تبلیغات
Architecturalschool مدرسه معماری - مطالب اسطوره ها

داستان ملک جمشید قسمت چهارم

تاریخ:دوشنبه 17 خرداد 1389-02:40 ب.ظ | نویسنده :مهندس مرجان پهلوانی

 ملکزاد از شدت خوشحالی دست او را بوسید و در حقش دعا کرد. رستم خان نیز از خانه بیرون رفت و انشب ملک جمشید با خیال اسوده  تا صبح  خوابید  و در عالم خواب دختر را هزار بار زیباتر از تصویرش می دید.

  در بر آمدن افتاب عالمتاب ملک  جمشید برخاست  بحمام رفت و سر و بدنرا صفا داده بیرون امد و یکدست لباس فاخر پوشید و کمر بند جواهر  بکمر بسته  و شمشیر   الماس  نگار  حمایل نمود و موهای  خود را شانه کرده با مشک و گلاب معر ساخته و بحضور رستم خان  شتافت و گفت . ای پدر ایا بر سر حرفی که دیشب زدی ایستاده ای یا خیر؟

 رست خان گفت ای فرزند ف مردان حرفی که میزنند  اگر سرشان برود از قول خود بر نمی گردند. بجان خودت که امروز محبوبت را با چهره باز در بازار بتو  نشان   خواهم داد بشرطیکه خوداری کنی و ما را رسوا نسازی.

 ملک جمشید قبول کرد و همراه داروغه از خانه  بدر آمد و سوار بر اسب شدند و بطرف چهار سوق روان  گشتند. آنروز چهار سوق بنظر ملک زاده اراسته  تر از روز های قبل آمد. پس از اسب بزیر آمد و کنار رستم خان روی  تخت  مخصوص داروغه قرار گرفت و بنظار پرداخت.

 چون ساعتی گذشت  ناگاه صدای جارچی بلند شد که ای مردم شهر با ادب  باشید که اینک ملکه افاق تشریف فرما  میشوند.

 همه مردم با ادب ایستادند و چشم براه دوخته بودند که چهل فراش  با گرز های نقره در دست در حالیکه مردم را از سر راه  عقب میراندند و صدای دور باش دور باش ایشان بفلک میرسید پیدا شدند.

 از عقب سر فراشان  یساولان و نسقچی ها نمایان گردیدند و از پشت سر ایشان چهل یدک بازین و برک و دهنه زرین و مرصع کشیده میشدند که بعد ازآنها چشم ملکزاده  بخورشید جمال زیبا روئی افتاد که بازار  از نور جمالش روشن گردیده بود و چشم ملک جمشید از دیدن او خیره شد و چشمهای  خود را مالید که مبادا در خواب  می بیند زیرا صاحب تصویر را در کمال زیبائی در فاصله نزدیک  خود مشاهده  میکرد.

 در حالیکه  تاجی غرق جواهر  بگوشه سر نهاده و سر تا پا لباس مروارید دوزی و جواهر  نشان بر تن کرده و گردن بند و گوشواره بر خود اویخته و تازیانه مرصعی در دست گرفته سوار بر اسب پیش می آمد.

 بیکباره سر تا پای ملک جمشید بلرزه در آمدو رنگ از رخسارش  پرید و هرچه خواست  خو داری  کند ممکن  نگردید و آه سردی از دل کشید و برای  اینکه بر زمین نیفتد برستمخان   تکیه  داد .

ملکه افاق چون نزذیک  تخت رسید داروغه و ملک زاده  باحترام او بر خاسته  از تخت بزیر آمدند و آن  پری رخسار با صد غمزه رو به رستم خان کرد  و گفت : ای پهلوان  من از غصه و رنج نزدیک بهلاک هستم و هیچکس بفکر  من نیست حتی تو  که داروغه شهر هستی ابدا  در خیال من نیستی  و نمیدانم آیا هنوز غیرتی در این شهر پیدا نشده که مرا  از این غصه نجات دهد؟

 رستم خان  زمین ادب بوسید و عرض کرد.   ملکه  افاق بسلامت باشد و پیوسته در جستجو  هستم  لکن هنوز کسی را پیدا  نکردم ، لکن  امیدوارم بیاری خداوند و  اقبال سلطان بزودی کسی زا که بتواند این گره را بگشاید و شما  و عالمی را آسوده کند پیدا کنم .

 در این گفتگو بودند که ناگاه دو چشم خمار آن سروقامت به ملک جمشید افتاد و لحظهای در صورت جوان  خیره ماند و بی اختیار لرزشی در بدن و طپشی غیر عادی  در قلب خود احساس  نمود و آهی از دل بر کشید ولی زود بر خود مسلط  گردید و از رستم خان پرسید:

ای پهلوان این جوان که در کنار تو ایستاده کیست و اهل کجاست که من تا امروز او را ندیده بودم.

 داروغه  عرض کرد: ملکه آفاق بسلامت باشد. این جوان غریب است و تازه وارد  این شهر شده چون من او را  جوان  قابل و برازنده  ای دیدم  بجای فرزند قبول  کردم و نزد خود نگاهداشتم  تا انشا الله تربیت شده و خدماتی بزرگی بدولت شما بکند و هرگاه  نظر لطف  ملکه آفاق باشد بسیار قابلیت و استعداد   دارد.

 این بگفت و سر اسب را بر گردانید و از چهار سوق دور شد ولی دین و ایمان  و عقل خود را نزد  ملکزاد  گذاشت و روانه گردید تا داخل قصر خود شد و بر تخت نشست بکنیزکان فرمان داد تا مجلس بزم اراستند ولی هرچه کرد فکر ملکزاد از سرش بدر نمیرفت.


ادامه مطلب



داغ کن - کلوب دات کام
نوع مطلب : اسطوره ها 


  • تعداد صفحات :22
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo