بودم و پدرت از رفتن من جلو گیری مرد تا را برای من عقد کند  ا

 منون که من و تو زن و شوهر شده ایم بهتر است چند روزی اجازه دهی که بدنبال کار خود رفته و زود بر گردم .

 دختر گفت : من نزد پدر می روم و از او اجازه می گیرم . دختر نزد رئیس خرس ها رفت و هر چه از حاتم شنیده بود  بیان کرد.

خرس گفت : اگر تو راضی باشی من هم حرفی ندارم چون فعلا او شوهر تست و اختیارش در دست خودت می باشد.

 دختر گفت : او مرد راستگوئی است و علاوه بر آن مرا  هم خیلی دوست دارد و مطمئنم  که بزودی بر می گردد.

 رئیس خرس ها  چند خرس را مامور کرد که او را همراهی کنند پس از چند روز راه پیمائی بصحرای بیآب و علفی رسیدند مه تا چشم کار می کرد ریگزار بود و ابدا آبادی و درختی بچشم نمی خورد .

حاتم یکه و تنها پیش میرفت   و هر روز شخصی نقابداری  ظاهر می شد و دو عدد نان و یک کوزه آب خنک لحاتم می داد و از نظر غایب می گردید،  حاتم  بدون احساس خستگی برفتن ادامه می داد تا روزی اژدهای بزرگی بر سر راهش ظاهر شد که از دهان  دود و شعله زبانه می کشید .

 حاتم خواست از سر  راه آن حیوان  خطرناک خود را  کنار بکشد ولی اژدها نفس خود را  بدرون کشید و هر چه  حاتم  خواست خود را بر زمین استوار نگهدارد دید  قدرت ندارد و بطرف دهان اژدها پیش می رود .  یک مرتبه متوجه شد که درون  شکم اژدها جای گرفته و همه  جا تاریک  است .

  حاتم  در  آنحال شکر خدا را بجای آورد و با خود گفت :  چه خوب شد که این تن آلوده من طعمه یکی از مخلوقات خدا شد  و در حالیکه بذکر  خدای بزرگ مشغول بود با خود می گفت شاید خالق یکتا می خواهد مرا امتحان  کند و به ببیند که در  کار خود  ثابت قدم هستم یا خیر ؟

  وقتی  حاتم می خواست از دختر خرس  جدا شود مهره ای باو داده و گفته بود  این مهره نزد  هر کسی باشد  هیچ آتشی نمی تواند به او گزند بر ساند و زهر  هیچ حیوانی  گزند های  هم بر بدنش  کار گر نیست .

 پس از  سه روز  که حاتم در شکم اژدها قرار  داشت  اژدها که از هضم طعمه  خود مایوس شد  او را از شکم خود بیرون انداخت و خودش راه صحرا  پیش گرفت و رفت . 

حاتم  ساعتی روی ریگ های بیابان  بیحال افتاده بود تا وقتی لباس  هایش در پر تو آفتاب  خشکید و بدنش  گرم شد و بحال آمد  و از جای  بر خاست و پس از شکر خدای تعالی براه  افتاد و رفت تا سر چشمه آبی رسید  لباسهای خود  را بیرون آورد و شست و خودش نیز  درون آب رفت و کثافات  شکم  اژدها را از بدن  پاک کرد ،  وقتی  لباسهایش  در آفتاب  خشک شد آنها  را پوشید و براه   افتاد و رفت  تا کنار  دریاچه  ای رسید و تخته سنگ بزرگی را شبیه به تخت  خواب بنظر  درآورد  و چون احساس  خستگی  می کرد روی تخت سنگ  خوابید  وقتی از خواب  بر خاست  ملاحظه  کرد که مردی در کنارش نشسته  است  حاتم بر خاست و سلام کرد و آن مرد پس از جواب سلام از او احوال پرسی کرد و پرسید : از کجا می آیی و به کجا می روئی ؟

  حاتم  جواب داد : برای کاری بصحرا ایداهو می روم.


]]>
حاتم طائی قسمت 11 2011-01-14T18:24:50+01:00 2011-01-14T18:24:50+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/261 مهندس مرجان پهلوانی سر کرده خرسها گفت :  چرا فکر می کنی ؟  مگر من پیشنهاد بدی  کردم حاتم گفت : آخر  ما دو جنس مخالف هستیم من آدمیزادم و شما خرس هستید آدمیزاد چطور می تواند با خرس ازدواج کند . خرس گفت دختر من از نظر جمال از انسان  کم تر  نیست .  سپس دستور داد تا دخترش را ارایش کرده و در اطاق پهلو حاضر کردند .  آنگاه   بحاتم  دستور داد بر خیزد و او را تماشا  کند .  وقتی حاتم بر خاست و دختر را نگاه کرد با  نهایت  تعج Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

سر کرده خرسها گفت :  چرا فکر می کنی ؟  مگر من پیشنهاد بدی  کردم

حاتم گفت : آخر  ما دو جنس مخالف هستیم من آدمیزادم و شما خرس هستید آدمیزاد چطور می تواند با خرس ازدواج کند .

خرس گفت دختر من از نظر جمال از انسان  کم تر  نیست .

 سپس دستور داد تا دخترش را ارایش کرده و در اطاق پهلو حاضر کردند .

 آنگاه   بحاتم  دستور داد بر خیزد و او را تماشا  کند .

 وقتی حاتم بر خاست و دختر را نگاه کرد با  نهایت  تعجب مشاهده نمود موجود بسیار زیبا و کاملا شبیه انسان است .

چون حاتم نزد سر کرده خرسها بر گشت : دخر تو بسیار زیبا ودوست داشتنی است لکن تو بزرگ قبیله خرسها  هستی و من غریب و مفلس و ادمیزادی سر گردانم چطور می توانم خود را با تو برابر  کنم .

 خرس گفت :  بی خود بهانه  میاور  و وقت را تلف منما من تو را خوب می شناسم و می دانم از بزرگان و ثر وتمندان شهر یمن می باشی  و لیاقت وصلت با خانواده مرا داری .

 حاتم با خود گفت : چه  حیله ای بکار برم تا از این بند خلاص شوم  چون آن جوان بیچاره در انتظار بر گشتن من و حل معماست  اکنون اگر با د ختر رئیس قبیله  خرسها وصلت کنم تا ابد باید اینجا بمانم و روی وطنم را نه بینم .

 خرس وقتی  باز هم  حاتم را متفکر دید گفت : تو اگر دختر مرا قبول نکنی دستور می دهم  تو را در بند  کنند  و تا عمر   داری در گوشه  زندن بسر خواهی  برد .

 چون مشاهده  کرد حاتم همچنان متفکر مانده در غضب شدو گفت :  این مرد را بگیرید و درون غار  تریک زندانی  کنید.

خرس های حاتم را گرفته و درون غار بردند و سنگ بزرگی را بر در غار گذاشتند .

 حاتم در آن  تاریکی متحیر بود که  چه کند .

روز بعد مجددا  خرس بزرگ حاتم را احضار کرد و با ملا طفت گفت : ای حاتم دختر مرا قبول کن واز بند خلاص شوآنگاه دستور  داد  تا انواع   میوه های خوش طعم آورده و مقابل حاتم گذاشتند و حاتم نیز که سخت گرسنه  بود مشغول خوردن میوه  ها شد و شکم خود را سیر کرد . و در مقابل سئوال خرس باز جوابی نداد.

 سر کرده خرسها دوباره دستور داد  تا حاتم را بغار بر گرداندند.

وقتی حاتم در غار  تنها ماند بخواب رفت و در عالم  خواب  پیر نورانی را دید  که گفت : ای حاتم تو برای انجام کاری که امده بودی  چرا وقت خود را تلف م ی کنی و بدنبالش  نمی روی ؟1

حاتم گفت : با پیشنهاد رئیس قبیله خرسها  چکنم آیا می توانم دختر اورا بزنی بگیرم ؟  و اگر او را گرفتم دیگر چطور می توانم بدنبال  کارم بروم .

پیر گفت : تو فقط باین وسیله می توانی از زندان آزاد شوی وگرنه در این غار تاریک جان می سپاری . اگر توانستی دختر خرس را راضی کنی پدرش تورا اجازه خواهد داد تا هر جا می خواهی بروی .

 چون حاتم از خواب  بر خاست و رئیس قبیله خرسها او را احضار نمود و باز پیشنهاد خود را تکرار کرد ،  حاتم گفت: اکنون من بدلخواه شمار فتار کرده و با دختر  تان عروسی می کنم .

 سر کرده خرس ها چون این سخن  را شنید خوشحال شد و حاتم را با خود باطاق دختر برد و دست دختر را در دست حاتم گذاشت و باین طریق  پیوند ان دو را اعلام کرد.

]]>
حاتم طائی قسمت 10 2011-01-13T18:23:53+01:00 2011-01-13T18:23:53+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/260 مهندس مرجان پهلوانی کفتار پرسید :  چه جانوری را بیجان  کرده ام ؟  حاتم گفت :  تو  بچه های شغال را می خوری و پدر و مادرشان را عزادار می کنی .  تو مگر  از خدا نمی ترسی ؟   کفتار گفت :  ایا آنها تو را را اینجا  فرستاده اند تا  با جنگ کنی ؟    حاتم گفت :  من برای  جنگ  نیامده ام بلکه  پیغام صلح آورده ام و می خواهم شما قول بدهید که  از آزار بچه های شغال و کشتن آنها توبه نموده اید .  کفتار گفت :  تو Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

کفتار پرسید :  چه جانوری را بیجان  کرده ام ؟

 حاتم گفت :  تو  بچه های شغال را می خوری و پدر و مادرشان را عزادار می کنی .

 تو مگر  از خدا نمی ترسی ؟

  کفتار گفت :  ایا آنها تو را را اینجا  فرستاده اند تا  با جنگ کنی ؟

   حاتم گفت :  من برای  جنگ  نیامده ام بلکه  پیغام صلح آورده ام و می خواهم شما قول بدهید که  از آزار بچه های شغال و کشتن آنها توبه نموده اید .

 کفتار گفت :  تو باید  قبل  از بچه های .شغال بفکر  جان خودت باشی

حاتم گفت  : من  در راه خدمت  بمخلوقات خدا برای جان خودم ارزش قائل نیستم فقط می خواهم  شما برای من قسم بخورید که دست از سر بچه  های شغال  بر داشته و بآنها کاری نداشته باشید.

کفتار گفت :  اگر ،  انها را  نخوریم از گرسنگی  تلف خواهیم شد .

حاتم گفت : ولی  خداوند  روزی شما   را  از راه دیگری می رساند و نمی گذارد که تلف بشوید .

 کفتار گفت :  من اول تو را  که آنقدر نصیحت بی حاصل می کنی  می خورم و بعد به سراغ شغال ها می روم .

 پس از این حرف  بجانب حاتم  حمله کرد .

حاتم که دید ملامت بخرج آن حیوان وحشی نمی رود و نزدیک است که او را  پاره کند در دل گفت : خدایا تو شاهدی که من برای  حفظ جان خود نا چارم که دفاع  کنم آنگاه  دست پیش برد و گلوی کفتار را گرفت و آنقدر فشار داد تا جان از بدن کثیفش بیرون  رفت .

 وقتی شغالها دشمن را کشته دیدند خوشحال شدند و حاتم  نیز  از انها وداع کرد  و خواست بتنهائی حر کت کند که شغال ماده بجفت خود گفت :

 انصاف نیست که ما حاتم را بحال خود رها کنیم تا باین  سفر طولانی یکه و تنها برود بهتر است که تو هم  همراه او تا مکانیکه می خواهد برود بروی .

وقتی حاتم دید که شغال بدنبال او می اید  گفت :  من راضی نیستم  که تو را از  لانه و  زندگی و همسرت جدا سازم فقط راهی که نزدیکتر است  بمن  نشان دهید خودم بتنهائی می روم .

شغال گفت : راهیکه نزدیکتر است دارای خطرت بسیاری می باشد  ولی راه دیگر که کمتر خطر   تر است بسیار طولانی است .

 حاتم گفت :  تو نزدیک ترین راه را  بمن بنما خداوند مر از خطرات حفظ خواهد کرد .

 شغال راه را نشان داد و حاتم از او وداع  کرد و براه افتاد . باید توجه  داشت که آن گرگ و آهوی ماده و آن شغال ها همه از زمره پریان و برای امتحان و راهنمائی  حاتم طائی با نصورت در امده بودند

حاتم طبق نشانی شغال رفت و رفت تا چشمش بیک گله خرس افتاد که برای گردش بیرون آمده بودند  خرس ها وقتی حاتم را دیدند یکی از آنها  نزد سر کرده شان رفت و از  وجود آدمیزاد خبر داد.

 سر کرده خرسها دستور داد  تا حاتم را گرفته  نزد  او برند .

 وقتی حاتم مقابل رئیس خرس ها رسید آن هیولا  از حاتم پرسید  کیستی و از کجا می آئی.

 حاتک گفت : من حاتم طائی هستم و بدنبال حل  مشکلی به این مکان آمده ام .

 سر کرده خر سها  گفت : خیلی خوش آمدی و صفا آوردی اگر مایل باشی می توانی نزد ما بمانی و داماد  من بشوی.

حاتم سر بزیر انداخت و بفکر فرو رفت .

]]>
معماری زنبور عسل ( کندو ) قسمت دوم 2011-01-13T11:14:26+01:00 2011-01-13T11:14:26+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/263 مهندس مرجان پهلوانی هندسه  از این خانه ها عبارت از یک شش ضلعی  است که شش زاویه دارد . این شش ضلعی روی یک هرم قرار گرفته است وضع ساختمان این خانه ها از لحاظ هندسی طوری است که وقتی عسل در آن  پر شد هر گز نمی ریزد مگر اینکه نا گهان یکی از ردیف ها که هر یک درای خانه های مختلف است خراب شود .  به گفته دکتر " رید " مهندس انگلیسی و از مشاهیر علم هندسه ،  اگر ما  بخواهیم از فضایی استفاده  کنیم به طوری که هیچ نقطه خالی بدون فایده بین بنا های آن  باقی نماند  Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

هندسه

 از این خانه ها عبارت از یک شش ضلعی  است که شش زاویه دارد . این شش ضلعی روی یک هرم قرار گرفته است

وضع ساختمان این خانه ها از لحاظ هندسی طوری است که وقتی عسل در آن  پر شد هر گز نمی ریزد مگر اینکه نا گهان یکی از ردیف ها که هر یک درای خانه های مختلف است خراب شود .

 به گفته دکتر " رید " مهندس انگلیسی و از مشاهیر علم هندسه ،  اگر ما  بخواهیم از فضایی استفاده  کنیم به طوری که هیچ نقطه خالی بدون فایده بین بنا های آن  باقی نماند  باید آن فضا را به سه طریق  تقسیم کنیم : 

1-       در ان  مثلث هایی به وجود آوریم  که هر سه ضلع آن مساوی بشد .

2-       مربع هایی بسازیم که هر چهار ضلع ان متساوی باشند .

3-       شش ضلعی هایی به وجود آوریم که هر شش ظلع آن متساوی باشند .

ولی مزیت شش ضلعی متساوی الاضلاع بر سایر اشکال بیشتر  است و زنبور ها هم همین شکل را برای سا ختمان خود  انتخاب کرده اند .

این نظم که زنبور ها در ساختن خانه از آن  پیروی می کنند چند فایده بزرگ دارد :

1-      به وسیله این گونه مهندسی ، زنبور ها حد اعلای صرفه جویی را در موم  می نمایند .

2-      با این مهندسی در تمام  فضا ی یک ردیف ، خانه ساخته می شود بدون آن که یک میلی متر فضای خالی و بدون مصرف در آن  بماند .

3-      از لحاظ استحکام ساختمان ، زنبور ها بهترین را اجرا می کنند به طوری که می توان گفت که اگر روزی  ما انسان بتوانیم این طور سا ختمان  بسازیم که قاعده هر یک خانه یک هرم و خود خانه شش ضلعی باشد هر گز خانه های ما ویران نخواهد شد ؛ برای این که هر خانه نگاهدارنده خانه دیگر  است و خود نیز از طرف خانه های دیگر نگاه داشته می شود .

الهام از معماری زنبور در معماری انسان

-          نوع 2 و 3 خانه هایزنبور عسل از لحاظ هندسی به قدری منظم و مرتب است که وقتی می خواستند در فرانسه مقیاس ثابتی برای طول پیدا کنند ، " رئومور " دانشمند علوم طبیعی پیشنهاد کرد که ضلع خانه های زنبور عسل را مقیاس طول قرار دهند زیرا با مرور زمان هر گز تغییر نمی کند .

-          به عقیده دکتر رید این طرز ساختمان که خانه  های شش ضلعی  را روی هرم قرار  بدهند بهترین طرز ساختمان برای صرفه جویی در کار و خشت و آجر و سیمان و.... است.

-          اصولا طبق گزارشی که " ماک  لورن "  یکی  دیگر ا ز دانشمندان نگلیسی ب آکادامی علوم تقدیم کرد ، زاویه ای که بر مبنای خانه های ش ضلعی شکل زنبور عسل به وجود آمده بهترین زاویه ای است که می توان از لحاظ استحکام عمارت و صرفه جویی در خشت و گل و سیمان و.. بوجود آورد .

-          دانشمندان به تازگی کشف کرده اند مایعی که از مغز زنبوران تازه متولد شده ( تا 10 روز )  ترشح می شود و ملکه ازآن تغذیه می نماید ، می توان جایگزین شیمی درمانی گرد و امروزه در اروپا این عمل صورت می گیرد .

-          شربت عسل که از اختلاط آب ولرم و عسل درست میشود ، برای درمان  بی خوابی و استرس  تجویز می گردد.

]]>
حاتم طائی قسمت 9 2011-01-12T18:22:58+01:00 2011-01-12T18:22:58+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/259 مهندس مرجان پهلوانی حاتم از آن  حیوان وحشی وداع کرد و براه افتاد ولی پس از مختصری که راه رفت از شدت درد و ناراحتی زخمی که از محل قطع گوشت  ایجاد شده بود نتوانست پیشتر برود ناگزیر نزدیک لانه شغالی از هوش رفت و بر زمین در غلطید .  در آنوقت روز شغالها برای کسب روزی رفته بودند و چون بر گشتند و حاتم را دیدند  شغال نر بماده خود گفت : اه این جوانمرد حاتم طائی است که اینجا افتاده .  جفت شغال پرسید  برای  چه باین بیابان  خطرناک  آمده است  /  شغال نر Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

حاتم از آن  حیوان وحشی وداع کرد و براه افتاد ولی پس از مختصری که راه رفت از شدت درد و ناراحتی زخمی که از محل قطع گوشت  ایجاد شده بود نتوانست پیشتر برود ناگزیر نزدیک لانه شغالی از هوش رفت و بر زمین در غلطید .

 در آنوقت روز شغالها برای کسب روزی رفته بودند و چون بر گشتند و حاتم را دیدند  شغال نر بماده خود گفت : اه این جوانمرد حاتم طائی است که اینجا افتاده .

 جفت شغال پرسید  برای  چه باین بیابان  خطرناک  آمده است  /

 شغال نر گفت :  این مرد یکی از خاصان خداست و زندگی خود را وقف آسایش دیگران کرده  امنون هم بمنظور کشف معمائی بدنبال  پیدا کردن مردی که می گوید (( یکبار دیدم و بار دوم هوس است )) می رود.

 شغال ماده پرسید  : پس چرا اینجا افتاده و از هوش رفته .

 شغال نر گفت :  ساعتی پیش گرگی می خواست ماده آهوئی را شکار  کند آن حیوان بچه دار بود و حاتم  یک قطعه از گوشت ران   خود را برید و جلوی گرگ انداخت تا از  آهو دست بردارد .

 وقتی ماده آهو و گرگ هر یک براه خود رفتند این انسان حقیقی که بر تمام موجودات شرف دارد باینروز که می بینی افتاده است .

 ماده شغال گفت : خوب با اینوضع چطور می تواند خود شرا بدشت ایداهو برساند .

 شغال نر گفت : علا ج زخم او مغز  سر مرغ پریرو می باشد .

ماده شغال گفت : چه کسی می تواند چنین چیزی را برای او بیاورد

شغال نر گفت :  هرگاه تو تا بر گشتن من از او پرستاری و مواظبت کنی من بدنبال این دارو خواهم رفت و هر  چه زودتر مراجعت می کنم .

 وقتی شغال ماده قول داد که تا بر گشتن همسرش از حاتم مراقبت کند  شغال نر بجانب  مازندران حر کت  کرد و بجنگلی که آشیانه  مرغ پریرو در آنجا بود رفت و زیر درخت مخفی شد و بمحض مشاهده آن پرنده برجست و بیک حرکت سر شرا  کند و بطرف لانه خودش بر گشت .

وقتی ببالین حاتم رسید و مغز سر آن  پرنده را روی زخم گذاشت بلا فاصله درد بر طرف گردید. حاتم  از جای

بر خاست  و بشغال گفت :  ای حیوان چرا در حق  من غریب چنین محبتی کردی .  من برای خوب شدن زخمم راضی بمرگ آن پرنده نبودم .

شغال گفت : اگر برای  کشته شدن آن  پرنده ناراحتی بدان که گناه آن  بعهده   خودم است و تو تقصیری نداری .

 هنوز ساعتی نگذشته بود  که اثر جراحت حاتم نیز از بین رفت و کاملا بهبود یافت .

 حاتم از شغالها خواست اگر کاری داشته باشند  بگویند تا حاتم انجام دهد .

 شغال گفت : در این حوالی  کفتار هائی زندگی می کنند که همه ساله می اسند و بچه های ما را می خورند و ما زورمان بان حیوانات  نمی رسد .

 اگر بتوانی شر  آنها  را از سر ما دفع  کنی منتهای کرم احسان  را  کرده باشی . حاتم از آنها خواست تا مخفیگاه  کفتارها  را نشان  دهند

شغال نر براه افتاد و پس از مسافتی از دور جای کفتار ها را به حاتم نشان داد.

 حاتم تا هنگام نیمه شب در آنجا  نشست ساعتی بعد از نصف شب کفتار از لانه بیرون آمد و چون چشمش بحاتم طائی افتاد : ای آدمیزاد اینجا  برای چه آمده ای  ؟

 بر خیز و راه خود  ر ا  پیش  گیر  و برو و گ رنه تو را پاره  پاره  خواهم  کرد .

  حاتم  گفت : ای حیوان وحشی  بیشعور من هر گز  جانوران  را آزار نمی  کنم  اگر می بینی  اینجا آمده ام  برای آنستکه  از تو بپرسم اگر جان در  نزد تو عزیز است چرا  جانوران دیگر را بیجان می کنی ؟ 

]]>
حاتم طائی قسمت 8 2011-01-11T18:21:25+01:00 2011-01-11T18:21:25+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/258 مهندس مرجان پهلوانی قسمت  8 حاتم با چه خطراتی روبرو می شود حاتم برای پیدا کردن مردی  که می گوید : (( یکبار دیدم بار دوم هوس  است  )) از شهر بیرون آمد و با خود گفت من که  برای  کمک به  بندگان خدا کمر همت بسته ام یقینا پروردگار عالم  نیز مرا راهنمائی و کمک خواهد فر مود . آنگاه تو کل بر خدا کرد و بسوی صحرا روی آورد .  پس از  چندروز را ه پیمائی بنقطه ای رسید که هیچ جنبندهای به چشم نمی خورد و پرنده در آسمان پر نمی زد  نا گهان  گرگی را دید ک Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

قسمت  8

حاتم با چه خطراتی روبرو می شود

حاتم برای پیدا کردن مردی  که می گوید : (( یکبار دیدم بار دوم هوس  است  )) از شهر بیرون آمد و با خود گفت من که  برای  کمک به  بندگان خدا کمر همت بسته ام یقینا پروردگار عالم  نیز مرا راهنمائی و کمک خواهد فر مود . آنگاه تو کل بر خدا کرد و بسوی صحرا روی آورد .

 پس از  چندروز را ه پیمائی بنقطه ای رسید که هیچ جنبندهای به چشم نمی خورد و پرنده در آسمان پر نمی زد  نا گهان  گرگی را دید که بدنبال  ماده آهوئی افتاد و نزدیکست که او را گرفته و بخورد .

 حاتم با خود گفت :  من باید نگذارم این گرگ درنده آهوی ماده را شکار کند چه این حیوان  یقینا بچه دار استزیرا از او شیر روانست .

 گرگ  درنده ایستاد و نگاهی  بحاتم  کرد و بزبان آمد و گفت :

گمان می کنم که تو همان حاتم طائی معروف  باشی .

 حاتم گفت  : از کجا دانستی که من حاتمم ؟

 گرگ گفت :  از شفقت و مهربانی تو معلوم شد که  کسی جز حاتم نیستی زیرا احساس کردم که نسبت  باین آهوی ماده دلسوزی می کنی و روزی مرا از دهانم  باز داشتی اکنون باید شکم گرسنه مرا سیر کنی .

 حاتم گفت  : تو میدانی که خوراک من گوشتست .

 حاتم گفت  : من اینجا جز گوشت بدن خودم گوشتی در دسترس ندارم و تو میدانی از هر نقطه بدنم که مایل باشی کنده و بخوری .

 گرگ گفت :  بدهان ما گرگ ها ،  گوشت  بالای ران از تمام  گوشتها لذیذ تر است .

 حاتم  فورا کادری در آورد و یک تکه بزرگ از گوشت بالای ران خود برید و  جلوی گر گ انداخت .

 گرگ گوشت را خورد و سیر شد و رو بحاتم کرد و گفت :

تو چرا شهر یمن را گذاشته و باین صحرای بی آب و علف آمده ای

حاتم  علت آمدن خود را شرح داد و گفت : اکنون می روم تا آن   شخص را  که می گوید (( یکبار دیدم و بار دوم هوس است )) پیدا کنم .

گرگ  گفت : بطوریکه از همنوعان خود شنیدهام در دشت ایداهو که مکانی وسیع است چنین شخصی بسر می برد و این کلامی را که گفتی تکرار می کند .

 تو از همین راه که  در پیش داری برو پس از مسافتی به تخته  سنگ بزرگی می رسی آن وقت بدست راست به پیچ   و پس از چند ساعت بمکان  آن شخص خواهی ر سید .

]]>
ملاقات امیر زاده منیر با حاتم طائی و حسن بانو قسمت 7 2011-01-10T15:27:00+01:00 2011-01-10T15:27:00+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/257 مهندس مرجان پهلوانی  قسمت هفتم امیر زاده  از حسن بانو  وداع کرد و سوار بر اسب از دروازه شهر بیرون  آمد . کوهها و صحرا ها را  در نوردید  تا بحوالی شهر یمن رسید و کنار  چشمه آبی زیر سایه درختی نشسته و در فکر بود که چگونه و از چه راهی شروع بکار  کند.  نا گهان چشمش بمردی  موقر افتاد  که سوار بر اسب  با غلامان  خود از شکار بر می گشت .  آن مرد موقر که به امیر زاده نزدیک می شد حاتم طائی معروف  نام داشت .  وقتی حاتم  چشمش

امیر زاده  از حسن بانو  وداع کرد و سوار بر اسب از دروازه شهر بیرون  آمد . کوهها و صحرا ها را  در نوردید  تا بحوالی شهر یمن رسید و کنار  چشمه آبی زیر سایه درختی نشسته و در فکر بود که چگونه و از چه راهی شروع بکار  کند.

 نا گهان چشمش بمردی  موقر افتاد  که سوار بر اسب  با غلامان  خود از شکار بر می گشت .

 آن مرد موقر که به امیر زاده نزدیک می شد حاتم طائی معروف  نام داشت .

 وقتی حاتم  چشمش بان جوان خوشرو و با لباس مندرس افتاد در کنارش توقف کرد و با لحنی ملاطفت آمیز پرسید :  ای جوان چه چیزی باعث غم و غصه و ناراحتی توشده است ؟

  امیر زاده سر  بر داشت و چون قیافه دوست داشتنی و نورانی حاتم را دید بر خاست و رسم ادب بجای آورد و گفت :  ای  مرد بزرگوار من گرفتار معمائی شده ام که هر چه فکر  کرده ام  راه حل  آنرا پیدا نمی کنم .

حاتم  گفت :  نام من حاتم طائی است و اگر کاری در حق تو از دست م برآید کوتاهی نخواهم  کرد . تو با اطمینان خاطر سر دل خود را با من بگو  و بدان که  باحدی ابراز  نمی کنم .

  امیر زاده  گفت :  ای حاتم بدان  که من دل  بزیبا روئی باخته  ام  که  معمائی طرح کرده و حل آنرا از من خواسته  است  آنگاه  معما را با حاتم در میان گذاشت .

 حاتم پس از لحظه ای تامل  گفت : خاطر جمع باش که من  کاری  می کنم تا تو را بمحبوبت برسانم .

 سپس امیر زاده را با خود بشهر یمن و خانه خود برد و پذیرائی  شایانی از او کرد . پس از  سه روز که از  توقف امیر زاده در خانه  حاتم  گذشت حاتم  باو گفت :  از همین ساعت در اختیار تو هستم تا کارت را بسامان  رسانم .

 امیر زاده  گفت : از این می ترسم که کار من بسامان  نرسد  حاتم همراهان  خود را طلب کرد و سفارش نمود در پذیرائی مسافرین اهمال نکنید

تا کسی ملتفت غیبت من نشود آنگاه  یک اسب  برای امیر زاده آماده کردند و حاتم نیز سوار اسب  خود  شد و از خانه بیرون رفتند و از دروازه شهر یمن نیز خارج شدند و بسوی شاه آباد روان گشتند و پس از چند شبانه روز بشهری که حسن بانو ینا کرده بود رسیدند .

مامورین  حسن بانو بمحض مشاهده آن دو تا زه وارد یعنی حاتم  و امیر زاده آنها را  به مهمانسرا بردند و خوردنیهای رنگارنگ

و دو کیسه  سکه طلا هم در پیش روی آنها گذاشتند.

حاتم  گفت : ما برای خوردن و پول گرفتن بشهر شما نیامده ایم  چه ما بحمد الله احتیاجی  بپول نداریم فقط مایلم که با حکمران شهر شما ملاقات کنیم .

 وقتی این خر را به حسن بانو دادند  آنها را بار  داد پرسید چرا پولی را که بشما دادند قبول  نکردید ؟

 اتم گفت :  بر داشتن برای ندوختن است و ما بقدر کافی  اندوخته داریم و اینکه  اینجا آمده ایم بدین جهت است که شهرت عالمگیر تو سبب گردید تا بدیدارت نا ئل  گردیم .

 و هر گاه  با من عهد و پیمان  بندی  کیسه  پولی که بما  دادهاند  خواهیم پذیرفت و از غذا ی شما خواهیم خورد .

 ودر غیر اینصورت با شکم خالی گرسنه د و دست خالی  از شهر شما بیرون می رویم

حسن بانو با تعجب پرسید : آن عهد و پیمان  که می خواهی با من  به بندی چیست ؟

 حاتم جواب داد : با من عهد  و پیمان  ببند مه هر گاه  هفت سئوال تو را  جواب  بدهم خود را در اختیار من بگذاری تا تو را بهر کسی که مایل  باشم ببخشم.


]]>
ملاقات امیر زاده منیر با حاتم طائی و حسن بانو قسمت ششم 2011-01-09T15:24:27+01:00 2011-01-09T15:24:27+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/256 مهندس مرجان پهلوانی افسانه های حاتم طائی ملاقات امیر زاده منیر با حاتم طائی و حسن بانو   در کشور شام فر مانروائی بود که پسری صاحب  جمال  و شجاع  بنام  منیر داشت .  چون آوازه حسن بانو را شنید بود هوس ملاقات او بسرش افتاد و نیمه شبی سوار اسب شد و بسوی شهر شاه آباد روان گردید .  پس از چند  روز را ه پیمائی و تحمل  مشقت و محنت بسیار  بشهر حسن بانو رسید . خدمتگذاران فرماندار بنا بدستور ی کهداشتند امیر ز Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

افسانه های حاتم طائی

ملاقات امیر زاده منیر با حاتم طائی و حسن بانو

  در کشور شام فر مانروائی بود که پسری صاحب  جمال  و شجاع  بنام  منیر داشت .

 چون آوازه حسن بانو را شنید بود هوس ملاقات او بسرش افتاد و نیمه شبی سوار اسب شد و بسوی شهر شاه آباد روان گردید .

 پس از چند  روز را ه پیمائی و تحمل  مشقت و محنت بسیار  بشهر حسن بانو رسید . خدمتگذاران فرماندار بنا بدستور ی کهداشتند امیر زاده  منیر را که از راه رسیده بود یکسر  بمسافر خانه مخصوص بردند و خوردنی و نوشیدنی برایش آماده کردند

 و صبح روز دیگر یک بدره زر سرخ هم نزدش نها دند و گفتند : این خرجی راه شما ست .

 امیر زاده گفت :  من احتیاجی بخرج ندرم فقط مایلم که بنا کننده این شهر قشنگ یعنی حسن بانو را از نزدیک ملاقات کنم .

 وقتی غلامان این مطلب را ببانو گفتند : او را بحضور طلبید و اظهار داشت چرا خرجی راه از آنها نپذیرفتی ، ما این پول ها را بلا عوض بتو  و سایر مسافرین می بخشیم .

 امیر زاده منیر گفت : من تمام زر و مال خود را در وطنم گذاشتم و بدیدار تو آمدم .

 وقتی حسن بانو از اسم و رسمش پرسید . جوان گفت :  من امیر زاده خوارزمم و منیر نام  دارم .

 و اگر می بینی با لباس  مبدل به این  شهر آمده ام  برای آنست که  آوازه حسن و شهرت نیک تو مرادیوانه  کرده بود و خواستم هر چه زودتر جمال تو را زیارت کنم اکنون که مقابلت  ایستادهام میبینم زیبائی شما صد چندان است که شنیده  بودم .

حسن بانو سر بزیر انداخت و پس از لحظه ای تفکر گفت :  ای جوان بهتر است از این  خیال در گذری که اگر با دشوی بگرد من نمی رسی و دستت بدامنم نخواهد رسید .

 امیر زاده گفت : من باین نیت بحضورت آمدم تا جان ناقابل  خود را در پایت نثار  کنم .

 حسن بانو  گفت :  اما باید بدانی که دست یافتن بمن  چندان آسان  نیست ولی اگر خیلی اصرار داشته باشی باید هفت سئوال مرا پاسخ صحیح بدهی تا پس از آن  در خصوص ازدواج صحبت کنیم .

امیر زاده پرسید : ان هفت سئوال چیست ؟

 حسن بانو جوابداد : اولین  سئوال  من اینست که می گوید : (( یکبار دیدم بار دوم هوس است  )).  توباید این معما را کشف کنی و بمن بگوئی که و کیست و چه دیده که چنین حرفی را می زند . وقتی معمای اول را کشف کردی دومین سئوال را مطرح خواهم  نمود .

امیر زاده پرسید :  این شخص  کجا است ؟

حسن بانو جوابداد: من او را نمیشناسم و اگر می شناختم کسان خود  را می فرستادم  و تحقیق می کردم .

 امیر زاده  گفت :  من هم اکنون  بدنبال خواسته تو سر در بیابان خواهم  گذاشت  و تا کشف این مطلب از پای نمی  نشینم و اگر  بخت با من  یار و  طالع مدد کار باشد پیدا می کنم  و در غیر اینصورت هر گاه جان  خود را در این راه  فدا کنم بیمی ندرم چه  در راه  عشق  جان  داده ام و سر افرازم .

 حسن بانو   گفت :   مسافر ت  چقدر طول می کشد ؟

 امر زاده  گفت :  من از تو یکسال مهلت  می خواهم ولی سعی خواهم کرد که زودتر از آن  موفق شده مراجعت  نمایم .

]]>
ملک جمشید قسمت آخر 88 2010-12-24T13:14:11+01:00 2010-12-24T13:14:11+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/250 مهندس مرجان پهلوانی آنشب بافتخار ورود ملک جمشید وماه عالمگیر مجلس جشنی بر پا  ساختند و همایونشاه گفت : ای فرزند حالا بگو بدانم این مدت  کجا بودی و بتو چه گذشت .  ملک جمشید لب  بداستان گشوده و تمامی حکایت و سر گذشت عجیب  خود را از ابتدا  بیان  کرد و تمام  حاضرین  بر شجاعت ومردانگی ملکزاده آفرین گفتند. بفرمان  ملک همایون مجلس عروسی ملک جمشید وماه عالمگیر بر پا  شد و چهل شبانه روز جشن و شادی Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

آنشب بافتخار ورود ملک جمشید وماه عالمگیر مجلس جشنی بر پا  ساختند و همایونشاه

گفت : ای فرزند حالا بگو بدانم این مدت  کجا بودی و بتو چه گذشت .

 ملک جمشید لب  بداستان گشوده و تمامی حکایت و سر گذشت عجیب

 خود را از ابتدا  بیان  کرد و تمام  حاضرین  بر شجاعت ومردانگی ملکزاده

آفرین گفتند.

بفرمان  ملک همایون مجلس عروسی ملک جمشید وماه عالمگیر بر پا

 شد و چهل شبانه روز جشن و شادی بر قرار بود و ان دو عاشق صادق

پس از مدتها انتظار بوصال یکدیگر رسیدند .

چون مراسم عروسی پایان یافت  ملکهمایون در حضور بزرگان و امرای

 کشور دست ملک جمشید را گرفت و گفت : میل دارم که در زمان حیات

 خودم فرزندم را  بجانشینی خود بر گزینم و او را رسما فرمانروا کنم و

چون خودم پیر  شدهام بگوشه ای بعبادت مشغول شوم .

 وزیر و تمام بزرگان بر خاسته این  انتخاب  را تبریک و ملک همایون

 دست ملک جمشید را گرفت و سر جای خود نشانید و حکم کرد

نقار خانه را بصدا در آوردند و بنام  ملک جمشید خطبه خوانده سکه

 زدند

و دسته دسته  مردم برای عرض تبریک ببارگاه  آمدند و این  انتخب

را شاد با گفتند و ملک  همایون بعمارت خلوتی رفت و لباس سفید

پوشید و بعبادت پر.وردگار مشغول گردید.

ملک جمشید نیز با عدل و داد بمملکت داری مشغول شد و چندبار

با ماه عالمگیر بشهر اگره و سرزمین پریزاد و سر اندیب برای

دیدار دوستان خود رفت و آنها نیز ببازدید نزد ملک جمشید می آمدند.

 بدین  ترتیب سالها ملک جمشید و ماه عالمگیر بخوشی و شادی زندگی

کردند و صاحب فرزندان متعددی گردیدند.

همانطور که آنها بمراد دل خود رسیدند انشاءالله  خوانندگان عزیز

ما هم برسند

 

پایان کتاب

]]>
ملک جمشید 87 2010-12-23T13:11:17+01:00 2010-12-23T13:11:17+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/248 مهندس مرجان پهلوانی ملک نعمان  از مرکب بزیر آمد و ملک جمشید را که پیاده شده و بسویش می آمد  در آغوشکشید و سر  و رویش را  بوسید. ملک جمشید هم دست ملک نعمان  را بوسید و ملک فریدون خود را بپای پدر انداخت . پدر او را از  زمین بلند کرد و در بغل گرفت و بوسید و گفت :  باید زودتر بشهر باز گردیم و آنگاه  رو به وزیر  خود کرده گفت :  شما  با تفاق چندین تن از امراء  زودتر از ما بشهر بروید و دستور دهید بارگاه  را  زینت  کنند و Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

ملک نعمان  از مرکب بزیر آمد و ملک جمشید را که پیاده شده و بسویش می آمد  در آغوشکشید

و سر  و رویش را  بوسید.

ملک جمشید هم دست ملک نعمان  را بوسید و ملک فریدون خود را بپای پدر انداخت .

پدر او را از  زمین بلند کرد و در بغل گرفت و بوسید و گفت :  باید زودتر بشهر باز گردیم

و آنگاه  رو به وزیر  خود کرده گفت :  شما  با تفاق چندین تن از امراء  زودتر از ما بشهر

بروید و دستور دهید بارگاه  را  زینت  کنند و شهررا آئین  ببندند و با هل  شهر خبر دهید

 که باستقبال  ملک جمشید بشتابند.

چون بحوالی شهر رسیدند مردم از پیر و جوان و فقیر و غنی  با لباس های تمییز نمودار

شدند و دسته  دسته پیش رفته رکاب ملک جمشید را می بوسیدند و او را دعا می کردند.

وقتی وارد بارگاه  شدند ملک جمشید ماه عالمگیر و جهان ارای پری را بحرمسرای

ملک نعمان  فرستادند.

روز دیگر مراسم عروسی ملک فریدون و جها ن ارای پری انجام  یافت و تا هفت

شبانه روز مجلس شادی  بر پا بود.

 روز هشتم ملک جمشید از ملک نعمان رخصت طلبید  که چون مدت مدیدی است

از پدر و مادر خود خبر ندارد  چنانچه  اجازهفر مایند  ماه عالمگیر را با خود برداشته

 بشهر زیر باد رفته مراسم عروسی را آنجا انجام دهد.

ملک نعمان خواهش  او را پذیرفت و مراسم وداع بعمل آمد و تا دو فرسخی شهر

ببدرقه او آمد و در آنجا ملک جمشید بهر یک از سپاهیان سراندیب  هدایائی  ارزنده

 داد و ایشان را مرخص کرد و ماه عالمگیر را در هودجی نشانید و ا سی هزار

 سپاه  و چندین قاطر کهجواهرات حمام بلور را بار کرده بودند  بسوی شهر

زیر باد روانه  شدند.

ملک جمشید در دو منزلی زیر باد عریضه ای بملک همایون نوشت و اورا از

آمدن  خود با خبر ساخت .

 ملک همایون ومادر ملک جمشید از شنیدن خبر سلامتی و باز گشت فرزند و

 همراه آوردن عروس بقدری خوشحال شدند که بوصف در نمی آید.

 آنگاه ملک باتفاق بزرگان دولت  باستقبال  ملک جمشید  شتافتند و پدر و پسر

پس از مدتها  یکدیگر را در اغوش گرفتند و بوسیدند و روانه شهر شدند .

]]>
ملک جمشید قسمت 86 2010-12-22T13:09:57+01:00 2010-12-22T13:09:57+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/247 مهندس مرجان پهلوانی از این حرف جهان روشن بر چشم سام سیاه  گردید ه  و گفت :   ای جوان نابالغ  بمن فحش می دهی !  اگر ترا زنده بگذارم  از نامردان روزگارم . بگرد تا بگردیم و نیزه را حواله  سینه ملکزاده کرد که ان یل ارجمند  هم نیزه بنیزه او انداخت  و هر دو  ینبزه بازی پرداختند و چهر صد طعن نیزه  میانه ایشان  رد و بدل شد که  صدای نعره ملک جمشید بلند  گردید  که ای ناپاک بگیر از دست من  و چنان با نیزه به بند دستش Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

از این حرف جهان روشن بر چشم سام سیاه  گردید ه  و گفت :   ای جوان نابالغ  بمن

فحش می دهی !  اگر ترا زنده بگذارم  از نامردان روزگارم .

بگرد تا بگردیم و نیزه را حواله  سینه ملکزاده کرد که ان یل ارجمند  هم نیزه بنیزه او انداخت

 و هر دو  ینبزه بازی پرداختند و چهر صد طعن نیزه  میانه ایشان  رد و بدل شد که  صدای

نعره ملک جمشید بلند  گردید  که ای ناپاک بگیر از دست من  و چنان با نیزه به بند دستش

 نواخت که چهل زرع نیزه اش بروی فلک بلند شد و دنیا  در چشم آن ناپاک  تیره و تار

گردید بقسمی که لبرا بدندان گزید که خون از لبش جاری شد و گفت : من تا حالا بتو رحم

می کردم ولی حالا اگر تو را زنده  گذارم نامرد روزگارم.

این  بگفت : و دست بقبضه شمشیر  برد و نهیب زد که  بگیر از دست من که ملک جمشید

از عقب کتف خود سپر فراخ  دامن را نجات داده بسر کشید و خود را زیر ابر سپر پنهان  کرد

و آن ناپاک بسر دو حلقه رکاب راست گردید و از روی غضب شمشیررا بقبه سپر ملکزاده

فرود آورد که ناگهان لشکر یان دیدند آن شیر نامدار سپر را بطرفی پرتاب کرده با چالاکی

 تمام شمشیررا از  غلاف کشیده با پشت تیغ چنان  بدم شمشیر آن ناپاک زد که  شمشیرش

 از نیش تا قبضه  چهارده تکه شدو بر زمین ریخت و در همان حال گفت : ای ناپاک بگیر

 از دست من تا مادرت را  بعزایت بنشانم که سام خود را جمع کرده فهمید که حریفش خیلی شجاع

است از ترس جان سپر بر سر کشید و در زیر آن پنهان گردید .

کهناگهان از یک طرف دشت گردب برخاست و از دل گرد ملک فریدون و ماه عالمگیر و جهان ارای پری

در حالیکه نقاب بچهره  انداخته بودند رسیدند و در کنار میدان  بتماشا ایستادند

چون چشم ملک ج مشید بران نقاب داران افتاد که در کنار  ملک فریدون ایستاده بودند دیگ غیرتش

بجوش آمد و چنان با شمشیر ر قبه سپر آن نامرد زد که شمشیرش چون سفیده  صبح

 سپر را به دو نیم کرد و بر سر سام فرود آمد و از چهار تنگ  مرکب بدر رفت و صدای ناله

 سام بلند شده  و دو شقه از دو طرف بر روی خاک افتاد که صدای طبل و شادی و فریاد سپاهیان

 بآسمان  بر خاست و بیکباره تمام لشکر از جای کنده شده  بجانب سپاه سام حمله ور گردیدند

و پیشاپیش همه ملک جمشید چون شیر میغرید و سپاهیان دشمن را پراکنده میساخت.

بدین ترتیب نیمی از جنگجویان سام کشته و نیم دیگر فرار را بر  قرار  ترجیح دادند و پشت

به سپاهیان  ملک جمشید کرده گریختند.

ملک جمشید که چنین دید دست از جنگ  کشید و فرمان بازگشت داد و گفت : بدنبال سپاه

شکست خورده نرویدو بر گردید.

لشکریان در بازگشت بسرا پرده های سام ریختند  و آنچه داشتند  بغارت بردند.

]]>
افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت پنجم 2010-12-21T17:11:26+01:00 2010-12-21T17:11:26+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/255 مهندس مرجان پهلوانی پس از شام بخوردانهای طلا جواهر نشان اتاق را معطر  نمود و درویش با  چشم خریدار بان بخوردانهای نگاه می کرد و با خود می گفت امشب همه اینها از آن من خواهد شد .  درویش بر خاست و باتفاق همراهانش خداحافظی کرد و رفت  از آن  طرف حسن بانو قبلا بداروغه  اطلاع داده بود که با عدهای عسس در نیمه شب موظب اطراف خانه باشند تا دزدان را دستگیر سازند. ضمنا به نوکر های خود دستور داد که همگی هشیار باشند و آنقدر صبر کنند تا Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

پس از شام بخوردانهای طلا جواهر نشان اتاق را معطر  نمود و درویش با  چشم خریدار بان بخوردانهای نگاه می کرد و با خود می گفت امشب همه اینها از آن من خواهد شد .

 درویش بر خاست و باتفاق همراهانش خداحافظی کرد و رفت  از آن  طرف حسن بانو قبلا بداروغه  اطلاع داده بود که با عدهای عسس در نیمه شب موظب اطراف خانه باشند تا دزدان را دستگیر سازند.

ضمنا به نوکر های خود دستور داد که همگی هشیار باشند و آنقدر صبر کنند تا وقتی تمام اثاثیه را جمع کرده خواستند خارج شوند فریاد دزد.دزد........... بلند کنند تا داروغه و عسسها بیایند و آنها را دستگیر سازند.

 هنوز چیزی از نیمه  شب نگذشته بود که درویش باتفاق چهل تن اتباع  خود بخانه داخل شدند هر چه اثاثیه قیمتی و طلا و نقره و نقدینه بدستشان رسید جمع کرده و بمحض اینکه از خانه پای بیرون گذاشتند.

فریاد بگیرید : بگیرید : آی دزد  ...... آی دزد  بلند شد . و عسسها از کمینگاه بدر آمده  درویش و رفقایش را محاصره کردند و همگی را در حالیکه هر یک کولبارهای بر کول گرفته بود طناب پیچ کردند و بزندان  افکندند

صبح روز بعد که گردانشاه بتخت نشست داروغه گزارش شب گذشته را بعرض رسانید و کوتوال معروض داشت چنانچه  امر فرمایند دزدان را بحضور آورد.

در این میان حسن بانو داخل شد و مراتب ادب بجای آورد  کوتوال اشاره به او کرد و معروض داشت که صاحب اموال سرقت شده این جوان می باشد.

باشاره سلطان زندانیان را بحضور آوردند که ناگهان در میان ایشان درویش را در حالیکه طاوس جواهر نشان بگردنش آویخته شده بود مشاهده نمود  و مات و مبهوت گشت و بی تامل دستور داد تا همگی را بجرم دزدی بردار بکشند تا دیگر کسی  جرات نکند در لباس زهد و تقوی مردم را بفریبد.

وقتی حسن بانو خاطر جمع شد که درویش ازرق بمجازات رسیده و دیگر نمی تواند کسی را بفریبد بر خاست و  زمین را بوسید و خدا را شکر کرد

و عرض کرد : ای سلطان روی زمین  من بنده  در گاه کمترین کنیزک خانه زاد دختر برزخ بازرگان می باشم که بخاطر این درویش مکار تبعید شدم  اکنون برای آنکه صدق عرایضم ثابت شود بفرستید خانه درویش ازرق را جستجو  کنند تا تمام اموال پدری مرا پیدا  نمایند.

وقتی فرستدههای گردانشاه اموال حسن بانو را از خانه درویش بیرون اوردند سلطان انگشت حیرت بدندان گزید و دارائی او را پس داد و آن دختر بی گناه را مقرب در گاه خویش ساخت و گفت  از امروز تو دیگر دختر برزخ بازرگان  نیستی  بلکه دختر  خودم می باشی .

 حسن بانو از گردانشاه دعوت کرد  تا بشهری که بنا کرده بود تشریف فر ما  شود و چون بان مکان رسیدند تمامی گنجی که از زیر درخت پیدا کرده بود نثار مقدم سلطان  کرد که برای فقیران صرف شود

لکن چون خدمت گزاران پادشاه بر سر خزائن زیز زمین رفتند تا بقیه آنها را بردارند و حمل کنند  تمامی نقب را پر از اژدها و مار دیدند و همگی  از ترس فرار کرده مراتب را بعرض رساندند.

گردانشاه پس از کمی تفکر گفت : دخترم این گنجی که یافته ای بخودت تعلق دارد و هر کسی سوای تو بخواهد آن را تصاحب کند بنظرش مار و اژدها می آید بهتر است آنها را برای خودت نگهداری .

حسن بانو از سلطان تقاضا کرد که در آن شهر  بماند و خانه پدری را کهدر پایتخت دارد بمسافرانیکه از دیار غریب می ایند اختصاص دهد تا ایامی که در پایتخت هستند و کار دارند بمانند و پذیرائی شوند.

گردانشاه تقاضای دختر را بر آورد و روانه پایتخت شد.

و حسن بانو را فرماندار آن شهر کرد.

آن شهر رفته رفته دارای جمعیت بسیار شد و یکی از آباد ترین نقاط کشور گردید.

بدستور حسن بانو در آنجا نیز مسافرخانه بزرگی ساختند و بمردمان غریب و مسافران اختصاص دادند و از آنها برایگان پذیرائی  می کردند و هنگام رفتن نیز انعام و هدایای فراوان بانها می بخشیدند.

رفته رفته شهرت و نیکنامی حسن بانو و شهر مسکونیش در اطراف و اکناف پیچید و مردم دسته دسته از راهای دور برای دیدن آن شهر می امدند.

 قسمت بعد ملاقات امیر زاده منیر با حاتم طائی و حسن بانو

]]>
ملک جمشید قسمت 85 2010-12-21T13:08:46+01:00 2010-12-21T13:08:46+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/246 مهندس مرجان پهلوانی سرداران  یک صدا گفتند تا ما زنده هستیم نمی گذاریم شما بروید آنگاه  یکنفر از پهلوانان  داوطلب گردیده سر راه رابر سام  گرفت و آن نا بکار پس از ساعتی مبارزه آن پهلوان  را بخاک  هلاکت انداخت و باز مبارزه طلبید . سردار دیگری بجنگ  او شتافت که انهم  پس از ساعتی مبارزه  کشته شد. تا  هنگام  چاشت دوازده تن از مردان نامی سپاه ملک نعمان بمیدان رفتند و کشته شدند. از دیدن این وضع عرصه بر ملک نعمان  تنگ گردیده و دیگر کسی جرئ Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

سرداران  یک صدا گفتند تا ما زنده هستیم نمی گذاریم شما بروید

آنگاه  یکنفر از پهلوانان  داوطلب گردیده سر راه رابر سام  گرفت و آن

نا بکار پس از ساعتی مبارزه آن پهلوان  را بخاک  هلاکت انداخت و باز مبارزه طلبید .

سردار دیگری بجنگ  او شتافت که انهم  پس از ساعتی مبارزه  کشته شد.

تا  هنگام  چاشت دوازده تن از مردان نامی سپاه ملک نعمان بمیدان رفتند و کشته شدند.

از دیدن این وضع عرصه بر ملک نعمان  تنگ گردیده و دیگر کسی جرئت نکرد  بجنگ سام

بشتابد.

 سام  که چنین دید  قاه قاه خندید  و گفت ک ای ملک ایا با این سرداران ومردان جنگ جو

می خواهی با من  جنگ  کنی /  حالا  که کسی نیست  بمیدان بیاید من خود را بلشکر تو می زنم .

انگاه  از اسب پیاده شد و تنگ مرکب را چنان کشیدکه صدای ناله اسب بلند گردید و دوباره پا دررکاب

گذاشت و بر  مرکب سوار شد و با شمشیر  کشیده نعرهزنان  بجانب لشکر  ملک نعمان تاخت .

در همین احوال از یک طرف بیابان گردی بر خاست و دوازده بیرق که نشانه دوازده هزارسپاه

هی بود  نمودر شد و در پیشاپیش سپاهیان  ملک جمشید  نامدار چون سهراب پهلوان  و شیر ژیان

بر خانه زین سوار از گرد  راه رسید و چنان نعره ای کشید که میدان  جنگ بهم لرزید .

ملک نعمان که او را دید خاطرش آسوده گردید  و گفت : اینجوان کیست که بچشم من اشنا می آید؟

 گفتند : ملک جمشید است که طلسم آصف را شکست و دخترت ماه عالمگیر را نجات داده

و با پسرت ملک فریدون برای شکست دادن سام آمده است .

ملک نعمان  از شنیدن  این خبر بقدری خوشحال شد که  نردیک بود هوش از سرش  پرواز کند.

 

در آنحال ملک جمشید سر راه بر سام  گرفت و نعره ای کشید و گفت :

 ای نابکار این چه بیدادیست که کردهای باش  تا مادرت را بعزایت بنشانم

سام بر گشت  و چشمش بجوان دلیری افتاد که بسویش  پیش می آید.

پس نعرهای کشید و گفت:  ای کودک  تو چرا بمیدان من آمده ای ؟

 گویا  نعمان شاه  ترا فرستاده از من مهلت بگیری؟

 بسیار خوب ،  چون از تو خوشم آمده امروز رابشما مهلت می دهم .

ملک جمشید قاه قاه خندید ه گفت :  ای ناپاک  سگ کیستی که من از تو مهلت بخواهم

حریف جنگ  تو منم  که آمده ام پدرت را در بیاورم و داغت را بردل  مادرت بگذارم.

]]>
افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت چهارم 2010-12-20T17:07:17+01:00 2010-12-20T17:07:17+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/254 مهندس مرجان پهلوانی از قضا روزی که حسن بانو در حضور بود سلطان خیال  رفتن نزد درویش را داشت و باو گفت : ای بازرگانزاده ( ارمی)  من امروز بخدمت بزرگ زمانه می روم و هر گاه تو هم میل داشته  باشی می توانی ملازم رکابما باشی زیرا زیارت آن مرد وارسته برای تو سعادت سعادتی محسوب می شود . حسن بانو که ابدا میل دیدن آن مرد دیو سیرت را نداشت بناچار قبول کرد و بهمراه گردانشاه بخانه درویش رفت . سلطان بدرویش گفت : این ج.ان ( ماه ارم ) نام دارد و بسیار جوان باهوش و مودبیاست . سلطان تا توانست از حسن Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

از قضا روزی که حسن بانو در حضور بود سلطان خیال  رفتن نزد درویش را داشت و باو گفت : ای بازرگانزاده ( ارمی)  من امروز بخدمت بزرگ زمانه می روم و هر گاه تو هم میل داشته  باشی می توانی ملازم رکابما باشی زیرا زیارت آن مرد وارسته برای تو سعادت سعادتی محسوب می شود .

حسن بانو که ابدا میل دیدن آن مرد دیو سیرت را نداشت بناچار قبول کرد و بهمراه گردانشاه بخانه درویش رفت .

سلطان بدرویش گفت : این ج.ان ( ماه ارم ) نام دارد و بسیار جوان باهوش و مودبیاست .

سلطان تا توانست از حسن بانو تعریف کرد.

وقتی گردانشاه خواست از نزد درویش بیرون رود حسن بان بر خاست و عرض کرد خیلیمیل داشتم این بزرگوار مراهم سر افراز می کرد  ولی نظر باینکه شهری که من در آن زندگی می کنم تا پایتخت مسافت زیادی راه داردبهتر است اجازه فر مائیذ چند روز خانه برزخ بازرگان را در اختیار من گذارند  تا از این بزرگوار در آنجا پذیرایی کنم ، گردانشاه از او پرسید ای فرزند تو نام  برزخ بازرگان را از کجا  دانستی ؟

حسن بانو عرض کرد :  از اکثر اهالی ین شهر وصف آن مرد  خیر خواه راشنیدهام .

 گردانشاه گفت :  من  آن خانه را بتو بخشیدم .

حسن بانو از سلطان تشکر کرد و عازم منزل پدری خود گردید چون خانه احتیاج  بتعمیراتی داشت عدهای بنا و کارگر گماشت تا انجا را تعمیر نمایند.

 یک ماه بعد  خانه برزخ بازرگان بصورت  اولیه در آمد و حسن بانو از درویش حیله گر دعوت کرد تا در ضیافتی که ترتیب دادهاند حاضر شوند .

 وقتی  درویش  با همان تشریفات معموله  بان خانه وارد شد چشمش به خوانچه های متعدد با سر پوشهای طلا و نقره و ظروف مرصع افتاد و مات و متحیر ماند.

سفره بسیار عالی گسترده شد و انواع خوردنی ها و نوشیدنی ها بر سر سفره حاضر گردید.

 حسن بانو یک عدد طاوس جواهر نشان با مقداری طلا و نقره و جواهر پیشکش کرد ولی درویش همه را رد کرد و حسن بانو هم همه انها  را روی طاقچه  روبرو گذاشت تاهر وقت که  چشم درویش بر آن ها بیفتد حرص و طمعش  زیاد شود .

درویش در دل نقشه ربودن آنها را می کشید و حسن بانو هم در نظر داشت که  نیمه شب درویش را در حال دزدی دست بسته بسلطان تسلیم نماید.

خلاصه پس از صرف غذا و میوه ، آفتابه لگن طلا  و مرصع  آوردند  تا درویش دستهای خود را بشوید.

همراهان درویش نیز در طالار مجاور  مشغول  خوردن و نوشیدن بودند.

]]>
ملک جمشید قسمت84 2010-12-20T13:07:11+01:00 2010-12-20T13:07:11+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/245 مهندس مرجان پهلوانی   اکنون  چند کلمه از ملک نعمان  بشنوید : چون  در برابر  سپاه  سام جزیره نشین  فرود آمد  سام که مردی  زورمند و شجاع بود بمیدان آمد  و مبارز طلبید و شش روز  تمام مینداری کرد و هر  روز چند تن از  امیران ملک نعمان را بقتل می رساند  و عرصه را بملک و سپاهیانش تنگ کرده بود .  شب هفتم  نامهای بملک نعمان نوشت که امشب می توانی دست همسرت را  گرفته بهر   جا میل داری بروی ولی  اگر امش Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

  اکنون  چند کلمه از ملک نعمان  بشنوید :

چون  در برابر  سپاه  سام جزیره نشین  فرود آمد  سام که مردی  زورمند و شجاع بود بمیدان آمد

 و مبارز طلبید و شش روز  تمام مینداری کرد و هر  روز چند تن از  امیران ملک نعمان

را بقتل می رساند

 و عرصه را بملک و سپاهیانش تنگ کرده بود .

 شب هفتم  نامهای بملک نعمان نوشت که امشب می توانی دست همسرت را  گرفته بهر

  جا میل داری بروی ولی  اگر امشب نرفتی فردا صبح اول  تو را می کشم ، بعد  زن و بچه

ات را به اسیری می برم  و اموالت را غارت می کنم .

 وقتی ملک نعمان نامه  را خواند از شدت خشم آنرا را پاره  کرد و به  آورنده  نامه

گفت   به اربابت بگو هر چه  از دستت بر می آید  کوتاهی نکن  و اگر نکردی نامرد روزگاری.

سام نا پاک از شنیدن این جواب دنیا را در نظرش تاریک شد و حکم کرد  تا طبل جنگ را بنوازند

ملک نعمان که صدای طبل را شنید فرمان داد تا جواب طبل ش را بدهند  و آمادگی خود را اعلام

دارند.

 آن شب هیچیک از  جنگجویان ملک نعمان سر بر بالین  استراحت نگذاشتند وهمگی  منتظر فردا

 بودند و مضطرب  بنظر می رسیدند .

 

ملک نعمان  نیز در چادر خلوتی بر سر سجاده نشسته  و گریه می کرد و می گفت :  خداوندا

 اگر بمن رحم نمی کنی بزن و بچه مردم و من رحم کن  که بدست سپاه دشمن اسیر نشوند.

 روز دیگر که آفتاب  جهانتاب سر از دریچه مشرق بدر آورد و عالم را بنور خویش روشن

 ساخت سام نا پاک  سلاح  جنگ در بر  کرد و بر اسب کوه پیکر  سوار  گردید و با چهل

 هزار سپاهی صف کشیدند .

 کلک نعمان  هم سلاح رزم پوشید و از امیران وداع کرد . گفت :

 اگر سام مبارز طلب کرد خودم بمیدان  رفته  با او می جنگم .

 در آنحال سام تازیانه بر اسب خود زد  و بمیدان  تاخت و نعره ای کشید و گفت :

  ای ملک نعمان ،  حرف مرا نشیندی  و از میدان در نرفتی اما بدانکه اگر امروز تو را نکشم

از نامردان روزگار هستم .

 اکنون اگر حریفی در برابر من دارای بمیدان بفرست واگر ندری خودت قدم بمیدان بگذار.

 ملک نعمان رو بجانب  امیران و سرداران سپاه کرده  گفت :  این بار خودم می خواهم

 بمیدان این ناجنس بروم .

]]>
افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت سوم 2010-12-19T17:06:12+01:00 2010-12-19T17:06:12+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/253 مهندس مرجان پهلوانی فعلا ممکن است دستور فر مائید او را بهمراه دایه اش از شهر بیرون کنند و باقی مانده ثروتی که دارد ضبط فرمائید سلطان رای وزیر را پسندید و فرمان تبعید  آن دختر بی گناه و دایه اشرا صادر کرد و آندو را در الیکه مثل ابر بهار  گریه  می کردند از شهر بیرون کردند و تمام اموالشانرا ضبط نمودند. دختر در حالیکه به بدبختی و ذلتی که گریبانش شده بود فکر می کرد. بدایه گفت: ای مادر جان مگر من چه گناهی کرده بودم که باین عقوبت گرفتار شدم. دایه او را تسلی داد  و گفت: ای دخترم غصه نخو Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

فعلا ممکن است دستور فر مائید او را بهمراه دایه اش از شهر بیرون کنند و باقی مانده ثروتی که دارد ضبط فرمائید سلطان رای وزیر را پسندید و فرمان تبعید  آن دختر بی گناه و دایه اشرا صادر کرد و آندو را در الیکه مثل ابر بهار  گریه  می کردند از شهر بیرون کردند و تمام اموالشانرا ضبط نمودند.

دختر در حالیکه به بدبختی و ذلتی که گریبانش شده بود فکر می کرد. بدایه گفت: ای مادر جان مگر من چه گناهی کرده بودم که باین عقوبت گرفتار شدم.

دایه او را تسلی داد  و گفت: ای دخترم غصه نخور که این گردش روزگار از این کارها بسیار دارد فعلا چارهای جز صبر و تحمل نداریم  تا به بینیم خداوند چه می خواهد .

پس از چند روز راه پیمائی بصحرائی رسیدند  که درخت تنومندی در آن  به چشم  می خورد دختر و دایه که بسیار خسته شده بودند.

 زیر سایه درخت نشستند. حسن بانو از شدت خستگی و گرسنگی سرش را روی زانوی دایه گذاشت و بخواب رفت.

 در عالم  خواب شخصی را دید که به او گفت ای دختر غم مخور که خداوند همیشه در فکر بیچارگان است وقتی از خواب بر خاستی پای همین درخت را بکن ، نقبی پیدا خواهی کرد که در آنجا گنج هفت پادشاه را برای امروز تو پنهان  کردهاند .

انها را برداشته و هر طور میل داری خرج کن .

حسن بانو با خود گفت:  من دختر ضعیف چطور می توانم زمین را کنده و گنج را بدست آورم آن شخص گفت : دو قطعه از شاخه همین درخت را بچین و زمین را بکن.

 اقدام کن خدا هم بتو کمک  خواهد کرد و تو در همین مکان شهری بساز دختر سراسیمه از خواب بر خاست و انچه دیده بود برای دایه حکایت کرد.

دایه دوقطعه  چوب از درخت  کند  یکی را خود بدست گرفت و دیگری را بحسن بانو داد  و ه نوز مقداری زمین را نکنده بودند که دهانه نقبی پدیدار شد.

دایه و دختر با احتیاط داخل نقب شدند و آنجا را پر از خمره های سکه و طلا و صندوق های جواهر دیدند روی هر صندوق جواهر هم یک طاوس از یاقوت دیده می شد حسن بانو  زانو بر زمین زد و سجده شکر بجای آورد و مقداری از آن سکه ها را برداشت و باتفاق دایه بیرون آمد و در  نقب را گذاشت و خاک روی آن ریخت و بدایه  گفت :

 تو بشهر مجاور برو و اول یک مقداری خوراکی بخر و بعد یکنفر معمار با خودت  بیاور تا دستور ساختن عمارتی را در همین مکان به او بدهم

دایه بشهریکه از دور پیدا  بود رفت و پس از تهیه مقداری خوراکی معماری را بهمراه خود آورد و حسن بانو دستور عمارتی را در همان مکان بعمار داد.

از روز بعد بنا ها و عمله ها و کارگر ها دست به کار شدند و چیزی نگذشت که عمارت مجللی در  کنار همان درخت  آماده شد .

رفته رفته در اطراف عمارت حسن بانو خانه های دیگر و کوچه و خیابان ساخته شد هنوز یکسال نگذشته بود که شهری آباد و قشنگ بنا گردید معمار به حسن بانو  یاد اور  شد  که برای آنکه  این شهر مسکون شود و حاکمی هم  داشته باشد بهتر است به پایتخت رفته و از گردانشاه اجازه  بگیرید.

حسن بانو قبول کرد و روز بعد لباس مردانه پوشید و مقداری جواهر و یک دانه طاوس برداشت و با  چند  خدمتکار بطرف  پایتخت روان شد.

 وقتی بحضور سلطانرسید و آن هدایا را تقدیم کرد گردانشاه از اسم ورسم او پرسید دختر گفت : پدرم از بازرگانان معروف شهر ( ارم)  بود و در یکی از مسافرت هایش گرفتار طوفان گردید و کشتیش رق شد.

 اکنون منکه وارث بی حد او هستم چون اوصاف حمیده وعدالت گستری شما را شنیده بودم بپای بوس آمدم تا زیر سایه مبارک بقیه  عمر را بگذرانم  و اکنون در چند فرسنگی پایتخت در مکانی خوش آب و هوا چادر زدهام و چون آن نقطه را پسندیدهام استدعا دارم اجازه فرمایند تا در آنجا شهری آباد بنا نمایم و نامش راشاه آباد بگذارم.

گردانشاه از این پیشنهاد بسیار خوشحال شد و پروانه ساختن شهر  را صادر فر مود.

آنگاه از او پرسید : دیگر چه وقت بملاقات  ما خواهی آمد ؟

حسن بانو که در لباس مردانه بود عرض  کرد : ماه دیگر بحضور مبارک شرفیاب خواهم شد .

پس از کسب اجازه مرخصی  سوار اسب شد و همراه نوکر های خود بمحیکه خیال ساختن شهر داشت  حرکت کرد.

 وقتی معمار  دستخط و اجازه بنای شهر را دید بر تعداد کار گران  افزود و شب  و روز بکار پرداختند  تا شهری بنام شاه آباد ساخته  و آماده  گردید.

در مدت دو سال هر ماه  حسن بانو با لباس مردانه بحضور سلطان می رفت و محبت گردانشاه  نسبت به او افزایش می یافت .

]]>
ملک جمشید قسمت 83 2010-12-19T13:06:01+01:00 2010-12-19T13:06:01+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/244 مهندس مرجان پهلوانی بهتر است بشهر سر اند لیب بر گردیم و جهان آرای پری را نزد ملک شهبال  بفرستیم  تا سپاهیان  دیو و پریزاده را برداشته بیاورد و ما هم  بجمع آوری لشکر پردازیم شاید بتوانیم چاره آن ناپاک را بکنیم.  ملک جمشید قاه قاه خندید  و گفت :  عجب حرفی می زنی  من با چه  روئی بشهر سر اندلیب بر گردم که همه  جا سکه مردی و مردانگی زده اکنون از سام جزیره نشین  ترسیده و فرار کرده است  من اگر  یقین بدانم که کشته می شوم باز هم&nbsp Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

بهتر است بشهر سر اند لیب بر گردیم و جهان آرای پری را نزد ملک شهبال

 بفرستیم  تا سپاهیان  دیو و پریزاده را برداشته بیاورد و ما هم  بجمع آوری

لشکر پردازیم شاید بتوانیم چاره آن ناپاک را بکنیم.

 ملک جمشید قاه قاه خندید  و گفت :  عجب حرفی می زنی  من با چه  روئی بشهر

سر اندلیب بر گردم که همه  جا سکه مردی و مردانگی زده اکنون از سام جزیره نشین

 ترسیده و فرار کرده است  من اگر  یقین بدانم که کشته می شوم باز هم  بر می گردم

و نمی روم و با آن  حرمزاده جنگ می کنم .

 تو بدنبال من بیا و من با سپاهی که همراه دارم با او می جنگم هر گاه کشته شدم

تو بشهر پریزاد نزد شهبال شاه بر گردد.

 سپس بی درنگ با همگی خداحافظی کرد و رو به سپاه نمود و گفت :

 من می خواهم  با سام جزیره نشین جنگ کنم آیا  شما حاضرید با من  همراهی

 کنید یا مرا تنها می گذارید ؟

  سپاهیان  یک زبان  گفتند :  تا جان  در بدن  داریم ازتو  دست بر نمی داریم

 و جان را  فدای  قدم تو خواهیم کرد.

  ملک جمشید بر وفای  ایشان افرین گفت و یکمرتبه رکاب  بر مرکب  کشید و

دوازده هزار سپاهی  از عقبش تاختند و بزودی از چشم  ملک فریدن  نا پدید شدند

 که صدای شیون نازنینان بلند گردید و ماه عالمگیر نزد ملک فریدن آمد  و گفت :

شاید از جان خود ترسیده ای که با ملک جمشید نرفته ای ؟

او بخاطر اینکه ولایت تو  از دست بدر نرود بجنگ  آن ناپاک  رفت و حق  این

بود که او را تنها نمی گذاشتی ،  هر گاه  خدای نخواسته یک مو  از سر او کم شود

جواب مردان عالم  را چه خواهی داد و همه  خلق روزگار تو را مامت خواهند کرد.

 ملک فریدون گفت :  خواهر جان تو راست می گوئی لکن من برای خاطر  شما

نرفتم  و فکر کردم  اگر همراه ملک جمشید بروم  شما تنهائی چه خواهید کرد؟

 و ممکنست دشمن بدست دشمن گرفتار  شوید.

  ماه عالمگیر گفت : زود باش دو دست لباس مردانه حاضر کن  تا بگویم چه باید بکنی:

 ملک فریدون  دو دست لباس مردانه  اورد و ماه عالمگیر  و جهان ارای پری  لباس

 ها را پو شیده  نقاب  بصورت انداخته  سوار اسب شدند.

 ملک فریدون   که چنین دید او نیز سوار بر اسب  گردید  و انچه که همراه داشتند

بدست غلامان سپرد و گفت : ما می رویم و شما این اثاثیه را از عقب سر ما بیاورید .

]]>
افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت دوم 2010-12-18T17:04:53+01:00 2010-12-18T17:04:53+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/252 مهندس مرجان پهلوانی وقتی فرستاده دایه نزد درویش آمد،  درویش قبول کرد و وعده داد که روز دیگر بملاقات  آنها برود. روز بعد بدستور حسن بانو غذا های رنگارنگی تهیه دیدند و سفره ای شاهانه گستردند و در انتظار قدوم درویش نشستند. چیزی نگذشت که درویش بهمراه چهل خادم بخانه حسن بانو وارد شد. این نکته را باید یادآور شویم که هر چند درویش بظاهر خود را مردی وارسته نشان می داد لیکن در باطن مانند شیطانی مجسم بود که با ظاهرش تفاوت داشت وقتی درویش باطاق داخل شد و بر مسند زرین قرار گرفت بدستور حسن بانو چند سینی Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

وقتی فرستاده دایه نزد درویش آمد،  درویش قبول کرد و وعده داد که روز دیگر بملاقات  آنها برود.

روز بعد بدستور حسن بانو غذا های رنگارنگی تهیه دیدند و سفره ای شاهانه گستردند و در انتظار قدوم درویش نشستند. چیزی نگذشت که درویش بهمراه چهل خادم بخانه حسن بانو وارد شد.

این نکته را باید یادآور شویم که هر چند درویش بظاهر خود را مردی وارسته نشان می داد لیکن در باطن مانند شیطانی مجسم بود که با ظاهرش تفاوت داشت وقتی درویش باطاق داخل شد و بر مسند زرین قرار گرفت بدستور حسن بانو چند سینی بزرگ پر از سکه های طلا و نقره بحضورش آوردند و نثار مقدمش کردند،  درویش سینی ها را کنار زد و  گفت من بمال دنیوی چشم ندوخته و از آن بیزارم و دست بانها نمی زنم و اینها را از پیش روی من بردارید.

وقتی حسن بانو دید درویش از قبول طلا و نقره امتناع می کند دستور داد ظروف مملو از میوه های معطر و خوش طعم و غذا های رنگارنگ  آورده مقابل درویش نهادند.

 درویش از آن  میوه ها و غذا می خورد و چون بظروف طلا و نقره که در سفره چیده بودند نگاه می کرد در دل می گفت : واعا که ( برزخ )  بازرگان عجب تمولی داشته است که با ثروت سلاطین برابری می کند .

باید هر طور شده امشب آنها  را برداشته و از اینجا ببرم .

 چون صرف غذا بپایان رسید .

بخوردانهای طلا و مینا کاری که از آن بو های خوش بلند می شد آوردند وبا آفتابه لگن طلا و جواهر نشان  دست درویش را شستند.

 درویش از زیر چشم یک یک ظروف و فرشها و پرده های قیمتی را می پائید و در دل بخود  وعده دزدیدن آنها را می داد  چون پذیرائی تمام شد درویش خداحافظی کرد و با  نو کر هایش که تمام گوشه و کنار ککنزل و انبار ها را خوب بخاطر سپردهبودند بیرون رفتند .

 نیمه شب که همه اهل خانه بخواب رفته بودند درویش با نوکر هایش پشت دیوار آمدند و بوسیله کمند یکی از آنها بحیاط  پرید و در را بروی دیگران باز کرد.

درویش و نوکر هایش که مردمانی بیرحم و دزد واقعی بودند بعضی از خدمتکاران حسن بانو را کشتند و برخی را زخمی کرده و هر چه بدستشان رسید برداشته و بردند ولی هر چه بدنبال حسن بانو و دایه گشتند آنها را پیدا نکردند چون دایه، خانمش را در مکانی پنهان کرده بود که هیچکس از آن مخفی گاه اطلاعی نداشت و خانم و دایه از آن مکان تمامکارهای درویش و همراهانش را می دیدند.

صبح روز بعد  حسن بانو با تفاق  دایه بحضور سلطان رفته و  دادخواهی کرد و گفت : مرد شیادی با عدهای بخانه من آمده و دار و ندارم را برده و عده ای از خدمتکارانم را کشته است.

گردانشاه وقتی این خبر  راشنید سخت غضبناک شد و گفت : ان شیادی که چنین جسارتی کرده کیست ؟

حسن بانو گفت : او درویش مرشد سلطان است ،  گردانشاه دهانش از تعجب باز ماند و با چشم های دریده و صدای بلند شبیه بنعره گفت : تو چطور جرات می کنی که بان بزرگوار وارسته چنین تهمتی بزنی.

حسن بانو گفت : ای سلطان عادل آن مرد را باید شیطان مجسم نام گذاشت .

گرادنشاه که این حرف را شنید رنجیده خاطر گشت و دستور داد که دختر و دایه اش را برده سنگسار کنند تا دیگر کسی جرت نکند چنین نسبت هائی بدرویش بسته و او را بد نام کند.

همینکه غلامان خواستند آن بیگناهان را بیرون ببرند وزیر بر خاست و مقابل سلطان تعظیم کرد و گفت : این دختر ، حسنبانو دختر برزخ بازرگان است که  بدست مبارک سپرده شده اکنون سزاوار نیست بدون مطالعه و تحقیق کافی دستور سنگسار او را  صادر فر مائید .

 تمام مردم بعدالت پروری گردانشاه ایمان دارند اگر خدای نکرده معلوم شود که این دختر بی گناه بوده و سنگسار

شده دیگر اعتقاد و ایمان  مردم از شما سلب خواهد شد.

]]>
ملک جمشید قسمت82 2010-12-18T13:04:40+01:00 2010-12-18T13:04:40+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/243 مهندس مرجان پهلوانی ملک فریدون  پرسید :  چه شده که اینطور پریشان حال گشتید .  آنها گفتند :  از روزیکه آن دست تو را ربوده و  به آسمان  برد و این خبر بگوش  ملک نعمان رسید او گریبان پاره  کرد و بر سرز نان بحمرسرا رفته  لباس  سیاه  پوشیده و دیگر بیرون نیامد.  هر چه وزیر و امیران  رفته استدعا  کردند که بر خیزو ببارگاه بیا  و بداد مردم برس و اگر بی اعتنائی کنی ولایت خراب و مردم تباه  می شوند ملک نعمان قبول نکرد و گفت Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

ملک فریدون  پرسید :  چه شده که اینطور پریشان حال گشتید .

 آنها گفتند :  از روزیکه آن دست تو را ربوده و  به آسمان  برد و این خبر بگوش

 ملک نعمان رسید او گریبان پاره  کرد و بر سرز نان بحمرسرا رفته  لباس  سیاه

 پوشیده و دیگر بیرون نیامد.

 هر چه وزیر و امیران  رفته استدعا  کردند که بر خیزو ببارگاه بیا  و بداد مردم برس

و اگر بی اعتنائی کنی ولایت خراب و مردم تباه  می شوند ملک نعمان قبول نکرد و گفت :

 من دو اولاد و جانشینی ندارم  شما هر کس  را که می خواهید بفرمانروائی  انتخاب کنید ،

 هر قدر وزیر و امیران التماس کردند پدرت قبول نکرده از عمارت حرم بیرون نیامد ......

 

چون این خبر  گوشه گیری پدرت منتشر شد سام جزیره نشین  با چهل هزار لشکر  حرکت

  کرده می اید   و نامه ای  نیز نوشته و بعنوان پدرت فرستاده که یا دخترت ماه عالمگیر را

بمن بده و دست زن خود را بگیر  و از این  ولایت برو تا من  اینجا را تصاحب  کنم و  یا

 آماده  جنگ باش .

 ملک نعمان  نا چار  با سی هزار  سپاهی از شهر بیرون آمد  که سام  جزیره نشین  با

چهل هزار  مرد جنگی  رسید و بین آنها  جنگ سختی در گرفت .

  ما که دیدیم  ملک نعمان  از آن ناپاک شکست خواهد خورد  دست زن و بچه خود را

گرفته  از شهر بیرون نهادیم تا حالا که بشما  رسیدیم و اگر ملک فریون  نظر  ما را

خواسته باشد بهتر است بشهر  داخل نشوید  زیرا از قرار معلوم سا م خیلی دلیر و

بی باک است  و اگر تو را ببیند  بی تامل کشته خواهی شد.

 ملک جمشید که این حکاین  را شنید  دنیا پیش چشمش تاریک  گردید و بروی

ملک فریدون نگاه کرد دید صورتش زرد شده و رنگش  پریده و سر بزیر انداخته فکر

می کند .

ملک  فریدون گفت:  برادر،  تو سام جزیره نشین را  ندیدهای لکن  من او را خوب

می شناسم و می دنم  که بسیار شجاع و دلیر است و کسی از عهده آن ناپاک  بر نمی آید

 و یقین دارم  که تا حالا  پدرم را کشته و شهر را  گرفته و اگر ما برویم  بدست آن

حرمزاده کشته خواهیم  شد.

]]>
افسانه ها ئی از حاتم طائی قسمت1 2010-12-17T17:01:28+01:00 2010-12-17T17:01:28+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/251 مهندس مرجان پهلوانی سخنی در باب کتاب  حاتم طائی را گروهی عرب و جمعی ایرانی  می پندارند. بعد از استیلای  عرب   اعراب با بکار بردن ال بر سر اسم نویسندگان و فیلسوفان ایرانی  منظومه ها و نوشته نویسندگان ما ان را  به نام خود در در آورده اند .  باری ، شاعر شیرین سخن ایران شیخ شیراز ، حکایات بسیار ارزنده از مردانگی حاتم  نقل کرده  است. و حال که ما ثروت ارجمند نیاکان خود را در دست داریم چه خوب است ان را جایگزین  اسطوره های دروغی مثل جمونگ و&nbsp Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

سخنی در باب کتاب

 حاتم طائی را گروهی عرب و جمعی ایرانی  می پندارند.

بعد از استیلای  عرب   اعراب با بکار بردن ال بر سر اسم نویسندگان و فیلسوفان ایرانی  منظومه ها و نوشته نویسندگان ما ان را  به نام خود در در آورده اند .

 باری ، شاعر شیرین سخن ایران شیخ شیراز ، حکایات بسیار ارزنده از مردانگی حاتم  نقل کرده  است.

و حال که ما ثروت ارجمند نیاکان خود را در دست داریم چه خوب است ان را جایگزین  اسطوره های دروغی مثل جمونگ و  بن تن   سوپر من و.....غیره کنیم و ان را به  صورت فیلم و نمایشنامه در آوریم

افسانه های که  درآن مردم را به راه راست ، به کرم، سخاوت ترغیب می کند و بزر مردانگی و جوانمردی را در نهادشان می نشاند   .

قسمت اول

حسن بانو

 روزگاران گذشته در  سرز مین  خراسان سلطانی بنام ( گردانشاه ) سلطنت میکرد

که خدم و  حشم  بسیار  داشت و با رعیت بعدل و داد رفتار می نمود .

 در آ ن زمان بازرگانی بنام برزخ  زندگی می کرد که مردی ثروتمند بود  و  از دور ترین نقاط جهان مال التجاره وارد می کرد و فرستاده های او به شرق و غرب و شمال و جنوب می رفتند و کالا  میاوردند.

 ولی خودش در خراسان  می ماند.

گردانشاه نسبت باین بازرگان با کمال احترام رفتار می کرد و او را گرامی میداشت .

برزخ بجز یک دختر بنام ( حسن بانو ) اولاد دیگری نداشت  وقتی احساس کرد که عمرش بپایان رسیده

و بزودی جهان را وداع می کند دخترش را که وارث تمام  دارائی  او بود بگردانشاه سپرد و تقاضا کرد که او را همچون فرزند خویش تصور کند و سرپرستی نماید.

چون مدتی از مرگ بازرگان گذشت حسن بانو که بمال و منال دنیا با چشم حقارت نگاه می کرد تصمیم گرفت هر چه  دستش می رسد در  راه خدا بخشش کند.

نظر باینکه در خوشگلی و خوش اندامی سرآمد همسالان خود بود خواستگاران فراوانی داشت ولی نمی خواست تن بازدواج دهد و خود را گرفتار کند.

روزی دایه خود را خواست و گفت :  دایه جان من مایل نیستم با کسی ازدواج کنم و ضمنا هم نمی خواهم بدون بهانه مردم را از خود برانم

دایه  گفت :  فرزند ، من حیلهای بتو یاد می دهم که بدان وسیله خود را از دست خواتگاران خلاص کنی.

حسن بانو پرسید : آن حیله کدام است ؟

 دایه گفت : هفت سئوال طرح می کنم و در  اختیار تو می گذارم تا بخواستگارانت پیشنهاد کنی چنانچه توانستند هر هفت معما را حل کنند تو با ازدواج با کسیکه موفق  بحل  انها شده  رضایت خواهی داد. و چون من مطمئنم که کسی موفق بحل هر هفت سئوال  نخواهد شد در نتیجه تو هم بازدواجهیچکس در نخواهی آمد و آزاد زندگی می کنی .

آنوقت دایه سئوال ها را بدینشرح بیان داشت :

1-      یکمرتبه دیدم بار دوم هوس است.

2-      نیکی کن و دریا انداز

3-      بکسی بدی مکن و اگر کردی همان بدی بتو خواهد رسید.

4-      راستگو را همیشه راحت در پیش است.

5-      خبری از کوه ندا بیاور

6-      مرواریدی بدرشتی تخم مرغ  که نزد توست مانند آنرا بیاورد.

7-      خبر حمام باد گرد را بیاورد

حسن بانو خیلی خوشحال شد و گفت : ای دایه  عزیزم راه خوبی بمن پیشنهاد کردی و من از همین قرار رفتار خواهم کرد.

چند روز بعد حسن بانو  در ایوان قصر نشسته  و تماشا می کرد  ناگهان چشمش  بدرویشی افتاد که همراه با چهل خادم نزدیک می شود ولی  پا به روی زمین نمی گذارد مگر اینکه خدمهاش خشتی از طلا و خشتی از نقره زیر پایش بگذارند و درویش پای خود را روی خشتها گذاشته راه برود.

حسن بانو از دایه پرسید : این شخص کیست که با این تشریفاتحرکت می کند؟

دایه گفت : این  مرد  درویش ف مرشد سلطان است و گردانشاه هر  هفته یکبار نزد  او می رود و تعلیمات می گیرد و هر چه او دستور دهد اطا عت میکند.

 و این درویش بی اندازه از خدا می ترسد و عابدو پرهیزکار است .

حسن بانو گفت : دلم می خواست با این بزرگوار ملاقات کنم و از سخنانش پند بگیرم.

 دایه یکنفر  از نزدیکان خود  را خواست و گفت نزد درویش برو و از قول من بگو که استدعا دارم برای چند دقیقه قدم رنجه فرموده اینجا تشریف بیاورید .

]]>
ملک جمشید قسمت81 2010-12-09T11:33:51+01:00 2010-12-09T11:33:51+01:00 tag:http://architecturalschool.mihanblog.com/post/242 مهندس مرجان پهلوانی شکر خدای را که ملک داراب داماد شد و آرزوی همگی بر آورده گردید، اکنون تمنا دارم ما را مرخص فرمائید که بخدمت پدران خود رویم و آنها را  که مدتیست چشم انتظار ما می باشند  خورسند کنیم. ملک بهمن گفت ک من برای رفتن شما حرفی ندارم ولی باید سه روز بمن مهلت دهی آنگاه عازم رفتن شوی ملک جمشید قبول کرد و از بارگاه بیرون آمد و بتهیه وسائل سفر مشغول شد. روز چهارم وقتی ملک جمشید وارد بارگاه شد ملک بهمن را دید که باتفاق ملک داراب و امیران همگی لباس سفر پوشیده اند.

شکر خدای را که ملک داراب داماد شد و آرزوی همگی بر آورده گردید، اکنون تمنا دارم ما را مرخص

فرمائید که بخدمت پدران خود رویم و آنها را  که مدتیست چشم انتظار ما می باشند  خورسند کنیم.

ملک بهمن گفت ک من برای رفتن شما حرفی ندارم ولی باید سه روز بمن مهلت دهی آنگاه عازم رفتن

شوی

ملک جمشید قبول کرد و از بارگاه بیرون آمد و بتهیه وسائل سفر مشغول شد.

روز چهارم وقتی ملک جمشید وارد بارگاه شد ملک بهمن را دید که باتفاق ملک داراب و امیران همگی

لباس سفر پوشیده اند.

چون از بارگاه بیرون آمدند سوار بر اسبهای کوه پیکر گردیدند و از شهر بیرون امدند و چون نیم

فرسنگ از دروازه دور شدند ،  ملک جمشید اردوی مفصلی دید که چند سرا پرده تافته در وسط آن 

بچشم  می خورد .

 ملک بهمن دست  ملک جمشید را رفته بچادری برد که ماه عالمگیر و جهان ارای  پری با چند تن از

کنیزکان نشسته  بودند.

 بعد بچادر دیگری رفتند که  گاو صندق های متعددی را رویهم چیده اند.

 ملک بهمن گفت ک ای فرزند این عروسها و این هم گنجینه ای که از طلسم آصف  آوردهای و این هم

لشگریانی که باید در رکاب تو تا پایتخت پدرت همراهت باشند و تو را از گزند راهزنان حفظ کنند.

 بفرمان ملک  بهمن هود ج هائی برای عروسا ن اوردند و آنها را درون آن نشانیدند و ملک جمشید و

ملک فریدون سوار بر اسب شدند و از ملک  بهمن و ملک داراب وداع کردند و بسوی شهر اگره روانه

شدند و ملک بهمن  با امراء  بزرگان بازگشتند.

ملک جمشید با سپاه بسیار و غلامان و کنیزنیکه در خدمت عروسان بودند  همه جا آمدند تا هفت  منزلی

شهر اگره رسیدند نا گاه  چشم  ملکزاده  به جمعیت بسیاری افتاد که در بیابان پراکنده شده و گریه می

کردند ؟

 

چون چشم آن  جمعیت بملک فریدون  افتاد بدورش حلقه زدند و شیون کنان گفتند : ای ملکزاده بفریاد ما 

برس

]]>